[قند و نبات]
صحن هایش به گرمی آفتاب و خنکای یک شربت تازه و شیرین گلاب، خادمانش به نرمی احساسات، زائرانش به پاکی آب هرچند آب هم گاهی گل و لای دارد، چای خانه هایش را ندیدی خستگی از تن میشورند و میبرند نا کجا آباد، فرش هایش؛ فرش هایش راحتیمان میشد بعد از راهی طولانی دمش گرم تمامشان را گرم کرده بود قبل از آمدنمان، باغچهایش را ندیدی مملو از گل هایی که به تازگی از غنچه بودن فارغ شدهاند، شب هایش بی نظیر بود دلت میخواست همانجا بمانی و بخوابی، راستی اتاقی دیدم که تا بحال ندیده بودم برای وصال بود قربانش شوم فکر همه چیز بوده، نقاره زن هایش به منظمی برگ درختان بودند زمانی که در پاییز مینوازد، حتی کاشی هایش هم فرق میکرد تمامش فرق داشت.
خودش؟
خودش که [قند و نبات] بود.