تو برای رفتن آمده بودی!
رفتن از شهر..
رفتن از کافه دنج خیابان شمالی..
وگرنه؛
یک فنجان قهوه بامن،
اینقدر تلخی نداشت..!
به من گفتند؛
سوال را درست متوجه نشدهای
در جواب گفتم:
شما زندگی را درست متوجه نشدهاید.
انقدر در مغزم با خودم حرف زده ام که اگر آن ها را مینوشتم کتابی میشد به نام: "تمایل به خاموشی در پسِ ذهنی نا آرام."
من هر چه حرفهای این آدما رو میشنوم بیشتر به سکوتِ خودم میرسم حرف زدن بی خود ترین کارِ دنیاست.