۱۲ فروردین ۰۵ -
دستان چروکیده خود را از داخل جیب بیرون اورد با آن همه کلاه و شال کردن و پیچش کت دورش معلوم بود از سرما میلرزد؛ دستانش به سرخی میزد کمی نزدیکم آمد با همان صدای آرام و خش دارش که به خاطر کهولت سن و سرما بود از من خواست تا چند دقیقه ای پرچم سه رنگ ایرانم را به او امانت دهم.
این کار را کردم و پیرمرد بدون هیچ صبری با همان قد خمیده و کفشی که شاید سال ها از قدمتش میگذشت پرچم را از من گرفت و چند قدمی جلو تر از من شروع به چرخواندن آن کرد.
#دفترچه_خاطرات
تعداد عضو های کانال که مهم نیست انشاالله کار های خیرمون زیاد باشند ماشالله.