نامهای به من عزیز ؛
سلام این نامه رو بعد از مدت های طولانی برات مینویسم ، رسمی حرف زدن رو باهات کنار میذارم چون حس میکنم به هم نزدیک تر شدیم و شاید اینطور بهتره .
من عزیزم اتفاقات زیادی رو پشت سر گذاشتیم ؛ اتفاقات خوب ، اتفاقات بد ..
اتفاقات خوبی که بهای بدی داشت و اتفاقات بدی که نتیجه و مفهوم خوبی داشت .
من عزیزم من فهمیدم مرگ موهبت الهیست ، فهمیدم زندگی خیلی ناچیز تر از آن است که برایش تاره مویی سفید کنم یا قطره اشکی بریزم ؛ فهمیدم خیلی ناچیز تر از آن است که دروغی بگویم یا با حرف هایم ترکی حتی ناچیز بر روی قلب کسی بنشانم .
من عزیزم فهمیدم باید زندگی کنم ، نه آن که به زور باشد ، نه آنکه همه میگویند درس بخوانم غذا بخورم بخوابم و دوباره فردا تمام این کار ها از نو ، نه ؛ فهمیدم باید زندگی کنم .
فهمیدم اگر چیزی را با تمام وجود میخوام و حتی برایش از جان مایه گذاشتم اما نشد رهایش کنم و سال های عمر و زندگی ام را صرفش نکنم حتی اگر آینده ام را برایش گرو گذاشته باشم .
فهمیدم رفتنمان به سن نیست ، این را زمانی فهمیدم که شاید میتوانم بگویم یکی از همبازی بچه گیام را از دست دادم .
فهمیدم زندگی خیلی زیباتر از آن چیزی است که من فکر میکردم ؛ چیزی به زیبایی چای در زمان غروب در بالکن مادر بزرگ .
من عزیزم فهمیدم مرگ مردن نیست مرگ زنده شدن است ؛ این را با قلبم درک کردم .
میگویند آدمی چیزی را که با قلبش درک کند یعنی باور خالص ؛ من با قلبم درک کردم .
من عزیزم خلاصه کلام امروز این است که میخواهم زندگی کنم به سبک تو .
حرف امشب را همینجا خاتمه میدهم ، برایت بار دیگر نامه مینویسم به امید جوابی از سوی تو .
دوست دار شما همراه نوزده ساله .