- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
- از خوشیهایِ جهان دیدنِ تو ما را بس !(.
مولانا میگه ك ؛
اشتیاقی ك به دیدار تو دارد دل من . .
دل من داند و من دانم و دل داند و من !(:
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
من صبح با فکرت از خواب بیدار میشم ؛ با فکرت غذا میخورم ؛ درس میخونم ؛ با فکرت قدم میزنم و در آخر محک
- هنوز هم صبحها را با فکرکردن به تو آغاز میکنم و شب با فکر تو به خواب میروم و نمیدانی . .
- قضیه اینه ك ؛
قرار نیست برای همه مهربون باشم .
برای همه وقت داشته باشم
اعصاب داشته باشم .
نه ..
قطعا قراره تو این دنیا
یکی برام متفاوت باشه
و من همهی لبخندامو
صرف اون کنم
وقتی خستم آغوش اون برام باز باشه
و بدوئم سمتش .
آره قراره تو برام متفاوت باشی
یکی ك میتونه با یه نگاه کوچیک
نیشمو تا بناگوش باز کنه .
هرشب با خوابالودگی تمام سرمو رو بالش میذارم ؛
و دقیقا همون لحظس ك فکرِ تو شروع میکنه به بنایی مغز من !(:
خیلی باهات حرف زدم ؛ توی ذهنم بارها و بارها باهات حرف زدم ؛ قهر کردم ؛ نازمو کشیدی ؛ اونجا حرفای قشنگ بهم میزدی ؛ اونجا جلو خودت اشك میریختم ؛ اونجا راحتر بودم ؛ ولی اونجاعم مواظبم نبودی.!.
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
حرفت هی پلی میشه توی مغزم ؛ اشك هم ا گوشه چشمم سر میخوره میاد پایین . .
حرفش هی پلی میشه توی مغزم ؛ کلمات گفته شدش ؛ هی تکرار میشه ؛
مث موریانه افتاده به جون مغزم و اونو میخوره ؛
ی حس کثیف و آزاردهنده که وقتی ناخن رو میکشی روی دیوار یا گچ رو تخته سیاه ؛ همینقدر که فقط میخای بگی :
تمومش کن !
خفه شو !
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
حرفت هی پلی میشه توی مغزم ؛ اشك هم ا گوشه چشمم سر میخوره میاد پایین . .
وی در حالی ك سرش را با دستانش گرفته است ؛
کنترل اشكهای خود را از دست میدهد .
- سوال من اینه ؛ شعر خوندن براش ساعت ۳ نصف شب ؛ اونم با ویس ؛ نشون از چیه ؛ اگه گفتی!؟