#قفل_قلب_یخ_زده
Part15
معلم:: ام... باشه حتما👩🏻🏫
قیافه ی گیونگ::😀
رفت ردیفای عقبی نشد
"گیونگ تو ذهنش:: فک کنم فهمیدم این دختر چرا انقدر برای جونگ وو خاصته "
"یونجی تو ذهنش:: حتمی سومین فرستادتش تا نمره هام کم شه🤷🏻♀️"
*زنگ خورد*
*یونجی رفت خونه*
*دید پسر عموش اومده*
یونجی:: سلاممممم
پسر عموش:: سلامممم
رونا:: اوه سلام پسر عمو*با اشوه*
پسر عمو:: سلام رونا*سرد*
رونا:: پسر عمو چقدر قدت بلند شده*با اشوه*
*پسر عمو گرم صحبت با یونجی بود و نشنید*
*رونا عصبی شد و رفت تو اتاقش*
یونجی:: چرا یهو اومدی؟🤷🏻♀️
پسر عمو:: دلم برات تنگ شده بود یه چند روزی میمونم
مایل به پارت بعد؟💝
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part16
یونجی:: ...باشه*رفتارش تغیر کرده😀*
*رفتن شام خوردن*
یونجی ::شب بخیر😄
پسر عموش::شب بخیر ... آها راستی فردا با یکی از دوستام که خیلی وقته ندیدمش میرم بیرون به احتمال زیاد شبم نیام
یونجی::...عه خب باش 😕
*صدای زنگ ساعت*
*یونجی بلند شد لباس پوشید*
*درو باز کرد دید لونا جلوی در داره ناخوناشومیجوعه*
*ترس به تنش افتاد*
یونجی ::صبح بخیر لونا
"مثل همیشه لونا بهش جواب ندادو رفت"
*رسید مدرسه*
* دید جونگ وو مثل هر روز منتظرشه *
یونجی :: سلامم(امروز عطر زده... موها و لباسشم مرتبه🤷🏻♀️)
جونگ وو:: س سلام*استرسی*
یونجی :: چیزی شده؟🤷🏻♀️
جونگ وو:: آره چیز یعنی نه😶
یونجی::ام ... باشه
مایل به پارت بعد؟💖
˳⏝̟֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part17
*زنگ خورد رفتن کلاس*
گیونگ:: سلاممم صبح بخیر دیشب خوب خوابیدی من دیشب اصلا نخوابیدم برای ناهار خودم غذا آوردم باهم بخوریم خواستی بگو جونگ وو هم بیاد*زر زر*
یونجی:: صبح بخیر...ام باشه میگم بیاداگه مشکلی نداری😶
گیونگ:: نه چرا ما خیلی وقته همو میشناسیم ...
یونجی:: دوستید؟...
گیونگ::*ازون لبخند شیطانی هایی که ضایع نیست* آره
*زنگ خورد*
*یونجی رفت دنباله جونگ وو*
یکی به جونگ وو:: یکی کارت داره
جونگ وو:: بهمنچه
یکی:: گفت بگم اسم یون...
*جونگ وو پاشد رفت*
جونگ وو:: اوه کار داشنی؟ *هول*
یونجی :: گیونگ گفت ناهار باهم بخوریم
جونگ وو:: گیونگ؟
مایل به پارت بعدی؟💖
˳⏝̟֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part18
یونجی :: ام آره...
جونگ وو:: او باشه💢💢
یونجی:: چیزی شده؟😶
جونگ وو:: نه😀💢
*همه رفتن پشت بوم*
*گیونگ و جونگ وو همو دیدم*
*لبخند زورکی (یونجی فهمید یچیزی عجیبه)*
*ظرف غذاشو باز کرد*
یونجی :: وایییی چه خوشمذستت خودت درست کردی؟😦
جونگ وو:: مال تو خوشمزه تره😮💨
*یونجی جونگ وو رو بیشکون گرفت*
جونگ وو :: البته مال تو هم خوشمزست💢💢 *لبخند زورکی*
*زنگ خورد*
*یونجی رفت جلوی در خونه*
*درو باز کرد یهو یه سطل آب یخ ریخت روش*
*دید رونا با گوشیش داره ازش فیلم میگیره و میخنده*
*یونجی هیچی نگفت و رفت تو اتاقش خودشو خشک کردو خوابش برد*
مایل به پارت بعد؟💗
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part19
*فردا صبح مدرسه*
"جونگ وو تو ذهنش:: امروز حقیقت گیونگ رو به یونجی میگم😃"
*زنگ خورد*
جونگ وو:: چرا یونجی نیومد
گیونگ:: چرا یونجی نیومده
*جونگ وو رفت کلاس یونجی و از معلمش پرسید*
معلم :: مریض بود👩🏻🏫
"گیونگ تو ذهنش :: اگه برم خونشون دیگه مخشو زدم"🙂↕️
*جونگ وو رفت دفتر تا ادرسشو بپرسه*
*گیونگ فال گوش وایساد*
*جونگ وو درو باز کرد کیونگ افتاد روش*
جیونگ:: اینجا چیکار میکنی؟💢💢
گیونگ :: من برم درس دارم * دویید رفت *
*زنگ خونه خورد*
* رفت خونه ی یونجی *
*درو زد خدمتکار باز کرد*
خدمتکار:: سلام اقا میتونم بپرسم با کی کار دادید؟
جونگ وو:: با...
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part20
*رونا جونگ وو رو دید و سریع دستشو گرفت کشید تو*
رونا:: سلام خوبی برای چی اومدی ببینیم؟😃
جونگ وو:: گم شو اونور
*رفت پیش خدمتکار تا راه اتاق یونجی رو نشونش بده *
*در زد کسی درو باز نکرد*
*نگران یونجی شد درو باز کرد*
*دید یونجی رو زمین افتاده*
^جونگ وو یونجی رو بلند کرد و گزاشت رو تخت^
^جونگ وو به خدمتکار گفت فرنی درست کنه^
و چنتا دارو که سر رای از داروخونه خرید بود گزاشت بغل تختش تا بیدار شد بده بهش
یهو دید یکی خیلی عادی در اتاق یونجی رو باز کرد
پسر عمو:: تو کی ای تو اتاق یونجی وایسا یونجی چش شده
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part21
جونگ وو:: تو کی ای چرا در نزدی شاید داشت لباس عوض میکرد 💢💢
پسر عموش:: من پسر عموشم تو؟💢
جونگ وو:: عاها من متاسفم 😀شنیدم یونجی تب کرده ...
پسر عموش:: چرا تب کرد هوا که خوبه*نگران*
جونگ وو:: مطمئنم کار رونا خانومه😾
پسر عموش:: منظورت چیه...
جونگ وو :: هه وایسا رفتار خوانوادش با یونجی رو نمیدونی؟ یونجی با جای کبودی رو صورتش میاد مدرسه بعد تو بیارم ندیدی؟🙎🏻
پسر عموش:: م مم من ...* چرا به من نگفت😥*
*یونجی بلد شد*
*دید جونگ وو پسر عموش بالا سر شن*
یونجی:: چی شده؟
* پسر عمو با صورت مچاله کنار تختش زانو زد و دستشو گرفت *
پسر عموش:: من متاسفم یونجی...
مایل به پارت بعد؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part22
* یونجی بلند شد با انگشت کوبید رو پیشونیش *
یونجی:: چرا ؟...
جونگ وو :: فک کنم منو یادت رفت
* یونجی سریع برگشت *
یونجی:: سلام جونگ وو 🙂↕️حیحی
پسر عمو :: چرا بهم نگفته بودی خاله و رونا اذیتت میکنن؟😓
یونجی :: خب ... تو از کجا فهمیدی؟😀
پسر عمو :: بحثو عوض نکن 😠
یونجی :: خب رونا از تو خوشش میاد اگه میگفتم بد میشد ...
پسر عمو:: اینم بخاطر این بود که دیروز بهش بی محلی کردم؟
یونجی :: آره...
پسر عموش:: من ... من متاسفم
یونجی :: خب گشنمه بریم غذا بخوریم مرغ سوخاری خوبه؟ 😀
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505
#قفل_قلب_یخ_زده
Part23
* جونگ وو آرنج یونجی رو گرفت نشوند رو تخت *
جونگ وو :: جنابالی قراره فرنی بخوری
* یهو خدمتکار کار درود زد و فرنی اورد*☺️
یونجی :: خوب شام باهم بریم ؟
پسر عموش:: آره
جونگ وو:: ام... باش😃
*شب شد 2 ساعت قبل قرارشون*
* یونجی رفت حموم آماده شد *
*پسر عموش در زد*
یونجی:: بیا تو
پسر عموش:: اتاقت چرا پر لباسه ؟😶
یونجی نمیدونم چی بپوشمم😣
پسر عموش:: ازش خوشت میاد؟
یونجی :: ها... اوه... آ... نه 😅*هول*
پسر عموش:: اوکی پس یه لباس که مخشو بزنه...
* یونجی دیگه هیچی نگفت *
* آماده شدن رفتن *
مایل به ادامه؟💝
˳⏝֯︶ 𓈒ㅤׂ . ೀ 𝂅 ִ ⏝۪֯︶᮫
https://eitaa.com/joinchat/3258255044C344b1ad505