۱۵ فروردین ۰۵ -
پرچم را بر روی دوشش جابهجا کرد؛ گمانم خسته شده بود آخر آن چوب بزرگ بر روی شانه های کوچکش خوب جای نمی گرفت. با شنیدن صدای کاروان ماشین هایی که با پرچم کشورش تزئین شده بودند آن چوب سنگین را از روی شانه برداشت و بر دست گرفت؛ پرچم کوچک دیگری هم در دست داشت و با ذوق هر دو را تکان میداد.
بعد از رفتن کاروان مانند مداحان گوشی را برداشت و شعار سر میداد.. من نیز به تبعیت از او اما با صدایی آرام تر تکرار میکردم. امروز سر گروه ما این پسر بچه بود؛ پسربچه ای که با دست کوچکش دو پرچم را گرفته بود و برای کشورش علمداری میکرد. پسر بچه ای که درست است سنش از خیلی ها کمتر بود اما عقل و شرفش بیشتر.
#دفترچه_خاطرات
سارانگ
روایت دوسال زندگی در کنار شهید لابهلایِ کوچه پس کوچه های یزد؛
این کتاب را در اوج دل نگرانی و تردید گرفتم، دقیقا آن زمانی که نیازش را داشتم خود شهید نظر انداختن و این کتاب رو بهم هدیه دادن.. بماند که چجوری از بنیاد شهید گرفته شده.
هیچوقت این میزان به خواندن زبان شهر خودم علاقه نشان نداده بودم، انگار فقط من میتوانستم معنی جمله ها را بفهمم مخصوصا آنجایی که از غذا و تکه کلام های یزد یاد میشد.
برایم جالب بود ماجرا دقیقا جایی اتفاق افتاده بود که من در آن نفس میکشم و بزرگ میشوم نه در سوریه نه در تهران در خود خود یزد و یکی دو تا کوچه و خیابان بالا تر از خانهمان.
کتاب برایم راهنمای زندگی بود خوشحالم که خواندم.
هر صفحه بوی تربت کربلا میدهد.
شانزدهمين روز از فروردین صفر پنج.
#روایت_خواندنی
مردمان عجیبی هستیم؛ در زمان راحتی باهم بگو مگو داریم و در زمان سختی با مشت های گره کرده دست در دست هم مینهیم بدون تفکر به اختلافاتمان.
اختلافاتی شاید کوچیک و شاید زیاد اما زمانی که حرف از آب و خاکمان مان میشود همه یک اندیشه میشویم، همه یک صدا میشویم، همه پاسدار آب و خاکمان میشویم مانند خواهر و برادری که باهم دعوا دارند اما کافیست احدی فکر تعرض به خانهشان را کند یا کسی بخواهد با یکی شان بی احترامی کند آن وقت است که از مادر دلسوز تر و از پدر فداکار تر میشویم.