eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
741 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://abzarek.ir/service-p/msg/2453217
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
_
سیاهی، امشب هم مثل هر شب دیگری، خودش را کشان‌کشان روی تن خسته‌ی آسمان پهن کرده است. سقف ساکت‌تر از آن است که جوابی برای سؤالاتم داشته باشد. ذهنِ همیشه حاضرم اما امشب شلوغ است، نه از صدا، که از تکرار. تکرارِ چهره‌هایی که با یقینِ بی‌جا، حقیقت را گروگان گرفته‌اند. آن‌قدر محکم و بی‌انعطاف که انگار منطق، خرافه‌ای تاریخی‌ست که باید از آن پرهیز کرد. در دل آن سکوتِ کشدار، اندیشه‌ای عجیب از لای بی‌حوصلگی‌ام سر برآورد: کاش جایی بود برای قرنطینه‌ی تعصب. نه سلول، نه تبعید، جایی شبیه اتاقی بی‌پنجره، که در آن آدم‌ها فقط بتوانند در آینه زل بزنند و از فرط تکرارِ خود، مستأصل شوند. همین فکر، برای چند ثانیه لبخند کجی گوشه‌ی لبم می‌نشاند و یک گور بابایِ همه‌شان تنگِ تمام افکارم می‌چسباند. بعد، مثل بقیه‌ی صداها، همان‌قدر بی‌صدا محو می‌شود..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
اینجا یک‌ساله شد. مثل فانوسی که در مهِ سنگین می‌تابد، یا صدای خش‌خش برگ‌های خشک در باد سرد پاییزی، یا لکه‌ای نور که از شکاف پرده‌ها به اتاق تاریک می‌رسد، نور حقیقی در دل تاریکی زاده می‌شود. از روزهای سختی که می‌خواستم دنیا ادامه نداشته باشد، یک‌سال گذشته و من هنوز هم می‌خواهم دنیا ادامه نداشته باشد، می‌بینی؟
تمام انسان‌ها و چنل‌هایی که این وقت شب حرف می‌زنن و فعالیت می‌کنن موجودات جالبین. خدا همه‌مونو‌ حفظ کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دل هر جمعی، حصاری‌ نامرئی وجود دارد؛ نه زندان، که پناهگاهی برای خودِ حقیقی انسان است. جایی که تنهایی به معنای فاصله نیست، بلکه شروعِ شناختی بی‌رحم و آزادکننده‌ست. «حصار تنهایی من» روایتِ آن سکوتِ پرقدرت ولی خسته است، جایی که آوای درون، بلندتر از هر هیاهویی، به من درسِ "هم‌جنس‌دیگران‌نبودن" می‌دهد.
هدایت شده از هزارمن
عبارتِ "چه ها کشید علی از این جماعت سر به سجود به ظاهر متدین" این روزا بیشتر داره حقش رو ادا میکنه. کسانی هستند که به جای خدا چرتکه میندازن و لعن و نفرین قدر میکنن، سینه‌شون رو سپر میکنن و ایدئولوژیشون‌ رو با احتمالِ نفرت غسل میدن.
به من نگید ترمه، بگید دختره‌ی دیگر اشتباه نکنی.
گاهی هیچ نمی‌شود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همه‌چیز هست، ولی در جیب هیچ‌کدامشان دستی نیست برای تکان دادن به روی ما. نشسته‌ای روبه‌روی صفحه‌ای سفید، انگار روبه‌روی خودت. نه اخم داری، نه لبخند، نه دلت شکستگی خاصی دارد، نه قند توی دل کسی آب می‌شود. فقط هستی. و همین بودن، عین داستان است.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
گاهی هیچ نمی‌شود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همه‌چیز هست، ولی در جیب هیچ‌کدامشان دستی نیست برای تکان
زندگی همیشه دنبال موضوع نمی‌گردد. گاهی لابلای نبودن‌ها، لابلای تردید، میان بوی نان داغی که نمی‌خوری، پیامکی که نمی‌رسد، صدایی که نمی‌شنوی، آرام راه می‌رود. مثل پرسه‌ی بی‌هدف یک گربه‌ی خیابانی که نه دنبال موش است، نه دنبال نوازش. فقط راه می‌رود که راه رفته باشد. و شاید این، دقیقاً همان‌جایی‌ست که باید دل داد به متن. به روزهایی که قهرمان ندارند، گره‌ی کور ندارند، حتی پایان خاصی ندارند. روزهایی که نه اوج دارند، نه سقوط. روزهایی که فقط هستند. روزهای سروش صحتی. و مگر بودن، خود کم موضوعی‌ست؟
هیچ‌چیز خاصی نبود. نه صدای بوقی، نه بارانی، نه پیامی از کسی که مدت‌هاست منتظری خبری از او بشنوی. فقط صبح بود. از آن صبح‌هایی که نه دل‌ات می‌خواهد بیدار شوی، نه دلیلی داری برای خواب ماندن. ساعتی که زنگ زد، دستی که روی دکمه‌ی "تعویق" رفت، و بعدش؟ هیچ. فقط چند لحظه‌ی کش‌دار، بین تخت و واقعیت.