مگر زندگی جز رقصیدن دور آتش است؟
پس چرا نگران خاکستر بعد از سوختن آتش باشم؟.
روز های آخر مشهد بودنمان بود. درست زمانی که نامه درخواست دیدار حضرت آقا را در ساک برگشت چپاندم. آن روز خجالت میکشیدم دیدار آقا را از سلطان بخواهم، نمیدانم چرا. بماند . .
۱۵ بهمن بود یا ۱۶ ؟ درست بخاطر ندارم؛ روز آخر بود و من صبح در اوج سرما دست برادرم را گرفتم و در سرمای سوزناک آن روزها دور حرم سلطان گرداندم. جاهایی پاگذاشتیم که تا به حال ندیده بودیم. یادم میآید از یکعالم صحن عبور کردیم و وارد دارالزهد شدیم. خلوت بود . . خلوتِ خلوت. تنها چند مرد که تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست هم نمیرسید دراز کشیده بودند و استراحت میکردند و خانمانی که گهگاه عبور میکردند. نمیدانستم چرا در فکر حضرت آقا بودم. تا چشمم به عکس نگاشته شده بر آینه کاری های دیوارش افتاد لب زدم. " محمد وایسا از حضرت آقا عکس بگیرم. ببین عکس حضرت آقاست. " نگاه عجیب مردان را میدیدم و حرف برادرم که میگفت " چرا باید عکس آقا رو اینجا بکشن؟ " درست میگفت سوال منم شده بود. بخاطر ابهام بوجود آمده عکس را باردیگر نگاه کردم. عکس حضرت آقا نبود؛ تنها شباهتی بود که مرا به اشتباه انداخته بود.
امروز ۱۶ شهریور زمانی که از دارالذکر و دیدار آقای شهیدم خارج شدم سرم را به نیت یافتن دوستم چرخاند که باردیگر این تصویر دقیقا روبه رویم نمایان شد.
بهمن ۱۴۰۴ من به سادگی از مقابل آرامگاه آرام قلبم عبورکرده بودم و روحمم خبر نداشت چند روز بعد چه چیز انتظارم را میکشد .