نامهای به منِ عزیزم :
سلام ؛ این اولین نامه ای است که بعد از تولدم برایتان مینویسم ، نمیدانم چه بنویسم اما میدانم که خیلی حرف ها برای گفتن دارم . از امروزم بگویم ؟ امروز برایم خیلی خوب پیشرفت کاملا خارج از برنامه و غیر ارادی ؛ این که میگویم غیر ارادی به منظور این است که اختیاری بر رویشان نداشتم خود به خود انجام میشدند . امروز بعد از سال ها با رفیق تقریبا هجده سالم بیرون رفتم و حسی که داشت داره شاید تا آخرین لحظهی عمرم به خاطر داشته باشم .
از من دلگیر نباشید بابت رسمی بودن ؛ دلچرکینم بابت نامه های بیپاسخ قبلی . میبینم که تلاشتان برای هدفتان کمرنگ شده است ، میبینم که طردید دارید اما عاجزانه خواهش میکنم پا پس نکشید ؛ من به پشتکار شما بینهایت نیازمندم .
من به شما ایمان دارم ؛ خیلی راجب چیز های دیگه حرف زدم کمی از خودم بگویم ؛ کمی از نوزده سالگی ؛ حس عجیبی دارد شاید حس مسولیت راستی عظمتش از هیجده سالگی بیشتر و باکلاس تر است تازه گفتنش هم حس تازگی و بهتری دارد . حس میکنم زندگی ام کاملا دست خودم است و این کار را برایم سخت کرده ، اکنون تمام تصمیماتم را خودم میگیرم و ممکن است گاهی در یک چاله پر از گل فرو بروم اما مهم نیست تجربه میشوم فقط امیدوارم این تجربه ها یکی دو سالی بیشتر طول نکشد ؛ کلامم را خلاصه میگویم و سرتان را درد نمیآورم نوزده سالگی برایم یعنی تنهایی مطب دکتر رفتن ، یعنی نترسیدن از آمپول دندان پزشکی ، یعنی حفظ کردن آدرس هایی که شاید زمانی به کارم بیاید ، یعنی مسولیت خودم و این چالش بزرگی برایم است .
حرف امشب را همینجا خاتمه میدهم ؛ برایتان آرزوی ادامه دادن و تسلیم نشدن میکنم .
دوست دار شما همراه نوزدهساله .
حس میکنم اونطور که باید به ویرانگر پرداخته نشده ؛ خیلی دیالوگ های منطقی ، احساسی ، درست و عمیقی داره .