پنجم شعبان سال ۳۸ هجری پسری چشم به جهان گشود؛ پسری از تبار ایران زمین و از خون امیرالمؤمنین و شاه مشرق زمین. پسری که بدنیا آمد تا ارام جان مادر باشد در آن لحظات آخر و سنگ صبور پدر در آن سفرِ بی بازگشت. او آمد و نامش چون پدر بزرگش علی گذاشته شد. او آمد تا مظهر عبادت و بندگی باشد در دنیایی که کفر و بی ایمانی سایه افکنده بود و عدهی زیادی زیر آن لمیده بودنند. او آمد تا دلیل استجابت دعا باشد. او آمد تا فرشتگان بار دیگر تسبیح و تقدیر کنن آفریننداش را. او آمد تا جهان خالی از ساجدین نماند.
این چند روزی که اینترنت های بینالمللی قطع بودن باعث شدن بین سریال هایی که میدیدم یه وقفهی طولانی بیافته؛ از این بابت خوشحالم چون وقت بیشتری رو خارج از دنیای رنگارنگ نویسنده و خیالش گذروندم، وقت بیشتر به دنیای رنگ و رفتهی خودم رسیدم، نه زیاد ولی تونستم کمی رنگ بهش ببخشم؛ الان حتی صبح ها هم با انرژی بیشتری از خواب بلند میشم و ذهنم درگیر هزار هزار سکانس و دیالوگ و اندینگ نیست.
آرام باشید و چایی دم کرده با دل صبر بنوشید؛ هیچ چیز ارزش مشغول بودن ذهن را ندارد. همه چیز تمام شده و ما همه رفتهایم؛ اکنون سال ۱۵۰۴ است.
فکر نمیکردم با رفیقام به جایی برسیم که دعوت نامه عروسیشون رو بگیرم.😭
چرا اینقدر زود بزرگ شدیم؟ من هنوز منتظرم یکی برام لپ لپ بخره༎ຶ‿༎ຶ