دیدی خورشید توی زندگی برات چهشکلیه؟
میتابه. روشنه. پرنوره. عظیمه. هست. وجودش رو ثانیه به ثانیه حس میکنی. هیچ لحظهای نمیتونی بگی نیست، حتی وقتی غروب کرده. حتی وقتی ماه بیرون اومده هم خورشیده که داره به ماه میتابه. حتی شبها رو هم خورشید روشن میکنه.
ولی کِی مدام یادت میمونه که خورشید هست؟ هیچوقت. اصلا به بودنش فکر نمیکنی. همیشه بوده. همیشه هست. از وقتی یادته و مطمئنی همیشه خواهد بود. از اولین لحظهی تولد نورش توی نقطههای خالی پوستت فرو رفته انگار که اون منافذ جای قرارگیری گرمای خورشید بودهن. انگار از عالم قبلی دراومدی و مستقیم رفتی توی بغل خورشید و کل عمرت یک لحظههم از آغوشش خارج نشدی.
وقتی مامان گفت عصبانیه و به غیرتش برخورده، من فقط به خورشید فکرکردم. بغض توی گلوم سنگ شده بود، نتونستم به مامان بگم،
ولی تو برای من خورشید بودی.
پرنور و گرم و امن
و همیشگی.
روزی که بیدار شی و ببینی خورشید دیگه طلوع نکرده و دیگه هیچوقت نمیکنه رو باور میکنی؟ خورشید تمام عمرت بوده، و جوری بوده که انگار هیچوقت تمام نمیشه، میپذیری که یک روز نباشه؟
رفتم کشور دوست. ایستادم. نگاه کردم. خیره شدم. به روضه پخش شده از گوشی و گریه های دوست هام گوش دادم. کیبوردم تق تق صدا کرد و نصفه و نیمه چیزهایی که دیدم رو نوشتم. اما گریه نکردم. برای چی گریه کنم؟ آخرین غروب خورشید؟ چیزی که در دنیای وسیع من هیچوقت ممکن نیست؟
مامان میگه باید بپذیرم. باید ویدیوهای تو رو باز نکرده رد نکنم، از چفیهی متبرک تو که توی خیابون میگیرن جلوم فرار نکنم، میگه باید گریه کنم.
نمیپذیرم عزیزدلم. نمیتونم.
من فقط بلدم نگاه کنم.
من فکرمیکنم حالا که تو نیستی نورت رو میتابی به ما، مثل خورشید وقتی که نیست. ولی من نمیتونم بدون خورشید زندگی کنم عزیزدلم. من آفتابگردونم، نور ماه زنده نگهم نمیداره. دارم پژمرده میشم.
آفتاب گردونها وقتی میمیرن میرن پیش خورشید؟
هدایت شده از پیرمرد
تقریبا هرروز به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواست یه پسر تنها و بیدرس باشم که توی یک ون زندگی میکنه و وقتش صرف یادگیری، پول درآوردن، و تجربه کردن میشه.
«تو توی وجود من ریشه زدی. انگار بین رگ های مغزم کاشتمت. وقتی بعد از شلوغ ترین روز دنیا هم گوشه خونه از لرزیدن کمی آروم میگیرم تو توی ذهنمی. من بچه بودم، خام بودم نمیفهمیدم جوونه یعنی ریشه. فکر میکردم با هر چی میبینم روبرو ام. نفهمیدم وقتی رشد میکنی و قد میکشی ریشههات هم اون پایین میدوان. بعد یهو دیدم دارم جوری که تویی راه میرم. مثل تو غذا میخورم، حرفای تو رو میزنم. ریشههات منو حرکت میداد من عروسک خیمه شب بازی تو شده بودم انگار، این عروسکا هستن یه جا برای انگشت دارن دستت میکنی تکونشون میدی؟ من خودم بودم ولی توی سایهم تو رو میدیدم.
بعد بریدمت.
تموم نشدی.
دست کردم توی خاک وجودم و دیدم نه. تو ریشه دووندی. با دستای من. با مراقبت من. با قصد خودم. برگهاتو که بریدم دوباره رشد کردی. این بار محکم تر بریدم. محکم تر. از بیخ تر. فرار کردی. در نیومدی دیگه. من موندم و یک مشت ریشهی نمردهی بیثمر دردناک.
من کی تو رو توی مغزم کاشتم؟»
زننشناسی در هر بعد و تاریخ و تمدنی نتیجهی همیشه یکسانی داره.
تنها آدمی که زن رو نه به مثابهی کلمه بلکه معنای وجودی میشناخت و میدانست و میگفت تویی
خب.
حالا دیگه نیستی.
من تو را شبیه پیرمردهای آرام کلاهبهسر گوشهی حسینیه، مثل بچههای کوچک پیرهن مشکی به تن درحال بازی وسط کوچه، کنار دستهی شاخسین و با مردان زنجیر زن مسجد پشت باغ، شبیه مادربزرگهای پای دیگ نذری روضهی شبیازدهم، من تو را به شیوهای سنتی دوست دارم.
عزیزدلم، انگار هزارسال است تو را دوست دارم.
هدایت شده از قِیدار
چقدر محرم ادمیزاد ها رو بیش از همیشه دوست دارم و چقدر دیدن این عشق بی انتها و بی مرز من رو به شعف وا میداره .
هر کسی که مشکی میپوشه برای من حکم عاشق حسین رو داره ، گریه بکنه یا نکنه ، روضه بشنوه یا نشنوه ، زنجیر بزنه یا سینه ، هر کاری که بکنه اون سیاهی که به تن کرده برای من احترام داره .
اقای امام حسین ، ما حتی با دیدن ردیف به ردیف مشکی پوش های عزای تو عشق میکنیم ، عاشق خودت بودن که تنها افتخار زندگیه ماست .
همین شبا که ما آروم با سر پر از فکر روی تشک دراز میکشیم یه پسر نوجوون هست که از فکر و خیال اینکه چطور قبل از ساعت ۷ صبح که ساعت اجازه ورود دوچرخه به متروعه بتونه همراه دوچرخهاش با مترو از این سر شهر بره اون سر شهر.