همیشه عاشق نوشتن بودم؛ نه برای آنکه سرگرمم کند یا استعدادی باشد تا بر افتخاراتم بیافزاید، نه. تنها میخواستم قلم به دست بگیرم و دنیایی جدید بر روی کاغذ نمایان کنم؛ میخواستم دنیای خودم را داشته باشم. دنیایی با قوانین خودم، دنیایی با اخلاقیات مورد پسندم، دنیایی شاید ماوراءالطبیعه با حضور شاهزاده پریان، دنیایی که بتوانم هرکس را خواستم حذف و دیگری را عمر دوباره ببخشم، دنیایی که برای خودِ خودِ من باشد.
نامه ای به من عزیزم :
سلام عزیزجانکم ؛ این روز ها که گذشت و برایت ننوشتم. برایت ننوشتم از تصمیماتم ، برایت ننوشتم از احوالاتم ، برایت ننوشتم از اخلاقیاتم ، برایت ننوشتم از صبح هایی که شاید میلی به بیدار شدن نبود و شب هایی که فکر و خیال امان خوابیدن نمیدانند. برایت ننوشتم از روزی که خواستم دیگر بچه نباشم؛ خواستم دختری باشم بیست ساله ، سنگین و رنگین .. خواستم قرص خوابی به کودک درونم بدهم و او را خواب کنم، خوابی عمیق تا دیگر بچه نباشم. میخواستم دست از کار های بچگانهام بردارم و خانُمانه زندگی کنم ؛ میخواستم به جای تصمیمات احساسی و لحظهای ام روز ها راجبش فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم؛ میخواستم در رفتارم ثابت قدم باشم، میخواستم حرف و نظرم زمان بیداریِ صبح همانند شبِ قبل از خواب باشد . و خیلی چیز های دیگر که سعی در درست کردنشان را داشتم اما.. اما به خودم آمدم و دیدم بعد از اصلاحشان دیگر من نیستم ؛ اگر در لحظه تصمیمی نگیرم و چند ثانیه بعد پشیمان نشود دیگر من نیستم ؛ اگر شب یک حرفی بزنم صبح حرفم همان باشد دیگر من نیستم. من همین یک دختر غرغرو در عین حال صبور. یک دختر بیست ساله با کودکی در درون که به تازگی دو ساله شده.
حرف هایم تمامی ندارد اما این نامه کشش این همه کلمات را ندارد. باقی را در نامه های بعدی برایت مینویسم. امیدوارم مرا به دلیل تاخیر در فرستادنش ببخشی و تو همانگونهی همیشه با مهربانی و لطف ام را از من پذیرا باشی.
*همراه بیست ساله ات.
بعضی وقت ها میبخشم نه برای اینکه آدم بخشنده ایم چون نمیخوام حتی تو خاطراتمم ببینمتون.