هدایت شده از "خب که چی؟! "
900.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاجی دلتنگتیم خیلی! ((:
⇨@monster80_90
هدایت شده از "خب که چی؟! "
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترامپ خودت سر شوخی رو باز کردی! 🤣💀
⇨@monster80_90
آسمان بهاری🇮🇷🦋
ترامپ خودت سر شوخی رو باز کردی! 🤣💀 ⇨@monster80_90
عالی بود به عنوان یه استان کرمونی کیف کردم🤣
هدایت شده از "خب که چی؟! "
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من واقعا هیچ حرفی راجبش ندارم😂
⇨@monster80_90
هدایت شده از "خب که چی؟! "
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر بچه ایندم اینقدر با فهم و شعور نباشه چی؟✨
⇨@monster80_90
هدایت شده از خاطرات سمی خواستگاری
◾️فردا سالروز رحلت امام خمینی (ره) هست
امام خمینی شخصیت عجیبی داشتن که هنوز ابعادش برای خیلیا مشخص نشده.
وقتی نامههای امام به همسرشون رو میخوندم واقعا حجم شاعرانه و لطیف بودن نامه آدم رو متحیر میکرد.
در مورد ازدواج امام هم روایتهای جالبی هست
همسرشون در ابتدا مخالف ازدواج بودن و با پیگیریهای امام بالاخره جواب مثبت میدن
تو یه مصاحبه همسر امام ماجرای این آشنایی رو تعریف میکنن که تو پست بعد اون بخش رو میذارم
هدایت شده از خاطرات سمی خواستگاری
◾️ماجرای خواستگاری امام خمینی از زبان همسرشان
💠مراحل خواستگاری شروع شد آقاجانم می گفت: «از طرف من ایرادی نیست و قبول دارم. اگر تو را به غربت می برد، آدمی است که نمی گذارد به قدسی جان بد بگذرد.» روی رفاقت چند سالهاش روی آقا شناخت داشت. من می گفتم که اصلاً قم نمی روم و جهاتی بود که میل نداشتم به قم بروم.
💠پس چطور شد که به قم رفتید؟ ظاهراً خواب دیدید اگر یادتان هست بفرمایید.
🔰خواب های متبرک دیدم، چند خواب، خواب هایی دیدیم که فهمیدیم این ازدواج مقدر است. آن خوابی که دفعه آخری دیدم که کار تمام شد حضرت رسول ـ امیرالمومنین و امام حسن را در یک حیاط کوچکی دیدم که همان حیاطی بود که برای عروسی اجاره کردند.
💠یعنی شما در خواب خانه ای را دیدید، و بعد از مدتی خانه ای که برای عروسی شما اجاره کردند، همان بود که شما قبلاً در خواب دیده بودید؟
🔰بله، همان اتاق ها با همان شکل و شمایل که در خواب دیده بودم. حتی پرده هایی که بعداً برایم خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم. آن طرف حیاط که اتاق مردانه بود پیامبر(ص) و امام حسن(ع) و امیرالمومنین(ع) نشسته بودند و در این طرف حیاط که اتاق عروس شد من بودم و پیرزنی با یک چادر که شبیه چادر شب بود و نقطه های ریزی داشت و به آن چادر لَکی می گفتند.
🔰 پیرزن ریزنقشی بود که او را نمی شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شیشه داشت و من آن طرف را نگاه می کردم. از او می پرسیدم اینها چه کسانی هستند؟ پیرزن که کنار من نشسته بود گفت آن روبرویی که عمامه مشکی دارد پیامبر(ص) است. آن مرد هم که مولوی سبز دارد و یک کلاه قرمز که شال بند به آن بسته شده ـ و آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدام به سر می گذاشتند ـ امیرالمومنین است.
🔰این طرف هم جوانی بود که عمامه مشکی داشت و پیرزن گفت که: این امام حسن است. من گفتم ای وای این پیامبر است و این امیرالمومنین است و شروع کردم به خوشحالی کردن، پیرزن گفت:« تویی که از اینها بدت می آید!!» من گفتم:« نه، من که از اینها بدم نمی آید؟ من اینها را دوست دارم.»
آن وقت گفتم:« من همه اینها را دوست دارم، اینها پیامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن امام اول من است» پیرزن گفت: تو که از اینها بدت می آید!» اینها را گفتم و از خواب بیدار شدم.
🔰 ناراحت شدم که چرا زود از خواب بیدار شدم. صبح برای مادربزرگم تعریف کردم که من دیشب چنین خوابی دیدم. مادربزرگم گفت:« مادر! معلوم می شود که این سید حقیقی است و پیامبر و ائمه از تو رنجشی پیدا کرده اند. چاره ای نیست این تقدیر توست.»
@khastegarybazi
آسمان بهاری🇮🇷🦋
زیبایی ببینیم👀✨ 🪐| @Anime_moody
وای خدااا بچمممم. میخوامممممم😭😭😭💔💔