eitaa logo
Never meant to belong
213 دنبال‌کننده
999 عکس
75 ویدیو
5 فایل
شادی ام ۲۱سالمه تهران زندگی میکنم دانشجوی پرستاری ام پشتیبان ویژه قلمچی ام و کار تدریس و مشاوره انجام میدم و جدیدا یکی دوتا اموزشگاه دیگه هم تدریس میکنم؛ همین...🙃
مشاهده در ایتا
دانلود
بنده شکمم و دیگر هیچ...
+چرا ناشناسارو جواب نمیدی _تعدادشون خیلی کمه برای همین دیر جواب میدم شرمنده +چند سالته؟رل داری؟ _۱۹ نه +با چنل در انزوای خویش چه نسبتی داری؟ _اگه قابل بدونن دوستیم ، چطور؟ +پرستاری یا پرستاری میخونی؟ _فعلا هیچکدوم فقط پرستاری قبول شدم 😅 پاورقی: نمیدونم چرا حس میکنم همه ی ناشناس هارو یع نفر نوشته و اینکه لینک قبلی انگار بالا نمیومد و لینکو عوض کردم
اکثر کتابای کنکورمو گذاشتم تو دیوار برای فروش و حقیقتا دیدم که جانم میرود...
فردا باید برم برای ثبت نام دانشگاه و قراره یه ترم اولی گیج باشم
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟ اخوان ثالث
امروز رفتم برای خوابگاه گرفتن، مامانم خیلی ناراحت بودو داداش کوچیکم به شدتتتتتت گریه کرد ، با وجودی که کلا ۱ ساعت بیشتر با خونمون فاصله نداره هر جوری و با هر فک زدنی که بود خوابگاه رو گرفتم دستشویی و حموم و اشپزخونه و اتاق مطالعه و تلویزیون همه جا رو سرک کشیدم اومدم تو اتاق ۲۱ تخت بالا رو بهم دادن چمدونمو گذاشتم بالا و نیم ساعت تمام به اتاق خالی ۸ نفره نگاه کردم خبری نه از دوست بود نه اشنا فقط من بودمو چمدونم و یه اتاق سرد ۸ نفره و خانم حسینی که ۴ بار بهم هشدار داد حق ندارم بدون هماهنگی بیرون برم و شب هم باید قبل ۸ خوابگاه باشم و با هیچ کس بدون هماهنگی و اراعه کارت شناسایی حق ملاقات ندارم ووو.....هر جمله رو ۴ بار تکرار میکرد یاد خانم ترون توی جودی ابوت افتادم کع میگفت جودیییییی باید ۲۰۰ بار از روی قوانینم بنویسی
Never meant to belong
امروز رفتم برای خوابگاه گرفتن، مامانم خیلی ناراحت بودو داداش کوچیکم به شدتتتتتت گریه کرد ، با وجودی
وسایلمو چیدمو روپوش سفید بیمارستان تو کمد چشمک میزد بهم همه چیز خوب بود تا زمانی که رفتم طبقه بالا روی تخت نشستمو زانومو بغل کردم ، حقیقت جلوی روم بود ، غربت اگرچه اسمش ازادی و مستقل شدنه ولی سخت عه و از روح و روانت بهاشو باید پرداخت کنی نمیدونم چقدر طول کشید شاید نیم ساعت ، یه ساعت شایدم ساعت ها تو اون حالت بودم ، با صدای زنگ مدرسه ی ساختمون بغلی به خودم اومدم و دیدم من ادم این کار نیستم چمدونمو برداشتم ، لباسا و وسایلمو جمع کردم کفش هامو پوشیدم و جلوی چشمای خانم حسینی که هاج و واج نگام میکرد خوابگاه رو وداع گفتم و به مینی بوس های تهران سلامی گرممممم دادم
هدایت شده از درانزوای‌خویش
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اقای علیرضا قربانی چه می کنی با این ترانه و صدا و کلیپ با ما؟! قلبم شرحه شرحه شد... ᴅᴀʀᴇɴᴢᴇᴠᴀ|-