آتش زدی به جانم، جانت خراب از آتش
جوشد ز دیدهٔ من خون جای آب از آتش
امشب ز هجر رویت از دیده خون ببارم
در چشم من نیاید یکلحظه خواب از آتش
گفتم که خصم بر من تهمت به ناروا بست
این نکته در جوابم آمد خطاب از آتش:
بگذر تو چون سیاوش با جان پاک بیغش
با عشق آن پریوش چونان شهاب از آتش
عشق آتش است و سوزد سرتابهپای عاشق
عاشق کجا گریزد با اضطراب از آتش
هرچند شمع دارد بس شعلههای سرکش
پروانه را نباشد هیچ اجتناب از آتش
هر قطره اشک چشمم دریای آتشینی است
بنگر چه خوش تراود صد آفتاب از آتش
مخمور چشم مستت در سینهام دل من
بر کام من بپیما جامی شراب از آتش
تنها نه آتش عشق جان حمید سوزد
بنگر چگونه خیزد اشعار ناب از آتش
#حمید_مصدق
کسی با سکوتش،
مرا تا بیابان بیانتهای جنون برد
کسی با نگاهش،
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
_ آغاز گردان!
#حمید_مصدق
ای مهربانتر از من با من!
💓تنها تویی
مثلِ پرندههای بهاری در آفتاب،
💓مثل زلالِ قطرهی باران
مثل نسیمِ سردِ سحر
💓مثل سِحرِ آب...
آواز مهربانیِ تو با من
💓در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفههای سپیدِ سیب،
💓ایثارِ سادگیست...
#حمید_مصدق
💓سلام خوبان جان 🌹