تیسا
ای دل برای آن كه نگيری چه می كنی؟ با روزگار دوری وديری چه می كنی؟
بی اختيار بغض كه می گيردت بگو
در خود شكست را نپذيری چه می كنی؟
تیسا
بی اختيار بغض كه می گيردت بگو در خود شكست را نپذيری چه می كنی؟
با اين اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من جز اين كه بميری چه می كنی؟
تیسا
با اين اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ تو جای من جز اين كه بميری چه می كنی؟
ای عشق ای قديم ترين زخم روزگار
درگوشه ی دلم سر پيری چه می كنی؟
تیسا
ای عشق ای قديم ترين زخم روزگار درگوشه ی دلم سر پيری چه می كنی؟
دست تو را دوباره بگيرم چه می شود؟
دست مرا دوباره بگيری چه می می کنی؟
این روزها حس میکنم یه جایی بین احساسات: «آدمها خیلی ترسناکن و باید تا جایی که میشه ازشون فاصله گرفت»، «خوشحالی رو باید تو خودت پیدا کنی نه بقیه» و «من خیلی تنهام و دلم چند تا دوست خیلی خوب میخواد» به صورت معلق تاب میخورم