فقط کافیه ی شب خونه نباشم تا تختم برای داداشم شه ، شالم مامانم و شارژرم برای بابام بشه
بابا نرفتم که نیام دیگه ...😂
میدانی سختترین شرایط چه زمانی است؟ وقتی احساسات میخواهد خفهات کند، اما باید منطقی رفتار کنی و تصمیم بگیری.
_از اینجا که منم
یه سطحی از غم هست که وقتی دچارش میشی، هیچ استوری یا توییت غمگین نمیذاری، حتی شاید اصلاً نشه راحت دربارهش با کسی حرف زد. بیشتر میخندی، کمتر بحث میکنی و روزها و شبها میگذرن بدون اینکه کسی بفهمه چه چیزی رو تحمل میکنی. فقط صبر میکنی، صبر میکنی که زمان بگذره…
_جایی برای ما
Never meant to belong
فقط کافیه ی شب خونه نباشم تا تختم برای داداشم شه ، شالم مامانم و شارژرم برای بابام بشه بابا نرفتم ک
تا شیفت شب نرفته باشی، قدر شبایی که بی استرس و راحت میتونی بخابیو نمیفهمی...
به نظرم باید یه مطالعه ترتیب بدن تا ارتباط بین تریاک کشیدن و مودب بودن رو کشف کنن. هر بیماری که میگه تریاک میکشه به شدت با شخصیت و مودبه🤔
_کیت
مسعود ۲۸ سالشه ولی ببینیش قد ی ادم حداقل ۳۸ ساله است
وقتی ۱۵ سالش بوده پدرش فوت میکنه بر اثر سکته قلبی و با مادرش تنها زندگی میکنه از اون سال اونقدری توانایی مالی داشتن که نگرانی از این بابت نباشه
۲' ۳ سال بعد روابط گسترده مادرش با اقایون کوچکتر از خودش شکل میگیره و هی رفت و امدشون به خونه بیشتر و بیشتر میشه
تا جایی که دوست پسر مادر عه ۲ سال اخیر کلا باهاشون زندگی میکرده و این بین باعث شده که خونه و املاکی که دارن کمکم به اسم دوست پسره زده بشه و برای عملی کردن این نقشه فقط ی مانع وجود داشت اونم مسعود...
همین دلیل میشه تا با وسوسه های مختلف راه شیشه کشیدنو براش فراهم کنه تا همیشه اونو تحت اراده و سلطه ی خودش در بیاره و تمام....
بعد از ترخیص از این کلینیک بخاطر اتهام روانی بودن که از طرف خونواده بهش زده شد در حالی که همه ما میدونستیم دروغ محضه با پارتی قوی ای که داشتن به امین اباد برای همیشه منتقل شد
Never meant to belong
بعد از ی شیفت ۲۴ ساعته کجام؟! افرین قلمچی...😂
بعد از ی شیفت ۳۶ ساعته باز هم قلمچی...
توصیه امروز:
تینت لب with you شماره c4 بخرید
و منو دعا کنید:)
_حجم کمی باید بزنید پخش کنندگی و رنگ طبیعی اش فوق العاده است
بعدها میخونم که اولین شب پاییز ۱۴۰۴
پرستار کلینیک اعصاب و روان بودم با ۴ مریض' ۴ زندگی و ۴ داستان عجیب غریب
Never meant to belong
بعدها میخونم که اولین شب پاییز ۱۴۰۴ پرستار کلینیک اعصاب و روان بودم با ۴ مریض' ۴ زندگی و ۴ داستان ع
اقای احمدیان ۳۶ ساله با سابقه سو مصرف الکل به میزان خیلی زیاد و متادون بستری شده
قبلا هم یکی دو باری سالهای گذشته که سن من قد نمیده (من اون موقع ها بچه دبیرستانی بودم) همبنجا بستری شده بود اما فقط برای ترک الکل و متادونی در کار نبود
چند شعبه طلا فروشی داره و حسابی تو کارش موفق و خفنه اما سال اخیر این شکلی نبوده
۲ساله که با خانمی که اتفاقا کارشناس پرستاری داشته ازدواج کرده و همه چیز از ۶ ماه بعدش شروع میشه که خانم بعد از طرح پرستاریش تصمبم به تاسیس ارایشگاه زنونه میکنه و چندتا از کارمنداش اونو وسوسه و ترغیب به مصرف گل میکنند با این عنوان که گل عوارض نداره ، گل وابستگی نداره که و...اما با ابن وجود هم اقا هنوز مصرف کننده متادون نبوده و الکل هم تفننی مصرف میکرده
بعد از مدتی خانم رفتارهاش به کل تغییر میکنه شکاک و بدبین میشه، مودی و غیر قابل پیش بینی و مصرف به مرور زمان بالا و بالاتر میره (به طوری که اقا تعریف میکنه اگه مصرف نمیکرد حتی از کارهای روزمره اش هم عقب مبموند) اینجاست که به اقا گیر میده تو چقدر کم حرفی تو مهمونیا و جمع و تو ابروی منو میبری و من بخاطر تو همه جا خجاات زده ام(اقا شخصیت بسیار درونگرا و ارومی داره حتی همبن الان) و مشروب و الکل بخور تو مهمونی لااقل قاطیشون شو و...
و اینجوری از اقا ی معتاد به الکل حرفه ای میسازه به طوری انزیم های کبدی اش بالاست که اگر این روند ادامه دار بشه باید برن سراغ پیوند کبد
و اما داستان به همبنجا ختم نمیشه یکی از فامبل های خانمش کمپ ترک اعتیاد داره و اون بهش پیشنهاد میده برای ترک الکل متادون مصرف کنه(کاملاااا باور غلط و اشتباههه) و خلاصه اینجوریه که به متادون هم معتاد میشه
بعد از ترخیص از اینجا قراره طلاق بگیرن خانم و اقا از همدیگه