فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هر کسی این آیه رو بخونه امام زمان (عج)مواظب زندگیش میشه ...
دکتر_سعید_عزیزی
9.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزها دلم یه نگاه اقا رو تمنا می کنه🥺
#من_امام_رضاییم
#آقای_کرم
💠 از بس آقایی و از بس داری کرم....❣❣
اٖؒلٖؒسٖؒلٖؒاٖؒمٖؒ عٖؒلٖؒیٖؒکٖؒ یٖؒاٖؒ عٖؒلٖؒےٖؒ اٖؒبٖؒنٖؒ مٖؒوٖؒسٖؒےٖؒ اٖؒلٖؒرٖؒضٖؒاٖٖؒؒ(ع)
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لیاقت چیزی نیست که شما از توی شناسنامه یا چهره افراد بفهمید!
لیاقت چیزی نیست که انتهای یک راه طولانی مشخص شود !
بلکه لیاقت حاصل یک لحظه
ندیده گرفتن،
بی احترامی،
بی توجهی،
فرد مقابل به شما ، به خاطر دیگران است ،
در جواب تمام خوبی ها!
خودتان را هدر آدم های بی لیاقت زندگی نکنید ...!
🍃💔 🍃💔🍃
#حکایت_استخاره
✍یکی از اساتید حوزه نقل میکرد میگفت : روزی یکی از شاگرداش بهش زنگ میزنه که فورا استاد واسش یه استخاره بگیره استاد هم استخاره میگیره وبهش میگه :
بسیار خوبه معطلش نکن و سریع انجام بده.
چند روز بعد شاگرد اومد پیش استاد و گفت :
🔸میدونید استخاره رو برا چی گرفتم؟
استاد : نه!!!
شاگرد : تو اتوبوس نشسته بودم
دیدم نفر جلوییم، پشت گردنش خیلی صافه و باب زدنه؛
هوس کردم یه پس گردنی بزنمش.
دلم میگفت بزن.
عقلم میگفت نزن هیکلش از تو بزرگتره میزنه داغونت میکنه.
🔹خلاصه زنگ زدم و استخاره گرفتم و شما گفتین فورا انجام بده.
منم معطل نکردم و شلپ زدمش.
انتظار داشتم بلند شه دعوا راه بندازه اما یه نگاهی به من انداخت و گفت استغفرالله.
تعجب کردم گفتم :
ببخشید چرا استغفار؟!؟!؟!
گفت : دخترم یه پسر بیکار رو دوست داره و من با ازدواج اون مخالفت کردم.
🔸ولی پسر همکارم که وضعیت مالی خوبی دارن به خاستگاریش اومده و میخوام مجبورش کنم که زن پسر همکارم بشه.
و الان توی دلم داشتم به خدا میگفتم خدایا اگه این تصمیمم اشتباهه یه پس گردنی بهم بزن که بفهمم.
تا این درخواستو کردم تو از پشت سر محکم به من زدی!!!😂😂
🔹همیشه با خدا مشورت کن.
درسته بهت پس گردنی میزنه ولی نمیزاره تصمیم اشتباه بگیری.
#ناراضي_از_زن
ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود.
همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر.
ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟
آن مرد گفت : نه ...
ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!
🌿😂🌿😂🌿
مادری پیر از فرزند راهزنش خواست که برای او کفنی از مال حلال به دست آورد.
پسر رفت و بعد از چند روز آمد
و کفنی برای مادر آورد.
مادر از چگونگی حلال بودنش پرسید.
فرزند گفت:
مطمئن باش که حلال است،
البته اولش حلال نمی کرد!
آنقدر پیرمرد را زدم که حلال، حلالش به آسمان رفت.
🌹😂🌹😂🌹
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🚨#دستبالایدستبسیاراست
✍متوکل فکر همه جا را کرده بود و می خواست به گونه ای ماهرانه آبروی امام را بریزد.
به شعبده باز هندی گفت: - می توانی کاری بکنی که علی بن محمد کنف شود؟!
-چه جور کاری؟ - نمی دانم! هر کاری که می توانی انجام بده تا سرافکنده شود.
🔸اگر چنین کنی، هزار دینار به تو می دهم. شعبده باز از شنیدن پاداش «هزار دینار» دست و پای خود را گم کرد.
پول چنان او را سرمست کرده بود که سر از پا نمی شناخت. نقشه اش را به متوکل گفت.
متوکل قهقهه سر داد و گفت: - آفرین، آفرین بر تو! ببینم چه می کنی! به دستور شعبده باز نان های سبکی پختند و سر سفره ی ناهار گذاشتند.
🔹از امام دعوت کرد برای صرف ناهار به قصر بیاید. وقتی امام وارد شد و سر سفره نشست،
شعبده باز کنار امام نشست و منتظر ماند. بفرمایید. بخورید.
بسم الله. امام به محض این که دست به سوی نان دراز کرد، شعبده باز با حرکاتی عجیب و تکان دادن دست هایش، نان را به عقب پرتاپ کرد.
🔸حضرت دست به سمت نان دیگری دراز کرد. دوباره نان به هوا بلند شد و عقب تر افتاد. این کار سه بار تکرار شد.
حاضران که از درباریان و دوستان متوکل بودند، از خنده روده بر شده بودند و نیششان تا بنا گوش باز بود.
امام فهمید هدف چیست. آن گاه برخاست و همه را از نظر گذراند.
آن گاه به شیر نری که یال و کوپال مهیبی داشت و روی پشتی نقش بسته بود، اشاره کرد و گفت: - او را بگیر.
🔹امام به شعبده باز اشاره کرد. شیری واقعی و خشمناک از پشتی بیرون جهید و به شعبده باز حمله کرد. این کار به قدری با سرعت انجام شد که امکان حرکتی به هیچ کس نداد. شیر درنده او را درید و خورد.
سپس به جای اولش بازگشت و دوباره به پشتی نقش بست! برخی از حاضران از دیدن صحنه ی وحشتناک خورده شدن شعبده باز توسط شیر، نزدیک بود قالب تهی کنند. چند نفری غش کرده بودند.
🔸گروهی زبانشان بند آمده بود و نمی دانستند چه بگویند. اصلا انتظارش را نداشتند و آنچه را دیده بودند، باور نمی کردند.
متوکل که اوضاع را خراب دید، برخاست و به حضور حضرت آمد و عرض کرد:
ای علی بن محمد! حقا که تو از او شعبده بازتری! آفرین! خواستیم مزاح کرده باشیم. حال بنشین غذایمان را بخوریم.
واقعا که دست بالای دست بسیار است! - به خدا قسم! شعبده بازی نبود. این، قدرت خدا بود و دیگر هیچگاه شعبده باز را نخواهید دید.
🔹وای بر متوکل! آیا دوستان خدا را به دشمنانش می فروشی؟ آیا دشمنان را بر ما ترجیح می دهی؟! امام این سخنان را گفت و رفت.
خون شعبده باز روی زمین ریخته بود و حاضران هنوز به حال عادی باز نگشته بودند؛ حتی از نزدیک شدن به عکس بی جان شیر وحشت داشتند.
📚بحارالانوار، ج 50، ص 147 - 146
🔹#داستانی_از_شاهعباس
✍شاه عباس از وزیر خود پرسید:
"امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"
وزیر گفت :
"الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!"
🔹شاه عباس گفت :
"نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست كفاشان به مكه می رفتند نه پینه دوزان، چون مردم نمی توانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند،
🔸بررسی كن و علت آن را پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم"!
🔸داستان عجیب شیخ عباس قمی و پدرش
🔹مرحوم شیخ عباس قمى نویسنده کتاب مفاتیح الجنان در خاطرات خود برای پسرش آورده است که:
✍وقتى کتاب منازل الاخره را نوشته و به چاپ رساندم، در قم شخصى بود به نام «عبدالرزاق مسأله گو» که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه احکام شرعی را برای مردم مى گفت.
🔹مرحوم پدرم «کربلائى محمد رضا» از علاقه مندان منبر شیخ عبدالرزاق بود به حدى که هر روز در مجلس او حاضر مى شد و شیخ هم بعد از مسأله گفتن،
کتاب منازل الاخرٍه مرا مى گشود و از آن براى شنوندگان و حاضران از روایات و احادیث آن مى خواند.
🔸روزى پدرم به خانه آمد و مرا صدا زد و گفت شیخ عباس!
کاش مثل عبدالرزاقِ مسئله گو مى شدى و مى توانستى منبر بروى و از این کتاب که او براى ما مى خواند، تو هم مى خواندى.
🔹چند بار خواستم بگویم پدرجان!
این کتاب از آثار و تألیفات من است اما هر بار خوددارى کردم و چیزى نگفتم
و فقط عرض کردم دعا بفرمائید خداوند توفیقى مرحمت نماید.