eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
744 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://abzarek.ir/service-p/msg/2453217
مشاهده در ایتا
دانلود
کل امروز فقط یه جمله تو ذهنم بود: «باز هم مدرسه؟ جدی؟» زنگ ساعت مثل فرمان حمله بود و من فرمانده‌ی لشگر بی‌حوصلگی بودم. در دنیای ناباوری پرسه می‌زدم، انگار نه انگار این یک تکرار مکررات دوازده ساله‌ست. با مقنعه‌ای که از شدت گشاد بودن نزدیک بود همراه با نسیم جاری به هوا بره، مثل گربه‌ی خسته‌ای که تصمیم گرفته امروز هیچ موشی شکار نکنه، به سمت مدرسه رفتم. و کل روز با نگاه به سقف و شمردن کاشی‌های زمین، سعی می‌کردم به خودم ثابت کنم: «تو هنوز هوشیاری.»
ڹرو / ڹمان.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
ڹرو / ڹمان.
همه چیز روی یک مرز باریک است، مرزی‌ که فاصله‌اش با فروپاشی یک نفس عمیق است. ورق زدن صفحه‌ای از کتاب پر غصه‌ی زندگی‌ است. همه‌چیز روی مرز بین رفتن و نرفتن است، مرز بین خواستن و نخواستن، مرز بین نافرمانی و اطاعت، بین زندگی و مرگ، بی‌قراری و صبر، شدن و نشدن، سکوت و گله، وابستگی و انزجار. دنیا همیشه بر روی مرزی بوده، و خدایی که آدم را بر سر پیچِ دو راهی خلق کرد، کدامین صراط را برای ما مستقیم می‌خواهد؟
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
« سلام آغازِ عادت است، اما وداع مُهر حقیقت. »
سلام‌ها آسان می‌آیند. در هر کوی و برزن، در هر آغازِ دیداری، هزاران سلام رد و بدل می‌شود بی‌آنکه وزنی داشته باشد. سلام تکرار می‌شود، فرسوده می‌گردد و به عادت بدل می‌شود. اما وداع، یک‌بار است و یگانه. وداع لحظه‌ای‌ست که انسان را از عادت جدا می‌کند و حقیقت را بر او عیان می‌سازد. چراکه [ تنها در دلِ جدایی‌ست که پیوندِ پیشین معنا می‌یابد. ] سلام‌ها آغازِ روزمرگی‌اند، اما وداع‌ها پایانِ توهم. و در پایانِ توهم است که می‌توان به اصالتِ پیوند پی برد؛ به آنچه بود، به آنچه ماند و به آنچه از پسِ نبودن نیز فراموش نمی‌شود.
وقتی اسباب‌کشی می‌کردیم، پدر فرمودند: «کتاب‌های خوشگل رو جدا کن، اون زواردررفته‌ها و جلدپاره‌ها رو مستقیم می‌ذارم توی انباری.»
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
وقتی اسباب‌کشی می‌کردیم، پدر فرمودند: «کتاب‌های خوشگل رو جدا کن، اون زواردررفته‌ها و جلدپاره‌ها رو م
دست بردم میان کتاب‌ها. دیوان حافظ جلد چرمی با خط طلا را در کارتن اول گذاشتم، اما همان‌جا به تبعیض نابرابر بین کتاب‌ها فکر کردم. حافظِ دیگری هم بود، بی‌جلد و بی‌پناه، کاغذهایش زرد شده بود، عطفش ترک خورده بود، اما بیتی که از میانش سرک کشید می‌گفت: «گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا کنم؟» گویی خط نوشتاریِ همین یک‌ بیت، از هزار کتاب طلاکوب شده چشم‌نواز تر بود..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
وقتی اسباب‌کشی می‌کردیم، پدر فرمودند: «کتاب‌های خوشگل رو جدا کن، اون زواردررفته‌ها و جلدپاره‌ها رو م
اینجا بود که فهمیدم: ماجرا فقط کتاب‌ها نیستند. زندگی ما هم همین است. دنیا پر شده از ویترین‌هایی که آدم‌ها را مثل کتاب می‌چینند: خوشگل‌ترها روی طاقچه، بدترکیب‌ها در انبار. فرقی نمی‌کند عقل باشد یا اخلاق یا عشق، تا وقتی جلد براق نیست، کسی به محتوایش سر نمی‌زند. عجیب این‌که بدترین محتوای دنیا را اگر در جلدی براق ببندی، مشتری ردیف می‌شود. و بهترین معرفت را اگر در جامه‌ای ساده بپیچی، سهمش می‌شود خاک انبار. ماجرا کمی خنده‌دار نیست؟ انگار جهان، نمایشگاهی شده که همه در آن دکور می‌فروشند، نه دانایی.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
«ملتی که هر روز برای زنده‌ماندن می‌جنگد، معنای زندگی را از یاد می‌برد. و این بزرگ‌ترین تبعید است، تبعید در وطن.»