eitaa logo
دانلود
"طُـرفـه"
این روزا شاید شوق رفتن به مدرسه رو داشتی، شاید این روزا موهات بلندتر شده بود و مامانت با کلی قربون صدقه شونه میکرد و تو بهش میگفتی محکم برات ببافه، بعدم کیف کوچیکت رو می‌انداختی روی شونه‌هات و میرفتی، همون که گوشه هاش از بس روی زمین افتاده بود ساییده شده بود، یا شاید اون کیف صورتی که با کلی وسواس و ذوق تازه خریده بودی. شاید این روزا وقتی معلم میگفت "کی از روی کتاب میخونه؟" دستت رو بالا میاوردی ولی سر کلاس ریاضی دعا میکردی معلم تو رو پای تخته نبره. عزیزم این روزا باید تنها دغدغه‌ات این میبود که سرگروه بشی یا شاید اینکه زود برسی خونه و فیلم مورد علاقه‌ات رو ببینی یا شاید از نوشتن مشق فراری بودی ولی زود مینوشتی تا با خواهرت بازی کنی. اگه بودی شاید معلم میشدی یا شاید هم هنرمند شاید هم دوست داشتی دکتر بشی. اگه هنوز بودی، بچگی میکردی، هنوز از دیدن کوچک‌ترین هدیه ها ذوق میکردی، هنوز از تاریکی میترسیدی و هنوز عاشق رنگ صورتی بودی، هنوز دنیا برات اونقدر بزرگ بود که فکر کنی هر چیزی برات ممکنه... ما چی میدونیم؟!
"طُـرفـه"
این روزا شاید شوق رفتن به مدرسه رو داشتی، شاید این روزا موهات بلندتر شده بود و مامانت با کلی قربون ص
دنیا اینقدر بی‌رحم بودن که فرصت ادامه نداد، تو حق داشتی بزرگ بشی، اشتباه کنی، غمگین یا خوشحال بشی و برای رسیدن به آرزوهات بجنگی. ما چه چیزی میدونیم از زندگی پر ماجرای تو اگه می‌موندی؟ ما به جای تو خیال میکنیم عزیزم، خیال میکنیم که هستی و مثل بقیه‌ی بچه ها مدرسه میری...
وقتی سوار مترو شدم و اون خانم خودش رو کنار کشید تا لباسم بهش نخوره، وقتی توی دندون‌پزشکی بابت چادرم بهم توهین کردن، وقتی توی خیابون از جواب دادن به یه سؤال ساده دریغ کردن، وقتی آدمایی که برام عزیز بودن رو بابت عقایدم از دست دادم، همشون یه گوشه توی ذهنم موند.
خب راستش آره اوایل ناراحت میشدم(کی ناراحت نمیشه؟)
اما جدیدا که میرم تجمع، براندازایی که رد می‌شن یه سری کلمه پشت سر هم ردیف میکنن لبخند میزنم، راستش برام لذت داره چون میدونم به چی باور دارم و چرا پای باورمم، ریشه دار تر شدم و اینه که من رو مقاوم کرده. فهم ایناست که به من لذت میده.
"حزب‌اللهی بودن را با همه‌ی تراژدی هایش دوست دارم".
"طُـرفـه"
"حزب‌اللهی بودن را با همه‌ی تراژدی هایش دوست دارم".
و این روزا این جمله‌ی شهید آوینی رو مدام زمزمه میکنم.