خیلی باهات حرف زدم ؛ توی ذهنم بارها و بارها باهات حرف زدم ؛ قهر کردم ؛ نازمو کشیدی ؛ اونجا حرفای قشنگ بهم میزدی ؛ اونجا جلو خودت اشك میریختم ؛ اونجا راحتر بودم ؛ ولی اونجاعم مواظبم نبودی.!.
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
حرفت هی پلی میشه توی مغزم ؛ اشك هم ا گوشه چشمم سر میخوره میاد پایین . .
حرفش هی پلی میشه توی مغزم ؛ کلمات گفته شدش ؛ هی تکرار میشه ؛
مث موریانه افتاده به جون مغزم و اونو میخوره ؛
ی حس کثیف و آزاردهنده که وقتی ناخن رو میکشی روی دیوار یا گچ رو تخته سیاه ؛ همینقدر که فقط میخای بگی :
تمومش کن !
خفه شو !
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
حرفت هی پلی میشه توی مغزم ؛ اشك هم ا گوشه چشمم سر میخوره میاد پایین . .
وی در حالی ك سرش را با دستانش گرفته است ؛
کنترل اشكهای خود را از دست میدهد .
- سوال من اینه ؛ شعر خوندن براش ساعت ۳ نصف شب ؛ اونم با ویس ؛ نشون از چیه ؛ اگه گفتی!؟
دیشب خوابتو دیدم ؛ بهت آخرین ویس خدافظیم رو دادم ، ك برم برای یه رفتن اجباریِ یكماهه ؛
اونجاعم بهت گفتم ؛
- من نیسم ناراحت نباش ، زشت میشی !(:
ی سری حرفا مرور شد توی ذهنت ؛ تایپ شد ؛ سند شد ؛ بعدشم زارت اشکات اومد پایینو گفت ؛ داش حرفت برخلاف همه چی بود - قلبت ، مغزت ؛ اصن خودت - !