خونه بغلیمون یه پیرزن مسن زندگی میکنه که به تازگی شوهرش فوت شده
هر از گاهی صبح ها نون که میخریم یدونه هم برای اون میبریم یا اگر کار و کمکی خواست براش انجام میدیم و این اصلا عین یه قانون نانوشته توی ساختمون ما میمونه که حتی ساکنین جدید هم خود به خود رعایتش میکنن. چشم هاش بدون عینک خوب نمیبینه اینو خودش بهم گفت .از بین نون ها بربری رو از همه بیشتر دوست داره و قاعدتا منم صبح وقتی بربری برای صبحونه خریدم نمیتونستم یدونه هم برای اون نخرم و دیدن ذوقشو از خودم دریغ کنم
کلید در خونش توی نیمچه باغچه ی جلوی در زیر شمشادها پنهونه و اینو هم خودش بهم گفت چون نمیتونه هربار مسافت رو طی کنه و بیاد درو باز کنه
کلیدو برداشتمو رفتم داخل مثل همیشه روی ایوون حیاط روی صندلی نشسته بود البته این بار بدون عینک با دیدنم از دور انگار که برق گرفته باشدش از جا پرید و کل مسافت حیاطو بدون اینکه اجازه بده قدمی بردارم به سمتم دویید ، هنوز منگ این حرکت بودم که یه ماچ ابدار با طعم دندون مصنوعی روی گونم نشست و لفظ فاطمه گیان قشنگشو مهمونم کرد...
Never meant to belong
خونه بغلیمون یه پیرزن مسن زندگی میکنه که به تازگی شوهرش فوت شده هر از گاهی صبح ها نون که میخریم یدو
با شنیدن اسم فاطمه تازه دلیل اون همه ذوقشو فهمیدم و نگاهم به چشم های مشکی ریز بدون عینکش افتاد
منو با نوه اش که ظاهرا اسمش فاطمه است اشتباه گرفته بود
وقتی بهش گفتم فاطمه نیستم و همسایه خونه بغلی ام غم دنیا به دلش نشست ، نون رو بهش تعارف کردم تشکر کرد و بعد کع دیدم حالش گرفتع است گفتم حاج خانم فاطمع نیستیم ولی آدم که هستیم 😁
Never meant to belong
با شنیدن اسم فاطمه تازه دلیل اون همه ذوقشو فهمیدم و نگاهم به چشم های مشکی ریز بدون عینکش افتاد منو
به خودش اومد و لبخند به صورتش نشست وقتی اومدم خونه فوری به مادربزرگ خودم زنگ زدم و فهمیدم انگار فاطمه های زیادی وجود داره کع از وجودشون خبر نداریم...
Never meant to belong
کاری ، چیزی حرفی ، سخنی @Shadiiiiiiiiiiiiiii اینم ناشناسمون برای گفتن هرانچه دل تنگت میخواهد💛: htt
اینکه هیچ پیام ناشناسی نیست حس میکنم تنهام...
خودمو خودم و این ویو ها الکی عه 🥲
Never meant to belong
دیروز برای مصاحبه ی کاری رفتم ادرس زعفرانیه بود و یکی از موسسات کنکوری که تو تهران به نام هم هست م
امروز یه خانمی تماس گرفت و گفتن که مشاور کنکور میخان برای دخترشون
منم اطلاعات دادم و خودمو معرفی کردم
ایشونم شروع کردن و شرایط و احوال و روحیات و نوع درس خوندن سونیا (دخترشون)رو شرح دادن
بعد از همه ی اینا پرسیدم سونیا جان پایه یازدهم هستن یا دوازدهم؟!
جواب پایه دوم دبستان بود💔
بدون شرح...
مادرش در جواب تعجبم گفت میخام از دوم کنکوری طور بخونه
به کجا داریم میریم؟؟
هدایت شده از درانزوایخویش
اینجا چرا انقد پاییزه..؟! چرا پاییزِ ما انگار داره ادای بهارو درمیاره؟! خدایا شوخی بسه لطفا پاییزو به اینجام برسون