من خیلی میترسم؛ از آینده میترسم.
از اینکه این جو و این روزگار نباشه میترسم.
از اینکه رفت و آمد خونه مامانبزرگم برام آرزو بشه میترسم.
از اینکه یه شب بیداری با دختر عمم نداشته باشم میترسم (اینو باید زودتر میگفتم)
از اینکه نشه دیگه با خط برم دانشگاه و کل مسیر رو غر غر کنم میترسم.
از اینکه خجالت بکشم خونه با چادر و بالشت درست کنم میترسم.
از اینکه دیگه نتونم بچگی کنم میترسم.
برای همین همش دنبال به چیزی میگردم که منو توی نوستالژی ذهنم نگه داره.
برای همین همش مابین خاطرات بچگیم درحال رفت و آمدم.
همش دنبال فیلم و سریال های قدیمی میگردم تا بتونم شبیه سازی کنم اون خاطرات رو.
و این باعث میشه از الان خودم غافل بشم و بعدا حسرتشو بخورم :::))))