قهوه را خورد و فنجان را شکست...
چای را نوشید و لیوان را شکست...
عاشقش بودم دل من را شکست...
او نمک خورد و نمکدان را شکست...
حال اوست لایق آنچه که هست...
لایق بودن با آدم های پست...
من هممست و می سیگار به دست...
زیر سیگاریم کجاست؟
یادم آمد لعنتی آنرا شکست...
پر ز خاکستر شد این قاب عکس...
راستی عکسمان را یادت هست؟
این یکی را من خواهم شکست...
هدایت شده از باغِ خرمالو.
همچنان منتظر برای یک و یه کا شدن هرسی.
ـ @love_myself_1