eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
744 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://abzarek.ir/service-p/msg/2453217
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
گاهی زندگی، بی‌آن‌که خبرت کند، برایت با کسی که روزی در کنارش خودت را گم کرده بودی و برای نجات هر دویتان ناچار شدی "بریدن" را بپذیری، قرار دوباره‌ای می‌چیند. و بعد، در شبی بی‌قصد و نقشه، همان آدم دوباره می‌رسد. در چشمانش نه خشم مانده، نه دلخوری. فقط سکوتِ کسانی‌ست که از فاصله، به هم نزدیک‌تر شده‌اند.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
گاهی زندگی، بی‌آن‌که خبرت کند، برایت با کسی که روزی در کنارش خودت را گم کرده بودی و برای نجات هر دوی
با هم بر سر یک میز می‌نشینید. حرف می‌زنید، از چیزهای بی‌اهمیت. دستتان‌ می‌خورد و آب گلدان می‌ریزد، پا می‌شوید و در نبود باریستای کافه برای خودتان چای می‌ریزید، چشمانتان گرد می‌شود، می‌خندید، اما میان صدای خنده‌ها، هزار «یادت میاد؟» بی‌صدا رد و بدل می‌شود. شهر همان است، آدم‌ها همان‌اند، معناها همانند، هیچ‌چیز عوض نشده، اما جنس سلام و خداحافظی‌ها فرق کرده. فقط هستید، بی‌هیچ نقشه‌ای، بی‌هیچ توضیحی، و مگر بودن خود کم موضوعی‌ست؟
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
[ عجیب است، بعضی آدم‌ها وقتی برمی‌گردند، چیزی را تغییر نمی‌دهند، فقط معناها را جابه‌جا می‌کنند. ] دیگر در نقشِ دوست یا معشوق یا هم‌سفر نیستند، تبدیل می‌شوند به نشانه‌هایی از فهم، از تجربه، از رشد. آدم‌های این‌طوری کمیاب‌اند. آن‌ها در زندگی نمی‌مانند تا همدم باشند، می‌آیند تا آینه شوند. تا ببینی چقدر عوض شدی، چقدر از خودت عبور کردی، و چقدر هنوز می‌شود بی‌غرض، بی‌نقشه، فقط «بود». برمی‌گردند فقط برای چند ساعت آرامش، تا دوباره ببینی: هنوز در این دنیا، بعضی حضورها گرچه کوتاه، هنوز آشناند.
می‌نشینم و به نبودن‌ها نگاه می‌کنم. به لحظه‌هایی که نه آینده دارند و نه گذشته، فقط این [ اکنون ] سنگین که مرا در خود فرو می‌برد. کلافگی‌ام همان پرسشی‌ست که پاسخی ندارد: چرا هرچه دست می‌گیرم از میان انگشتانم می‌لغزد؟ شاید زندگی همین باشد، جریان بی‌رحمی که ما را محک می‌زند، نه با اتفاقات بزرگ، بلکه با سکوت و تکرارِ خستگی‌های کوچک، تا بفهمیم تحمل‌پذیری‌مان اندازه‌ی جهان نیست. اندازه‌ی خودمان است، ضعیف و کوچک.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
یه زمانی مهربون بودن مد بود، مثل شلوار پاچه‌گشاد. همه فکر می‌کردن قشنگه، خاصه، آدمو متمایز نشون می‌ده. بعد کم‌کم معلوم شد مهربونی یه‌جور ولخرجیِ بی‌بازگشته، یه مدل حماقت با لبخند مودبانه. رسید به جایی که که مهربونی از ارزش، تبدیل شد به هزینه. تبدیل شد به [ مهربان کدوم سگ پدریه؟ من مهربان بودم. ] شد قبلاً، شد ماضی، شد گذشته. ما مهربان بودیم، قبلاً، ماضی، گذشته.
همین و تمام.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
آدم گاهی بین کتاب و بالشت گیر می‌کند. نه آن‌قدر انگیزه دارد که بخواند، نه آن‌قدر آرام است که بخوابد. درس می‌خواند تا وجدانش ساکت شود، می‌خوابد تا ذهنش فرار کند، بیدار می‌شود تا دوباره احساس شکست کند. و این چرخه مثل چرخ ساعت می‌چرخد، بی‌آنکه جلو برود. انگار میان دو خستگی معلق مانده‌ای: خستگی از تلاش، و خستگی از ناتلاشیدن. همه‌چیز بی‌دلیل ادامه دارد، فقط چون قطع کردنش از تحمل کردنش سخت‌تر است.
کلهم اجمعین موجودیت رو نیستم.