۱۴ فروردین ۰۵ -
صدای گریه کودکی توجهم را جلب کرد؛ آرام نزدیک صدا شدم با آن قد کوچک لا به لای شاخ و برگ بوته های شمشاد کنار جدول ها قایم شده بود. تا من را دید سراسیمه آستین لباسش را کمی جلو کشید و اشک هایش را پاک کرد. درگیری ام را با روسری ام فراموش کردم، مقابلش خم شدم تا در آن شلوغی و صدا بتواند حرفم را بشنود؛ دلیل گریه اش را جویا شدم اول نمیخواست بگوید کمی این پا و آن پا کرد.. دخترکان و پسرکان همسنش دورمان جمع شدند گویا هم را میشناختن با دیدن دوستانش خیالش کمی راحت شد و علت اشک هایش را گفت. پرچم میخواست، به علت نداشتن پرچم همچون ابر بهاری میگریست. لبخندی زدم و جایی که شاید بتواند پرچم بگیرد را به او نشان دادم اما گفت پرچم کوچک میخواهم راست میگفت حق داشت پرچم کوچک بخواد آخر قد و قامتی نداشت؛ دختری که کنارم ایستاده بود لب باز کرد و گفت دیگر پرچمی نیست اما پسر بچه ای که پرچمی بلند تر از قد خودش بر روی دوشش بود راه را نشانم داد تا بزرگی کنم و برایشان پرچم بگیرم.. آنجا نتوانستم پرچمی گیربیاورم اما لا به لای درختان درون غرفه ها یکی بود، بود اما بزرگ..خیلی بزرگ شاید دو برابر قد آن دختر معصوم.
پرچم را آوردم و به دستش دادم آن همه غم در چهره اش بادیدن پرچم کشورش همه از بین رفت و برق شادی در چشمانش نمایان شد؛ مادرش که از دور میدید تشکری کرد و دخترش را کنار خودش جای داد. حالا مادر دختری برای کشورشان میجنگیدند و علمداری میکردند.
#دفترچه_خاطرات