eitaa logo
nullroom
310 دنبال‌کننده
17 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
nullroom
چند وقته از آینه‌ها خوشم نمیاد. نه به خاطر چیزی که توش می‌بینم؛ به خاطر چیزیه که فکر می‌کنم اون می‌ب
اتاقم بوی آهن می‌ده. اولش فکر می‌کردم از خودمه، بعد دیدم نه؛ انگار دیوارها هم یاد گرفتن اون بو رو نگه دارن. صبح‌ها کف اتاق رو نگاه می‌کنم، شبیه صحنه‌ی جرمه. چیزهایی می‌بینم که یادم نمیاد شب قبل چطور به وجود اومدن. کبودی‌ها دیرتر از چیزی که باید می‌رن، سردردها زودتر برمی‌گردن و معده‌م هر روز یه دلیل تازه برای درد گرفتن پیدا می‌کنه. ولی دیگه ازشون نمی‌ترسم. گاهی بهشون نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شاید آدم وقتی نتونه چیزی رو بنویسه، مجبور می‌شه یه جای دیگه‌ای، یه جور دیگه‌ای ثبتش کنه. بعضی شب‌ها اتاق بیشتر شبیه بومه تا اتاق. سکوتش، لکه‌هاش، اون بوی فلزی لعنتی توی هوا. همه‌چیز انگار منتظره من یه چیزی بهش اضافه کنم، و من اضافه می‌کنم. نه برای اینکه کسی ببینه، نه برای اینکه کسی بفهمه، نه برای اینکه کسی دل بسوزونه. شاید فقط چون برای چند دقیقه، این درد و لذت ناشی ازش تنها چیزیه که می‌تونم با دست خودم انتخابش کنم. بعد می‌شینم وسط همون اتاق و به خودم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم چه اثر مسخره‌ای؛ از هنرمندی که هر بار برای تموم‌ کردن نقاشی، بخشی از وجود خودش رو پاک می‌کنه. و بدتر از همه اینه که بعضی شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شه، دلم می‌خواد دوباره شروعش کنم. ″و ما، میانِ میل پایان دادن و میل دوباره از نو شروع‌ کردن، اینجا ایستاده‌ایم.″
do it again
do it again
again and again
″how can I blame the wind for the mess it made when I'm the one who opened the window?″
MLM.
nullroom
اتاقم بوی آهن می‌ده. اولش فکر می‌کردم از خودمه، بعد دیدم نه؛ انگار دیوارها هم یاد گرفتن اون بو رو نگ
یکی دیگه هم رفت. این بار دیگه حتی یادم نیست کی فهمیدم تموم شده. عجیب نیست؟ آدم یه مدت برای موندن یه نفر هزار جور فکر می‌کنه، بعد یه روز می‌بینه رفتنش فقط یه جای خالی معمولیه، مثل صندلی‌ای که مدت‌هاست کسی روش ننشسته. من هیچ‌وقت خوب بلد نبودم کسی رو نگه دارم. وقتی هم کسی می‌خواست بره، راه رو باز می‌کردم. نه چون برام مهم نبود؛ اتفاقا شاید چون زیادی مهم بود و می‌دونستم کسی که بخواد بمونه رو لازم نیست با زور نگهش داشت. دیگه حتی ناراحت هم نمی‌شم وقتی یکی می‌ره. از اول می‌دونم آخرش همین می‌شه. آدم‌ها میان، یه مدت صدای خونه رو عوض می‌کنن و بعد می‌رن و همه‌چیز دوباره برمی‌گرده سر جای قبلیش. و من می‌مونم، با همون اتاق، همون آهنگ مبهم و همون صداهای تو سرم که هیچ‌وقت تصمیم به رفتن ندارن. شاید برای همینه که نبودن آدم‌ها دیگه ترسناک نیست؛ بالاخره همیشه یه چیزی توی سرم هست که باهام بمونه. مهم نیست چند نفر دیگه برن، من بلدم چطور با نبودنشون زندگی کنم. ″و ما، میانِ آنچه می‌رود و آنچه هیچ‌وقت رهایمان نمی‌کند، اینجا ایستاده‌ایم.″
nullroom
منو بسپار به باد و بذار بال و پرهام رها شه.