IMG_20260827_153510_850.jpg
حجم:
97.5K
‹#عشق_پیچیده(جلد¹عشقپیچیده)›𔘓ּꩌׄ۫ꥇ
نویسنده:آناهوانگ •.🔖
ژآنـر:عاشقانه
خلـاصه کتـاب:𝙲ꥇּ𝗅ι࣪𝙲࣪ƙ
📚𝗝𝗈ι࣪ᨦ : @trendBook
IMG_20260827_154341_388.jpg
حجم:
88.9K
‹#عشق_پیچیده(جلد2بازیهایپیچیده)›𔘓ּꩌׄ۫ꥇ
نویسنده:آناهوانگ •.🔖
ژآنـر:عاشقانه
خلـاصه کتـاب:𝙲ꥇּ𝗅ι࣪𝙲࣪ƙ
📚𝗝𝗈ι࣪ᨦ : @trendBook
IMG_20260827_154607_536.jpg
حجم:
71.8K
‹#عشق_پیچیده(جلد³نفرتپیچیده)›𔘓ּꩌׄ۫ꥇ
نویسنده:آناهوانگ •.🔖
ژآنـر:عاشقانه
خلـاصه کتـاب:𝙲ꥇּ𝗅ι࣪𝙲࣪ƙ
📚𝗝𝗈ι࣪ᨦ : @trendBook
هدایت شده از از ٮشک ٮا صحںـہ
ꨴᩘຼຼຼ꯭꤬݁ꨲัᩘ🎤 از تشک تا صحنه #پارت_دوم
پارت دوم | بعد از تمرین
بعد از حرفهای نیکا جون دوباره برگشتیم سر تمرین.
منم دوباره نیموارو رو تمرین کردم این بار دیگه حواسم بیشتر جمع بود،چون حرفهای نیکا جون هنوز توی ذهنم بود.
باید تا اول مهر سطح حرکاتمون رو بالاتر میبردیم.
چند دقیقه بعد باران اومد کنارم و گفت:«وای آیسان، خوب تمرین کن تا گروهمون مدال بگیره و...»
گفتم:«تو خودت خوب تمرین کن بعد 😂»
باران خندید و گفت:«من دارم تمرین میکنم خب!»
گفتم:«آره،با اون شیطنت بازیات»
بعد دوباره هرکدوم رفتیم سر تمرین خودمون.
تمرین همینطوری ادامه داشت و هر چند وقت یه بار نیکا جون میاومد حرکاتمون رو نگاه میکرد و ایرادامون رو میگفت.
بالاخره بعد از کلی تمرین، نیکا جون گفت:
«خب بچهها، سرد کنید برید خونه.»
رفتیم سمت رختکن تا لباسامونو عوض کنیم.
همه داشتن درباره مسابقه حرف میزدن.
یکی میگفت باید فلان حرکتشو بیشتر تمرین کنه، یکی میگفت از فلان حرکت مطمئن نیست و خلاصه بحث مسابقه داغ بود.
منم وسط عوض کردن لباسام یهو یاد دنس جدیدی افتادم که تازه یاد گرفته بودم.
رفتم سمت پانیا و نورا و گفتم:
«ببینین این دنسو یاد گرفتم!»
گوشیمو باز کردم و اهنگ رو پلی دادم و دنس رو انجام دادم
پانیا خندید و گفت:«باز دنس؟ 😂»
گفتم:«خب قشنگه دیگه! تازه یادش گرفتم، بذارین ببینین 😭»
نورا گفت:«تو اگه یه روز آهنگ ببینی و نرقصی چی میشه؟»
گفتم:«احتمالاً اون روز مریضم(مریض سرما خوردگی نه) 😂»
من کلاً عاشق دنسم، مخصوصاً دنسهای خارجی و کیپاپ هر وقت یه دنس جدید میبینم، دلم میخواد یادش بگیرم.
بعد از اینکه لباسامونو پوشیدیم، از باشگاه اومدیم بیرون.ولی هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که شکمم شروع کرد به غرغر کردن.
با خودم گفتم:«بعد از این همه تمرین، حق دارم گرسنه باشم دیگه 😐»
رفتم سوپرمارکت.
بین این همه خوراکی، چشمم افتاد به اورئو.
گفتم:«همینو میگیرم.»
برداشتمش و قیمتشو چک کردم.
همین که قیمت رو دیدم:
«پَشمام ریخت! »
یه بار دیگه نگاه کردم.
«این همه افزایش قیمت؟! تا دیروز ۳۰ هزار تومن بود، الان ۱۰۰ هزار تومن؟! 😐»
یه لحظه فقط به اورئو نگاه کردم.
اورئو هم انگار داشت منو نگاه میکرد و میگفت:«بخر دیگه، اومدی که بخری. 😂»
هیچی دیگه، خریدمش و راهمو ادامه دادم.رسیدم خونه، لباسامو درآوردم و وسایلمو گذاشتم سر جاش.
مامانم هنوز از سر کار نیومده بود میخواستم وقتی اومد،درباره مسابقه براش تعریف کنم؛ مخصوصاً اینکه مسابقه گروهیه و باید همهمون خوب تمرین کنیم.
ولی خب...
خیلی خسته بودم.
گفتم:«فقط یه کوچولو بخوابم تا مامان بیاد.»
دراز کشیدم و چشمامو بستم.
و خب...
و اون یه کوچولو تبدیل شد به چهار ساعت خواب
(پارت بعدی آمار 20)
https://eitaa.com/joinchat/2354251488Ccd458ed84c
هدایت شده از 𝐒𝐭𝐚𝐫 𝐠𝐢𝐫𝐥🎧 ࣪ ֶָ ׁ۪
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کس سلیقه داره ولی(بی سلیقه ها)🔪
𝐽𝑜𝑖𝑛 𝑢𝑠★ : @Star_Room ࣪ ֶָ ׁ۪