eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
744 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://abzarek.ir/service-p/msg/2453217
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی اسباب‌کشی می‌کردیم، پدر فرمودند: «کتاب‌های خوشگل رو جدا کن، اون زواردررفته‌ها و جلدپاره‌ها رو مستقیم می‌ذارم توی انباری.»
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
وقتی اسباب‌کشی می‌کردیم، پدر فرمودند: «کتاب‌های خوشگل رو جدا کن، اون زواردررفته‌ها و جلدپاره‌ها رو م
دست بردم میان کتاب‌ها. دیوان حافظ جلد چرمی با خط طلا را در کارتن اول گذاشتم، اما همان‌جا به تبعیض نابرابر بین کتاب‌ها فکر کردم. حافظِ دیگری هم بود، بی‌جلد و بی‌پناه، کاغذهایش زرد شده بود، عطفش ترک خورده بود، اما بیتی که از میانش سرک کشید می‌گفت: «گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر، آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا کنم؟» گویی خط نوشتاریِ همین یک‌ بیت، از هزار کتاب طلاکوب شده چشم‌نواز تر بود..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
وقتی اسباب‌کشی می‌کردیم، پدر فرمودند: «کتاب‌های خوشگل رو جدا کن، اون زواردررفته‌ها و جلدپاره‌ها رو م
اینجا بود که فهمیدم: ماجرا فقط کتاب‌ها نیستند. زندگی ما هم همین است. دنیا پر شده از ویترین‌هایی که آدم‌ها را مثل کتاب می‌چینند: خوشگل‌ترها روی طاقچه، بدترکیب‌ها در انبار. فرقی نمی‌کند عقل باشد یا اخلاق یا عشق، تا وقتی جلد براق نیست، کسی به محتوایش سر نمی‌زند. عجیب این‌که بدترین محتوای دنیا را اگر در جلدی براق ببندی، مشتری ردیف می‌شود. و بهترین معرفت را اگر در جامه‌ای ساده بپیچی، سهمش می‌شود خاک انبار. ماجرا کمی خنده‌دار نیست؟ انگار جهان، نمایشگاهی شده که همه در آن دکور می‌فروشند، نه دانایی.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
«ملتی که هر روز برای زنده‌ماندن می‌جنگد، معنای زندگی را از یاد می‌برد. و این بزرگ‌ترین تبعید است، تبعید در وطن.»
از ماجرای زندگی من غیب شدی / یعنی تا قبلش با هم حرف می‌زدیم، بگو بخند می‌کردیم، هوای هم را داشتیم. حتی اگر دور بودیم، حتی اگر دیر بودیم، تا روزی که تو دیگر نبودی. یک صفحه‌ی خالی، کمی جای بیشتر در محفظه‌ی خاطرات، وقت‌های خالیِ روزمره که اغلب پر کردنش با تو بود، و از همه خالی‌تر سینه‌ام. یک حفره‌ی عمیق که بیشتر شبیه به سیاهچاله است، خالی، سیاه، با گرانش شدید، که انگار دارد همه‌ی من را در خودش فرو می‌برد. شاید سرنوشت همه‌ی ما آدم‌های مانده این است که از رفته‌ها حفره‌های سنگین و عمیقی را همواره در سینه‌هایمان حمل می‌کنیم. تا روزی که نوبت به خودمان برسد و این حفره را به یکی دیگر منتقل کنیم. خاطره‌هایت‌ کم و کم‌تر و کم‌رنگ‌تر شده، ولی یادت؟ نه.
بله خواجه شمس الدین محمد حافظ، من هم مثل شما واقعاً و حقیقتاً از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌ام.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
گاهی زندگی، بی‌آن‌که خبرت کند، برایت با کسی که روزی در کنارش خودت را گم کرده بودی و برای نجات هر دویتان ناچار شدی "بریدن" را بپذیری، قرار دوباره‌ای می‌چیند. و بعد، در شبی بی‌قصد و نقشه، همان آدم دوباره می‌رسد. در چشمانش نه خشم مانده، نه دلخوری. فقط سکوتِ کسانی‌ست که از فاصله، به هم نزدیک‌تر شده‌اند.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
گاهی زندگی، بی‌آن‌که خبرت کند، برایت با کسی که روزی در کنارش خودت را گم کرده بودی و برای نجات هر دوی
با هم بر سر یک میز می‌نشینید. حرف می‌زنید، از چیزهای بی‌اهمیت. دستتان‌ می‌خورد و آب گلدان می‌ریزد، پا می‌شوید و در نبود باریستای کافه برای خودتان چای می‌ریزید، چشمانتان گرد می‌شود، می‌خندید، اما میان صدای خنده‌ها، هزار «یادت میاد؟» بی‌صدا رد و بدل می‌شود. شهر همان است، آدم‌ها همان‌اند، معناها همانند، هیچ‌چیز عوض نشده، اما جنس سلام و خداحافظی‌ها فرق کرده. فقط هستید، بی‌هیچ نقشه‌ای، بی‌هیچ توضیحی، و مگر بودن خود کم موضوعی‌ست؟
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
[ عجیب است، بعضی آدم‌ها وقتی برمی‌گردند، چیزی را تغییر نمی‌دهند، فقط معناها را جابه‌جا می‌کنند. ] دیگر در نقشِ دوست یا معشوق یا هم‌سفر نیستند، تبدیل می‌شوند به نشانه‌هایی از فهم، از تجربه، از رشد. آدم‌های این‌طوری کمیاب‌اند. آن‌ها در زندگی نمی‌مانند تا همدم باشند، می‌آیند تا آینه شوند. تا ببینی چقدر عوض شدی، چقدر از خودت عبور کردی، و چقدر هنوز می‌شود بی‌غرض، بی‌نقشه، فقط «بود». برمی‌گردند فقط برای چند ساعت آرامش، تا دوباره ببینی: هنوز در این دنیا، بعضی حضورها گرچه کوتاه، هنوز آشناند.
می‌نشینم و به نبودن‌ها نگاه می‌کنم. به لحظه‌هایی که نه آینده دارند و نه گذشته، فقط این [ اکنون ] سنگین که مرا در خود فرو می‌برد. کلافگی‌ام همان پرسشی‌ست که پاسخی ندارد: چرا هرچه دست می‌گیرم از میان انگشتانم می‌لغزد؟ شاید زندگی همین باشد، جریان بی‌رحمی که ما را محک می‌زند، نه با اتفاقات بزرگ، بلکه با سکوت و تکرارِ خستگی‌های کوچک، تا بفهمیم تحمل‌پذیری‌مان اندازه‌ی جهان نیست. اندازه‌ی خودمان است، ضعیف و کوچک.