Never meant to belong
کاراموزی روان امروز رسما و شرعا شروع شد _بیمارستان روان امین اباد(رازی )
ولی اینجا با همه جا فرق میکنه
_از روزهای امین اباد
استاد هر روز برای هممون چایی و شکلات میخره :))))
Never meant to belong
ولی اینجا با همه جا فرق میکنه _از روزهای امین اباد استاد هر روز برای هممون چایی و شکلات میخره :)
برای مصاحبه به هیچ عنوان تنها مصاحبه نمیکنیم و گروه دو نفره میشیم یک اقا و یک خانم
وارد اتاق ویزیت شدیم و درها از پشت بسته شد و نگهبان بهمون گفت پایین پله ها وایساده و با صدای ما درو باز میکنه
مصاحبه رو شروع کردیم ' اقا ۵۱ ساله' ۶ ماهه طلاق گرفته'عاشق زن و همسرش عه ' میگه تابستونا و بهار حالم خوبه ولی پاییز و زمستون که میشه حالم بد میشه و خودم میام اینجا
این چند وقت که زنم طلاق گرفته ازم روزها و شبها بد میگذره درسته واسم غذا درست میکنه ولی دیگه برام قورمه سبزی نمیاره
دخترم ازم خوشش نمیاد چون چند بار زدمش خیلی هم ازش معذرت خواهی کردم ولی گفت دیگه دوسم نداره
پسرم میگه بابایی نداره
دست خودم نیست ' میدونی بعضی وقتا ی صداهایی میشنوم ' یه چیزایی میبینم شماها حالیتون نمیشه ولی باید انجام بدم نمیشه که انجام نداد وگرنه تو شهر خدا مجازات میشم
مثلا همین الان یکی پشت شماست(داشت منو میگفت) که داره بهم میگه شمارو بکشم(منو و اون اقای همکلاسیم که باهام بود رو میگفت)
Never meant to belong
برای مصاحبه به هیچ عنوان تنها مصاحبه نمیکنیم و گروه دو نفره میشیم یک اقا و یک خانم وارد اتاق ویزیت
به اینجا که رسید یه لحظه منو همکلاسیم همو نگاه کردیم و قشنگ معنی نگاهمون این بود که تو اول از پله ها فرار میکنی یا من ؟
ولی حالا تشخیص واقعی این اقا اختلال دو قطبی و سایکوز وابسته به مواد مخدر بود و به طبع از اون هذیان شنیداری و دیداری امرانه داشت که جزو خطرناکترین مریض های روان اند
بعدی اقای ۲۴ ساله است
لباس هاشو به زور دراوردن و بردنش حمام
روی بدنش جای تتو های زیادی عه و یکیش که از همه بیشتر بولد شده یه s بزرگ بین دوتا سینش عه
ازش میپرسم اسمت چیه ' حالت چطوره' از این جا راضی ای یا نه و اصلا چرا اومدی؟
گفت تو هم خرابی مثل بقیه(اصلا به سوالام توجه نمیکرد )
رو میکنه به اقای کناریم و فکر میکنه باهم نسبتی داریم میگه ببین اینم فردا میره با بقیه
یهو تن لختشو باید بین صد نفر جمع کنی
سعی میکنم ارومش کنم تا بفهمم دلیل این همه افکار گزند و اسیب و بی اعتمادیش چیه داشت برام جالب میشد
پرش افکارش خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد درست بفهمی داره چی میگه ولی کل کلامش این بود که من میل جنسیم خیلی زیاده هرچی به داداشم میگم برام زن بگیرن نمیگیره
من شقایقو میخام به خودشم گفتم (بعدا گفت که شقایق دختر عموشه)
هی میگه شقایق خرابه
بخدا خراب نیست
اصلا خود تو الان کراپ تاپ بپوشی خراب حساب میشی؟
اون بخاطر مامانش داره تن فروشی میکنه(از لفظ دیگه ای استفاده کرد ) وگرنه خراب(اینجا هم از لفظ دیگه ای استفاده کرد) نیست
_توی پروندش استمنا در ملا عام زیاد دیده شده ولی در مورد شقایق ظاهرا داره راست میگه و همچین شخصی وجود خارجی داره
Never meant to belong
ولی اینجا با همه جا فرق میکنه _از روزهای امین اباد استاد هر روز برای هممون چایی و شکلات میخره :)
امروز رفتیم ساختمون مهر
(اینجا بخش مزمن زن هاست ' خیلی وقته اینجان اکثرشون)
اکثرشون خلق بالا داشتن و خوش خنده
درست مثل قبل گروه دو نفره دختر و پسر شدیم تا ی جورایی از هرگونه اسیب احتمالی جلوگیری کنیم
اینجا بر عکس ساختمون سینا که بخش مردان بود بوی مشمعز ادرار و عرق و کثیفی به چشم نمیاد
بر عکس مردا همگی تمیز اند و چون احتمال خودکشی با روسری هستش هیچکدوم حجاب ندارن حتی لباس زیر بالاتنه هم ندارند چون اونم احتمال خطر داره
وقتی پسرها رو میبینن دو دسته میشن
یک دسته به شدت میترسن و افکار تجاوز گونه تو ذهنشون شکل میگیره
و دسته دوم کاملا برعکس میل زیادی به شخص نشون میدن و حتی دوست دارن باهاش رابطه داشته باشن و بعضیاشون رسما اینو به زبون میارن
و اینم اضافه کنم اینجا ی اتاق مامایی هم داره که ما چون این ترم مادر و نوزاد هم برداشتیم و مرتبط بود سر معاینه زنان هم دو نفر دو نفر رفتیم _در حالی که تو بخش زنان بیمارستان ها این اجازه به اقایون داده نمیشه و بنظرم این ی جور بی عدالتی عه
Never meant to belong
امروز رفتیم ساختمون مهر (اینجا بخش مزمن زن هاست ' خیلی وقته اینجان اکثرشون) اکثرشون خلق بالا داشتن
شخص اولی که باهاش مصاحبه کردیم
ی دختر ۱۸ ساله است که ازمون اجازه گرفت عروسکش رو هم با خودش بیاره داخل اتاق
اسم عروسکشو گذاشته حنا
خودشو معرفی کرد
گفت مادرش قبل از تولدش مرده (این یعنی تقدم زمانی و مکانی رو نمیتونه تشخیص بده)
و نامادریش رفته زن گرفته(منظورش این بود که با پدرش ازدواج کرده )
گفت شرایط خونه خوب نیست 'نامادریمو دوست ندارم ولی بابام خیلی خوبه راننده تاکسی عه و وضعش خیلیی خوبه
ی داداش هم دارم که اون بهزیستی عه اون فلج عه کمرش کجه پا هم نداره ولی من سالمم ' پا هم دارم بعد از این صحبت بلافاصله بلند میشه لباسشو در میاره که مثلا بهمون نشون بده که سالمه
سعی میکنم ارومش کنم و لباساشو تنش نگه دارم
ازش در مورد میل به ازدواج میپرسم
گفت از پسرها خوشم نمیاد فقط بچه خیلی دوست دارم
اما پسرهای بزرگ که خوشگلن رو دوست دارم باهاشون ازدواج کنم مثل همین پسر کناری شما
[دیگه به اینجای مکالمه که رسید ادامه نمیشد داد و تمومش کردیم_از صندلیش که پا شد بره از اتاق بیرون ی دستی به شونه اقا کشید و رفت ]
_عقب موندگی ذهنی داشت و از ابتدای تولدش بهزیستی بوده ' بچه سر راهی عه و هیچ خانواده ای هم نداره و اون چیزایی هم که گفت ساخته ذهن خودش و شنیده هاست
اما از لحاظ جسمی و جنسی سالم بود و ازمایش های hiv hpv هم منفی
و معاینه زنانش هم خوب بود
Never meant to belong
شخص اولی که باهاش مصاحبه کردیم ی دختر ۱۸ ساله است که ازمون اجازه گرفت عروسکش رو هم با خودش بیاره دا
نفر بعدی ی خانم ۳۶ ساله بود
خیلی راحت و روون صحبت میکرد
موهای شلخته ای داشت که گاها رگه های بلوند توش پیدا میشد
دور تا دور لبش رو هم خط لب کشیده بود(فقط دور لبش و خود لب رو رژ نزده بود_حقیقت خیلی متوجه نشدم دسترسی به لوازم ارایششون چطوره ولی فکر کنم زیر نظر بهیار اگه دوست داشته باشن و خیلی گیر بدن ارایششون میکنن)
همینکه رو صندلی نشست گفت که خونشونو اتیش زده و برا همین اینجاست و از کارش خیلی پشیمونه گفت من نمیدونستم اتیش این شکلی عه ی پارچه رو گرفتم رو گاز و بعد هم پرده هارو اتیش زدمو خودم از خونه اومدم بیرون
بعد دلیلشو پرسیدیم گفت چون با خواهرم دعوام شد ' خواهرم مهریمو گرفت و دیگه بهم نداد
و اینجا دیگه رفتیم سراغ ازدواجش گفت طلاق گرفتم شوهرم خیلی خوب بود ولی باهم زندگی نکردیم کلا ۳ ماه بود میومدن بعد مادرش بهم گفت تو دختر نیستی(از لفظ دیگه ای استفاده کرد)حتی دکتر هم رفتیم پاهامو معاینه کرد ولی راضی نشدن خیلی دلم میخواست شوهرمو بوس کنم
بعدم گفت که خسته شده و میخاد بره بخابه
و پاشد رفت
_چیزهایی که میگفت درست بود و تو پروندش هم همینجور نوشته شده بود
معاینه زنانش خوب بود ولی از لحاظ جنسی هنوز ذهنیت اش کامل نشده بود
hiv hpv هم منفی
Never meant to belong
نفر بعدی ی خانم ۳۶ ساله بود خیلی راحت و روون صحبت میکرد موهای شلخته ای داشت که گاها رگه های بلوند
نفر بعدی ی خانم ۵۱ ساله بود اسمش مهتاب
یکم تپل بود رنگ پوست روشن موهاشو بلوند کرده بود خط چشم ناشیانه ای کشیده بود با رژ بنفش
گفت برادرم منو اورده اینجا بهم سیگار نمیداد بهم میگفتن تو بنگی ای چاقی زشتی (در حالی که واقعا قیافه خوبی داشت)
من فقط روزی ۵ نخ سیگار میخواستم میشمارد و بهم میداد
من این همه بزرگشون کردم از خونه پرتم کردن بیرون و پول هم بهم ندادن هی من گفتم الان بیرون کجا برم
بعد رو میکنه به من و دستشو میزاره کنار دهنش جوری که اقای کنارم نشنوه گفت بیرون مرد هست امن نیست و...
اخر مصاحبه گفت خانم میشه بهشون بگی منو بزارن همینجا بمونم اینجا خوبه همه زن ان حتی مثلا این اقایی هم که با شماست ادم خوبیه به من دست نمیزنه امنیت دارم
_این خانم پارانویید داره (یعنی به شدت شکاک بود به همه خصوصا مردا)
سابقه چندین تجاوز رو داره
ولی در مورد خانوادش دروغ میگه و بی خانمان عه و به تریاک هم اعتیاد داشت
به خاطر همین شکاک بودن هم به اقا اجازه معاینه نداد و من حقیقت ترسیدم که بخام تنها برم
در پایان نامه نوشت:
زندگی کردن برای آدمهایی که زیادی به همهچیز اهمیت میدهند، سختتر است.
باور کن بعضی روزها را به سختی تحمل میکنم، باور کن که گاهی اوقات زندگی کردن برایم دشوارترین کار دنیا میشود؛ اما با اینحال همیشه طاقت میآورم عزیزِ من.
_از اینجا که منم