هدایت شده از "یهتیکهازمن"
یه دیالوگ تو یه فیلم "کتاب سبز" بود
که خودش یه اصل زندگیه؛ میگفت:
«وقتی کاری رو انجام میدی صد در صد انجامش بده. وقتی کار میکنی، کار کن. وقتی میخندی، بخند. وقتی میخوری جوری بخور انگار آخرین باره که غذا میخوری.» به نظر من اصل زندگی همینه. اینکه ما یه سری چیزا رو میخوایم ولی صد درصد خودمونو نمیزاریم و این خوب نیست. بعضی وقتا باید اگر هدفمون اون رشته هست، اون کارس، اون درسهس، اون خونه هست یا ماشینه و یا حتی چند ساعت وقت گذرون با آدمهای که دوسشون داریم، باید تماماً خودمونو تو اون لحظه بزاریم.
Never meant to belong
همیشه دلم میخاست عین این لاکچری های چ.. کلاس برم توی کافه بشینم و در حالی که لاته تلخمو مینوشم حسابد
از وقتی بچه بودم(هنوزم هستم)پدرم یه جمله رو خیلی زیاد برام تکرار میکنه یعنی توی هر موقعیت جدیدی کع قرار میگیرم بهم یاد اوری میکنه :
حتی اگه سپور (درست نوشتم؟)هم بودی ، بهترین سپور شهر باش
تا جایی که تونستم، سعی کردم پای تبریک و تسلیت ها به کانالمون باز نشه ؛ خصوصا به خاطر قشر کنکوری که نباید ذهنشون درگیر بشه و برن پی حاشیه
ولی توی جنایت هایی مثل حملهی دیشب به بیمارستان فلسطین، جایی که ساکنینش زن و بچه و مریضای ناتوان هستن، جایی که کادر درمان دارن از جونشون مایه میذارن که دردی از بشر رو تسکین بدن، توی اینجور شرایطی اگه سکوت کنی انگار کنار ظالم ایستادی. چون باید افکار عمومی علیه همچین اقداماتی جبهه بگیره و با قدرت بایسته ! وگرنه از این به بعد دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه
باید نفرتمونو از این حرکت نشون بدیم، حتی اگه چهارتا ممبر و فالور داشته باشیم، حتی اگه پیجمون شخصی و خونوادگی باشه
بعضی وقتا سکوت بدترین کار ممکنه !
_امیررضا گرواند
#طوفان_الاقصی
خونه بغلیمون یه پیرزن مسن زندگی میکنه که به تازگی شوهرش فوت شده
هر از گاهی صبح ها نون که میخریم یدونه هم برای اون میبریم یا اگر کار و کمکی خواست براش انجام میدیم و این اصلا عین یه قانون نانوشته توی ساختمون ما میمونه که حتی ساکنین جدید هم خود به خود رعایتش میکنن. چشم هاش بدون عینک خوب نمیبینه اینو خودش بهم گفت .از بین نون ها بربری رو از همه بیشتر دوست داره و قاعدتا منم صبح وقتی بربری برای صبحونه خریدم نمیتونستم یدونه هم برای اون نخرم و دیدن ذوقشو از خودم دریغ کنم
کلید در خونش توی نیمچه باغچه ی جلوی در زیر شمشادها پنهونه و اینو هم خودش بهم گفت چون نمیتونه هربار مسافت رو طی کنه و بیاد درو باز کنه
کلیدو برداشتمو رفتم داخل مثل همیشه روی ایوون حیاط روی صندلی نشسته بود البته این بار بدون عینک با دیدنم از دور انگار که برق گرفته باشدش از جا پرید و کل مسافت حیاطو بدون اینکه اجازه بده قدمی بردارم به سمتم دویید ، هنوز منگ این حرکت بودم که یه ماچ ابدار با طعم دندون مصنوعی روی گونم نشست و لفظ فاطمه گیان قشنگشو مهمونم کرد...
Never meant to belong
خونه بغلیمون یه پیرزن مسن زندگی میکنه که به تازگی شوهرش فوت شده هر از گاهی صبح ها نون که میخریم یدو
با شنیدن اسم فاطمه تازه دلیل اون همه ذوقشو فهمیدم و نگاهم به چشم های مشکی ریز بدون عینکش افتاد
منو با نوه اش که ظاهرا اسمش فاطمه است اشتباه گرفته بود
وقتی بهش گفتم فاطمه نیستم و همسایه خونه بغلی ام غم دنیا به دلش نشست ، نون رو بهش تعارف کردم تشکر کرد و بعد کع دیدم حالش گرفتع است گفتم حاج خانم فاطمع نیستیم ولی آدم که هستیم 😁
Never meant to belong
با شنیدن اسم فاطمه تازه دلیل اون همه ذوقشو فهمیدم و نگاهم به چشم های مشکی ریز بدون عینکش افتاد منو
به خودش اومد و لبخند به صورتش نشست وقتی اومدم خونه فوری به مادربزرگ خودم زنگ زدم و فهمیدم انگار فاطمه های زیادی وجود داره کع از وجودشون خبر نداریم...