«وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ ۚ»
یه جا خدا میگه:
یادت نره برای چیزای که الان داری یه روزی دعا کردی
و آرزوشو داشتی...
شبتون قشنگ🌚❤️
یه آقا پسر کورد(البته ۴ تا کورد داریم) توی کلاسمون داریم که از کرمانشاه میاد و خوابگاهی عه
توی این یک ماه مادرش ۲ بار طاقت نیاورده و اومده بهش سر بزنه (آقا بهنام ما ته تغاری یه خانواده ی پر جمعیت عه)
امروز اومده بود دانشگاه و ما هم زیارتش کردیم
یه خانم محجبه چادری ریزه میزه با چشم های روشن عسلی و پوست بلور که لباس کوردی سبزش از زیر چادرش خود نمایی میکنه
اصلا مادر کل دانشکده است
از در که وارد میشه از جیبش به همه نخودچی کشمش و نقل میده و با جمله ی بخور جون بگیری گیانم قلب قلبیمون میکنه
پاورقی: دست کردم توی جیبم کلید خونه رو در بیارم این نقل ها بهم چشمک زد
نخودچی کشمش هاشم صبح خورده بودم😅
Never meant to belong
یه آقا پسر کورد(البته ۴ تا کورد داریم) توی کلاسمون داریم که از کرمانشاه میاد و خوابگاهی عه توی این ی
حالا بهمون قول داده سری بعد برامون بژی بیاره
(نمیدونم اسمشو درست نوشتم یا نه)
علاعمم دقیقا عین آنفولانزای جدید عه حتی وخیم تر
و نمیدونم چجوری زندم
اصلا چجوری دارم راه میرم
چجوری نفس میکشم
تازه با همه ی اینا مجبورم درس بخونم😐😭😂
متاسفانه برای لو دادن خودم احتیاج به الکل و مستی ندارم!
همینکه کمی احساس صمیمیت کنم
کار تمومه:)))))
دلم میخواد تمام این مدت رو فقط با آدمایی میگذروندم که شرایط رو درک کنند ، ترس از این که حالا درموردم چی فکر میکنند یا ممکنه ازدستشون بدم رو نداشتم و راحت به ناراحتیم میرسیدم.
گاهی هم سعی میکردیم حال هم دیگرو خوب کنیم....
_آرزوهایمحال_پیچک
Never meant to belong
به خاطر قیمت بالای کتابا و اینکه چاپ جدید و قدیم واقعا هیچ تفاوتی باهم نداشتن اکثر کتابامو یعنی هرچ
ولی واقعا چرا کسی خبر نمی گیره؟!...
توی یکی از صفحات یه متن در مورد پرستاری نوشته شده که میشه حدس زد باهام هم رشته بوده
چاپ کتاب برای سال ۹۱ عه و حتما تا الان باید پرستار حاذقی باشه جز این اطلاعات دیگه ای از خانم یا آقا مورد نظر ندارم 😔
دارم به این فکر میکنم بعد هر ترم کتابامو بفروشم و وسطش یه بیوگرافی کامل از خودم بزارم(جایزه برای کسی که بخونه😂_حالا انگار ملکه یا چه شخص خاصی ام 😑🤭)