دیگراشتباهنمیکنم.
/
آدمیزاد دفترش را باز میکند، میخواند:
[ چشم، معجزهی رشته روح متعال خداوند درون آدمیست ] و بعد چشمهایش را میبندد. از خودش میپرسد یک سال؟ دوسال؟ سهسال؟ چندسال؟
دیگراشتباهنمیکنم.
آدمیزاد دفترش را باز میکند، میخواند: [ چشم، معجزهی رشته روح متعال خداوند درون آدمیست ] و بعد چش
زمین همان زمین است و آسمان همان آسمان.
اما گوشهی دنج خاطراتم به دنبال نشانی از دیروز میگردد. گویی آدمیزاد میخواهد بدون آنکه ریشههایش را از یاد ببرد، خودش را در آینهی جدیدی ببیند. آدمیزاد دفترهایش را ورق میزند، لباسهای قدیمیاش را از کمد بیرون میآورد، و برای چندمینبار خیره به یادگاریهای دیروز صدای آشنایی را میشنود: [ میخواهی بدانی خدا هست یا نه؟ از این بفهم که تو تدبیر میکنی حسابی و مفصل، و او با تقدیرش تدبیر تو را به هم میزند. ]
دیگراشتباهنمیکنم.
گاهی هیچ نمیشود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همهچیز هست، ولی در جیب هیچکدامشان دستی نیست برای تکان
هوا گاهی انگار فقط هست. نه خنک است، نه گرم. نه دل میبرد، نه پس میزند. همینطور ایستاده، بیتکلیف، روی مرز میان رفتن و نرفتن. نه آنقدر سرد که بخواهی پتو بپیچی، نه آنقدر دلچسب که بخواهی پنجره را باز کنی. هوا، گاهی فقط تماشا میکند. تماشای تویی که نه شاد باشی، نه غمگین. تویی که از کنار لیوان نیمهپر آب رد میشوی، بیآنکه لبی به آن بزنی. که نگاهت میافتد روی کتابی که صد بار بازش کردی، ولی هنوز فصل اولی..
هدایت شده از ک.
شش/
ما آدمهای این نسلی زیادی بیچارهایم. چون افتادیم تو یک چرخهی قانع و قدردان نبودن، داشتن این دو خصلت تو این زمونه هنره. تا میای برای یک دستاورد خوشحال باشی، فضایمجازی یادت میاره که فلانچیز رو نداری، اصلا هنوز خیلی چیزهارو نداری، خیلی تجربههارو نکردی.
نباید قانع باشی، باید بیشتر تلاش کنی، نباید خوشحالی کنی فعلا، خوشحالی بمونه برای بعد. برای وقتی که لیز خوردی افتادی تو قبر.
کل امروز فقط یه جمله تو ذهنم بود: «باز هم مدرسه؟ جدی؟» زنگ ساعت مثل فرمان حمله بود و من فرماندهی لشگر بیحوصلگی بودم. در دنیای ناباوری پرسه میزدم، انگار نه انگار این یک تکرار مکررات دوازده سالهست. با مقنعهای که از شدت گشاد بودن نزدیک بود همراه با نسیم جاری به هوا بره، مثل گربهی خستهای که تصمیم گرفته امروز هیچ موشی شکار نکنه، به سمت مدرسه رفتم. و کل روز با نگاه به سقف و شمردن کاشیهای زمین، سعی میکردم به خودم ثابت کنم: «تو هنوز هوشیاری.»
دیگراشتباهنمیکنم.
ڹرو / ڹمان.
همه چیز روی یک مرز باریک است، مرزی که فاصلهاش با فروپاشی یک نفس عمیق است. ورق زدن صفحهای از کتاب پر غصهی زندگی است. همهچیز روی مرز بین رفتن و نرفتن است، مرز بین خواستن و نخواستن، مرز بین نافرمانی و اطاعت، بین زندگی و مرگ، بیقراری و صبر، شدن و نشدن، سکوت و گله، وابستگی و انزجار. دنیا همیشه بر روی مرزی بوده، و خدایی که آدم را بر سر پیچِ دو راهی خلق کرد، کدامین صراط را برای ما مستقیم میخواهد؟
دیگراشتباهنمیکنم.
زندگی؛ گرمی ِدلهای ِبههم پیوستهست.
« سلام آغازِ عادت است، اما وداع مُهر حقیقت. »