ما همیشه ناراحت و نگرانیم ؛ نگران اتفاقات پیش رو ، ناراحت برای شکست های آینده ؛ اتفاقات و شکست هایی که شاید اصلا هیچ وقت اتفاق نافتن . پس چرا تمام ذهنمون رو بستیم به چیزی که اصلا معلوم نیست بشه ، اصلا معلوم نیست اتفاق بافته . ما نمیتونیم از شکست نترسیم نمیتونم ناراحت نرسیدن نباشیم ولی میتونیم تا آخرین لحظه ، تا آخرین ذره انرژیمون تلاش کنیم تا شکست نخوریم تا برسیم ؛ لطفا بجای دیدن نیمه پر یا خالیه لیوان به خود لیوان نگاه کن ، تو یه لیوان داری که میتونی و لیاقت داری که پرش کنی .
نمیدونم چرا سال پنجاه و هفت یا کلا دههی پنجاه تو ذهن من با کیفت نوار VHS پخش میشه :))))
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستای این دوتا خیلی حس داشتن :))))*
کلا عشقشون رو با دستاشون نشون دادن 😭.
من واقعا دوست داشتم تو گرین گیبلز و جزیرهی پرنس ادوارد زندگی کنم ؛ موهام نارنجی باشه و تنها دغدغم این باشه که آیا وقتی بزرگ شدم رنگشون تغییر میکنه یا نه ؟ دوست داشتم کار های احمقانه ولی هیجان انگیز انجام بدم ؛ دوست داشتم از کنار دریاچه آب های نقرهای عبور کنم ؛ دوست داشتم هر روز صبح به ملکه برفی سلام کنم .
واقعا دوست داشتم اینجوری زندگی کنم .