هدایت شده از 🪁اَندَرونی
_ یبار با رضایی از خوابگاه راه افتادیم با ۸۳۱ رفتیم مصلی برا کارای بیزنسی مون به اصطلاح☺️😂
اینکه چقد انرژی و حوصله داشتیم اون همه راه بریم به کنار... بیزنس مونم که نمیگرفت بکنار
کل سرای بهشت و امین و زیر و رو کردیم
تهش من چند گرم ماسالا + مقداری ادویه قیمه و قرمه سبزی خریدم
رضایی هم که بفکر شام شب مون بود گفت بیا ۴ تا گوجه بخریم🍅 این همه راه اومدیم بالخره
رفتیم یه گاری بود جای سرای مرتضوی
گفتیم گوجه کیلو چن گفت کیلو ۲۵
گفتیم نیم کیلو بده ( دیگه خیلی دست و دلبازی کرده بودیم میخواستیم نیم کیلو گوجه بخریم 😯)
بعد یارو گفت زیر یک کیلو نمیدم :///
ما هم گفتیم پس نمیخوایم😂
رفتیم پیاده تا نزدیک حرم
کیلو ۳۰ ازونجا نیم کیلو خریدیم
برا املت شب🙏😁
#خاطراتی_که_نگفتم
تُــرنج🍊
_ یبار با رضایی از خوابگاه راه افتادیم با ۸۳۱ رفتیم مصلی برا کارای بیزنسی مون به اصطلاح☺️😂 اینکه چقد
سر شوخی رِ وا کِردی بِچِه علیزاده😂
رفیق ما امروز یه جمله ای از مادربزرگش نقل قول کرد از صدتا سمینار برا من موثر تر بود😅
آدم بیکار ، خدا از او بیزار
خدا لعنتت کنه این چی بود گفتی یه لحظه میام بشینم تو ذهنم پلی میشه سریع پامیشم🤦♀😂
ماه رمضون پارسال خوابگاه
ساعت ۲حدودا از بردسکن راه افتادم
رسیدم دانشگاه شب شده و بود و اذان داده بودن با کوله از راه رفتم سلف و غذا و آوردم اتاق
هفته اخر اسفند بود همه بچه ها رفته بودن خونه هاشون برای تعطیلات عید فقط زنگویی بود که اونم میخواست بره وسط هفته
منم برای خرید عید و ی سری از خریدای جهیزیه رفتم مشهد
بماند که زبون روزه تنها می رفتم بازار خودمو داااغون می کردم
ی جاهایی تو پاساژ چشام سیاهی میرفت می ترسیدم بیوفتم کسی نبود که نجاتم بده 😂
خلاصه گذشت
با همه سختی ها و شیرینی هاش
اون موقع یک عده میگفتن از دوران دانشجویی و دلتنگی هاشون
من درک نمی کردم
اون زمان فقط سختی هاشو می دیدم
مخصوصا بعد ازدواج دلم میخواست سریع تموم شه
الان ولی خیلی دلتنگم
گرچه موقعیت الانمم حاضر نیستم عوض کنم و برگردم😅
ولی بعد از چند سال ماه رمضون های خوابگاهی و امام رضایی
حس و حال غریبی دارم
کاش قدرشو بیشتر می دونستم و کمتر غر میزدم 🥲