دیگراشتباهنمیکنم.
/
یه زمانی مهربون بودن مد بود، مثل شلوار پاچهگشاد. همه فکر میکردن قشنگه، خاصه، آدمو متمایز نشون میده. بعد کمکم معلوم شد مهربونی یهجور ولخرجیِ بیبازگشته، یه مدل حماقت با لبخند مودبانه. رسید به جایی که که مهربونی از ارزش، تبدیل شد به هزینه. تبدیل شد به [ مهربان کدوم سگ پدریه؟ من مهربان بودم. ] شد قبلاً، شد ماضی، شد گذشته. ما مهربان بودیم، قبلاً، ماضی، گذشته.
دیگراشتباهنمیکنم.
آدم گاهی بین کتاب و بالشت گیر میکند. نه آنقدر انگیزه دارد که بخواند، نه آنقدر آرام است که بخوابد. درس میخواند تا وجدانش ساکت شود، میخوابد تا ذهنش فرار کند، بیدار میشود تا دوباره احساس شکست کند. و این چرخه مثل چرخ ساعت میچرخد، بیآنکه جلو برود. انگار میان دو خستگی معلق ماندهای: خستگی از تلاش، و خستگی از ناتلاشیدن. همهچیز بیدلیل ادامه دارد، فقط چون قطع کردنش از تحمل کردنش سختتر است.
آدمها مهاجرت میکنن چون انگار چیزی در درونشون پوسیدهست. نه وطن، نه خاک، حس تعلق. یه روز از خواب بلند میشن و میبینن هیچ صدایی دیگه اونها رو صدا نمیزنه، با هیچ خیابونی آشنا نیستن، و هیچ پنجرهای براشون باز نمیشه. اون موقعست که درک میکنی ماندن فقط شکل آرامتری از مُردن است. و خب؟ میرن.