eitaa logo
دانلود
از نزدیک🤏🏻✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ℐ   ░⃟ 𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 ♱𝆬 𝑩𝒊𝒓𝒕𝒉𝒅𝒂𝒚 𝑶𝒔𝒂𝒎𝒖 𖫰 𖦹 𓂃 𝄈🫗쿙 ࣪ ֹ 𝑁ꥈ࣪𝑒𝑤 ྀི 𝑎𝑟𝑡 𖫰 ░⃫ ׄ 夕日 𖥾𓈒ִ ֺ (⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~ ^᪲᪲ 𓈒ꨣִ𐝃 /𝚕ׅ𝚘𝚟ֹ𝚎   ‌ ‌ ࣭ ִ ۫𑂋 ݁ ˖ 🐾 みゃお 𖫰 𝑇𝑖𖦹𝑚𝑒 𖫰: 13:35 𝒽 ࣭ ִ @thesettingsun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
☆⁠☆⁠☆⁠
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
۱۹ ژوئن... عجیب است.بسیار عجیب است. معمولاً وقتی به تو می اندیشم، ذهنم به سمت آن بی نهایت پرسش‌های بی‌پاسخ، اندوه و آن حس سنگین آشنای درونی کشیده می‌شود. اما امروز، زمانش نیست.امروز تنها می خواهم به ساده ترین حقیقت موجود بی‌اندیشم. امروز روزی است که تو به دنیا آمدی! شاید این جمله در نگاه اول چندان مهم به نظر نیاید.هرچه نباشد، هر روز هزاران انسان به دنیا می‌آیند و در عوض هزاران انسان هم از این جهان می‌روند. جهان بی‌اعتنا به این موضوع به مسیر خود ادامه می‌دهد. احتمالا شاید حتی تولدت محبوب‌ترین روز زندگی ات نبوده باشد.اما گاهی آمدن یک انسان،حتی بعد از رفتنش،سال‌ها بعد در زندگی فردی دیگر احساسی را بر می انگیزد که وجودیت او را شکل می دهد. تو هرگز من را نشناختی.با من آشنا نشدی.نامم را ندانستی، صدایم را نشنیدی و احتمالا هم هرگز نخواهی فهمید که در گوشه‌ای از این جهان، نوجوانی سال‌ها پس از رفتنت میان سطرهای نوشته‌هایت پناه گرفت.مانند پرنده ای کوچک به دنبال سرپناه در زیر کلمات پربارت پناه گرفت. اما من تو را شناختم.شاید نه به آن معنای آشنا شدن از نزدیک و نه آن‌گونه که انسان‌ها یکدیگر را از طریق دیدار و گفت و گو می‌شناسند. این آشنایی و شناخت اط طریق واژه‌هایی است که از خودت به جا گذاشتی. از میان زخم‌ها، ترس‌ها، آرزوها و حقیقت‌هایی که بسیاری از آدم‌ها تمام عمرشان را صرف پنهان کردنشان می‌کنند.شاید حتی بتوانم کمی مغرورانه بگویم تو را بیشتر از هرکسی می‌شناسم. گاهی با خود فکر می‌کنم که اگر فاصله‌ی این سال‌ها بینمان وجود نداشت،اگر آن زمان وجود داشتم،اگر می‌شد در یکی از آن روزهای دشوار کنارت بنشینم، چه می‌شد؟ آیا چیزی تغییر می‌کرد؟آیا می توانستم چیزی بگویم که روحت را تسکین ببخشد؟آیا اصلاً کلمات کافی بودند؟ بخواهم رو راست باشم،پاسخش را نمی‌دانم.اما می‌دانم که بارها آرزو کرده‌ام که ای کاش در آن لحظات تنها نبودی.کاش کسی بود که تو را همان‌گونه که بودی ببیند.کاش کسی بود که بدون ترس و قضاوت،کنارت بنشیند،به حرف هایت گوش دهد. کاش کسی بود که بگوید لازم نیست همیشه نقاب بر چهره داشته باشی. با این حال، زندگی راه عجیبی را برگزید.من نتوانستم کنار تو باشم.اما تو در بسیاری از لحظات کنار من بودی... در روزهایی که نمی‌دانستم با بخش‌های پنهان وجودم چه کنم،در روزهایی که آن ها را در عمق وجودم دفن کرده بودم،این نوشته‌های تو بودند که پناه من شدند‌. این نوشته های تو بودند که به من آموختند لازم نیست از آن‌ احساسات فرار کنم. لازم نیست آن‌ها را انکار کنم یا حتی وانمود کنم که وجود ندارند.تو باعث شدی به جای خاموش کردن آن بخش‌ها، به آن‌ها گوش دهم.به آن‌ها نام بدهم.حتی...به آن‌ها شخصیت ببخشم. و شاید برای همین است که امروز، بیش از هر چیز دیگری، دلم می‌خواهد بابت آمدنت سپاسگزار باشم.زیرا گاهی یک انسان، حتی سال‌ها پس از مرگش، هنوز می‌تواند دست دیگری را بگیرد و او را از پرتگاه نجات دهد.او را با خودش آشنا دهد و حتی بهترین دوست او گردد. و تو برای من، یکی از همان انسان‌ها بودی. پس امروز، در سالروز تولدت، فقط می‌خواهم این را به تو بگویم. خوشحالم که به این دنیا آمدی. واقعاً خوشحالم. -My writings
نائوجی دوستان دوستان نائوجی🗣☝️🏻
برای گل دخترم هتروکرومیای مرکزی گذاشتم3:( اگه نمیدونین هتروکرومیای مرکزی چیه به حالتی گفته میشه که چشم دو رنگه ولی مثلا چشم قهوه ایه دور مردمک سبز و اینا)
ℐ   𝐵ꥈ࣪𝘶𝘯𝘨𝘰 ♱𝆬 𝘚𝘵𝘳𝘢𝘺 𖫰 𝘋𝘰𝘨𝘴 𖦹 𓂃 𝄈🫗쿙 ࣪ ֹ 𝑁ꥈ࣪𝑒𝑤 ྀི 𖫰 ░⃫ ׄ 夕日 𖥾𓈒ִ ֺ (⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~ ^᪲᪲ 𓈒ꨣִ𐝃 /𝚕ׅ𝚘𝚟ֹ𝚎   ‌ ‌ ࣭ ִ ۫𑂋 ݁ ˖ 🐾 みゃお 𖫰 @thesettingsun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا