eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
111 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سرهنگ نفس شو فوت کرد و گفت: - شما رفتین ته عمارت اره؟ متعجب سری تکون دادیم و سرهنگ گفت: - قضیه اش مفصله می گم براتون کاری باهاتون ندارن دیگه نرید اونجا. من و سامیار متعجب بهش نگاه کردیم و زل زدیم بهش که گفت: - باشه می گم بابا جان چرا اینطور نگاهم می کنید؟ سامیار گفت: - شما می دونستی سرهنگ و اینجا رو گرفتی؟ سرهنگ سر تکون داد و گفت: - اره امن ترین جاست اون خانواده هم کاری به شما ندارن . خانواده؟ سامیار فکر منو به زبون اورد: - خانواده؟ روی مبل ها نشستیم و یکی از بادیگارد ها دوتا لیوان اب قند داد بهمون و زود خوردیم. همه دور هم روی مبل ها نشستیم و سرهنگ گفت: - اینجا قبلا اینطور نبوده! یعنی این ویلا که الان توش هستیم حیاط بوده و اون خونه هایی که دید قبلا نمای قشنگی داشت و خونه یه خان بود مال زمان قدیم و خان ها اون موقعه ثروت زیادی داشتن خان روستا خیلی دختر باز بوده و به زور دختر های روستا رو مجبور می کرد زن ش باشن! اه و نفرین مردم روستا به دامن ش افتاده بود زن ش که خیلی قشنگ بود حتا قشنگ تر از کل دخترای روستا وقتی رفتار خان رو می بینه نمی تونسته حرفی بزنه قدیم اون موقعه زن جایگاهی نداشت که یکی می شه عین خود خان و با مردای عمارت خان بوده! اون بچه هایی که دید بچه هایی هستن از رابطه های خان با دخترای روستا به جا مونده پسر بزرگ ش که کپی خوده خان بوده20 سالش بوده پسر بعدی17 اونم همین ‌طور دختر بعدی15 که اون چون توی عمارت خان بزرگ شد کپی همونا شد و پسر بعدی که 10 سالش بوده یه روز توی کوهسار کنار یه چشمه اب به یه دختر کوچیک تعرض می کنه! میرزا حسن شکار وقتی می بینه کوچیک ترین عضو اون خاندان کثیف چه بلایی سر تک دختر 9 ساله اش اورد حق و بر خوردش تمام دید و پیش تمام مردم روستا رفت اونا هم عذاب می کشیدن خان هر بار دست می زاشت روی ناموس شون و حسن شکار چون اون مدقعه عدلی نبوده و دادگاهی وجود نداشته و خان و خانزاده زور گو بود خودش دست به کار میشه و همه اون خانواده رو می کشه! و این ویلا رو می ده می سازن خودش اول به مردم روستا می رسید اما غم دخترک ش که به خاطر تجاوز مرده بود جون شو گرفت و مرد بعد از اون مردم روستا تک تک رفتن اون خانواده ای که دیدید می گن از رحمت خدا محروم ان و سال هاست توی دیواره های این عمارت حبس شدن و از کنار اون اتاقک های نحس نمی تونن جلو تر بیان دیده می شن اما اسیبی نمی تونن بزنن!
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 من و سامیار نفس مونو فوت کردیم و سرهنگ گفت: - سامیار رد جدید زدن از کیارش برو بیین. سامیار نگاهی بهم انداخت و پاشد رفت لب تاب شو برداشت. منم دوتا ساندویچ گرفتم برا دوتامون جفت ش نشستم دادم بهش که گفت: - خوشم میاد خوب می دونی کی گرسنمه. و گازی زد و گفتم: - نکنه کیارش منو پیدا کنه؟ اخمی کرد و گفت: - نه . گوشی سامیار زنگ خورد دید مامانه گرفت سمتم. اشاره کرد بزنم روی بلند گو و زدم: - سلام مامانی جووووونم. مامان با لحن غمگین همیشه گفت: - سلام دردونه دورت بگردم من دلم تنگ شده برات کجایی خوبی؟ با خنده گفتم: - عالی عشقم خیلی خوبم. مامان گفت: - گوشی رو بده به سامیار. متعجب گفتم: - بگو مامان می شنوه. با لحن ملتمسی گفت: - سامیار جان فردا تولد ساریناست لطفا یه فردا رو بیارش می خوام براش تولد بگیرم بعد برین من دیگه نمی تونم تحمل کنم اگر نیاریدش هر طور شده خودم میام. سامیار نگاهی بهم انداخت و در کمال تعجبم قبول کرد: - سلام زن عمو باشه میارمش فردا. مامان ذوق داد زد: - وای دورت بگردم منتظرم خوب خوب من مزاحم نشم خدانگهدار. نزاشت چیزی بگم از شوق قطع کرد. به سامیار نگاه کردم و گفتم: - اگه لو بریم چی؟ سری تکون داد و گفت: - مراقبم نترس. تا اینو می گفت خیالم راحت می شد و کلا انگار کوه پشتم بود. از وقتی اومده بودیم اینجا 3 ماهی می شد و خیلی بهش وابسته شده بودم دعوا نمی کردیم اصلا باهام بداخلاقی و تندی نمی کرد بلکه خیلی مهربون شده بود . وقتی یه چیزی می گفت بهش گوش می دم و اصلا جر و بحث نمی کردیم حسابی با هم اخت شده بودیم. به سامیار نگاه کردم که داشت توی سیستم یه چیزایی رو وارد می کرد حتما گزارش بود منم بهش تکیه داده بودم و لقمه امو می خوردم. با خنده گفت: - راحته جات؟ مظلوم اهومی گفتم که گفت: - یه ساعت دیگه راه می یوفتیم برو اماده شو لباس خوب بپوش نری عجق وجق بپوشی ها. با خنده ادا شو در اوردم و گفتم: - اها چادر چی چادر نمی خوای بزنم؟ اوووو کرد و گفت: - اره خیلی خوب می شه. چپ چپ نگاهش کردم و توی اتاق رفتم. لباس هام که همه تو اتاق ترکیده بود به خاطر بمب لباس که چی بگم همه چیم! بابا هم گفت خونه رو داده باسازی کردن توی این سه ماه. اماده شدم و یه ارایش خفن هم کردم که سامیار اومد تو اتاق نگاهی بهم انداخت و گفت: - خوبه اماده ای بریم؟ سر تکون دادم که سمت کمد رفت و اصلحه اشو برداشت زیر کت ش جاساز کرد نگاه نگران مو که دید گفت: - نترس چته واسه اطمینانه این همه باهات کار کردم الان یه مبارز حرفه ای ترس نداره که کار با اصلحه هم که کار کردیم یاد گرفتی چیزی نیست. و اون یکی اصلحه رو گرفت سمتم و گفت: - خواستی بزنی بلدی که اماده اش می کنی بعد می زنی. سری تکون دادم و گرفتم یه چیزی بود مشکی دور مچ پام بسته می شد و اصلحه اونجا قرار می گرفت و شلوارم می یومد روش و به همین خاطر مجبور بودم شلوار دم پا بپوشم معلوم نباشه. بیرون اومدیم و با تک تک بچه ها خداحافظ ی کردیم حالا انگار چقدر زمان می بره! کلا یه روز بریم بیایم. انگار به اینجا عادت کرده بودم مخصوصا که با سامیار اینجا بودم و عاشقش شده بودم هم اینجا هم بودن با سامیار . پیشش خیلی بهم خوش می گذاشت. به موتورم نگاهی انداختم که گوشه حیاط پارک بود کلی هر روز باهاش دور می زدیم و حرفه ای شده بودم الحق که سامیار عالی رانندگی می کرد. کلا همه فن حریف بود یه پلیس قادر. سوار شاسی کوتاه مشکی شدیم و حرکت کرد. سریع توی جاده افتاد و با سرعت حرکت کرد خواستم شیشه رو بیارم پایین که گفت: - نه خطر داره سارینا. باشه ای گفتم . نگاهی به ساعت ش کرد و گفت: - تقریبا ساعت8 می رسیم تهران می ریم لباس بخری می خوای بری ارایشگاه؟ سر تکون دادم که گفت: - خیله خوب می برمت ارایشگاه یه ساعت بعد میام دنبالت بیرون نمی ری ها باید حواسمون جمع باشه هر جا هم نیاز بود از اصلحه استفاده می کنی ترسو نباشی ها سارینایی که من می شناسم اصلا ترسو نیست! نیشم وا شد و سر تکون دادم. خابالود به سامیار که با دقت رانندگی می کرد نگاه کردم و گفتم: - می گم سامیار من خیلی خوابم میاد. نگاهی بهم انداخت و بعد به جلو نگاه کرد و گفت: - بخواب دو ساعت دیگه راه داریم. سری تکون دادم و خدا خواسته چشامو بستم . با تکون های سامیار چشم باز کردم و بهش خیره شدم خابالود نگاهش کردم که گفت: - نچ ویندوز کامپیوتر بود تاحالا بالا اومده بود پاشو رسیدیم. سری تکون دادم و پیاده شدم ولی خونه نبود پاساژ بود.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 اها اومده بودیم لباس بخریم. سامیار دستمو گرفت و یه نگاه کلی به اطراف انداخت و منم همین طور. حس زیاد خوبی نداشتم حس می کردم کیارش همین اطرافه و زل زده بهم. به سامیار نزدیک تر شدم و دست شو محکم تر گرفتم و بهش نگاه کردم سری برام تکون داد یعنی کسی نیست! وارد پاساژ شدیم و سامیار طبقه دوم وارد یه بوتیک شد. همون بوتیکی بود که واسه اون مهمونی کذایی اومده بودم لباس خریدم با سامیار دعوا کرده بودم . نه به اون موقعه به خون هم تشنه بودیم و نه به حالا . ده پونزده تا پسر دور هم نشسته بودن و صبحونه می خوردن. سامیار دستمو وا کرد و با همه تک تک دست داد. نگاهی بهشون انداختم و سلام کردم. صاحب بوتیک شناخت و اون چندتایی که اون روز اینجا بودن. فکر کنم همه رفیق هاش بودن. سامیار گفت: - سارینا انتخاب کن بپوش. سری تکون دادم و به اطراف نگاهی انداختم. لباس ها رو تک تک از نظر گذروندم و به یه لباس رسیدم با رنگ بنفش! خیلی ناز بود استین هاش تا نصف دست بود و بعد کشیده می شد تا روی زمین و تا کمرم بنفش پررنگ بود و برق می زد بقیه اش تور بود و خیلی پف و دنباله دار بود. سامیار و صدا زدم و به اون لباس اشاره کردم. سری تکون دادن و گفت: - فرید داداش قربون دستت اون لباس و بیار. فرید اورد و داد دستم. گرفتم و توی پرو رفتم پوشیدمش و بیرون اومدم جلوی اینه وایسادم. حسابی خوشکلم کرده بود و یه تاج کم داشتم. نگاه بقیه به خوبی روم حس می شد سامیار گفت: - خوبه دوسش داری؟ همه از توجه سامیار به من تعجب کردن واقعا دفعه قبل اونقدر دعوایی و الان مهربون. سری تکون دادم و گفتم: - می خوام موهامو صاف کنم بندازم پشت م یه تاج بزارم با تور که پشت سرم باشه! سامیار گفت: - ولی مهم تر از اونا باید یه جفت کفش پاشنه بلند بخری چون قدت کوتاست مثلا انگار تولد 14 سالگیته نه 16. تابی خوردم و گفتم: - دختر هر چی کوتاه تر بغلی تر و دل ربا تر اون پسره که باید دراز باشه . بقیه خنده ای کردن. لباس و عوض کردم و سامیار خودش حساب کرد منم پرو پرو وایسادم نگاهش کردم. بعله می گه وقتی با یه مرد میای خرید نباید دست تو جیبت کنی! بعد خداحافظ ی با سامیار بیرون اومدیم و اولین زیورالات فروشی تاج ی که تو ذهن ام بود و پیدا کردم با الماس های بنفش. بعد هم منو رسوند ارایشگاه. چون صبح بود کارم زود راه افتاد و نیم ساعته اماده بودم. با عروس هیچ فرقی نداشتم! با ذوق مدام به خودم نگاه می کردم و همش تصورم این بود سامیار چی می گه! خوشش میاد یا نه. تک زد یعنی دم دره. بیرون اومدم و سوار ماشین شدم با دیدنم ابرویی بالا انداخت و سر تکون داد ولی چیزی نگفت. یعنی بد شدم؟ رو به سامیار گفتم: - بد شدم؟ نه ای زمزمه کرد. همین؟ بهش نگاه کردم پیراهن بنفش و کت و شلوار مشکی خیلی ناز شده بود . ریموت و زد و ماشین و پارک کرد. همه اینجان و خبر ندارن من الان اومدم اونم با این سر و وعض! با ذوق پیاده شدم و با سامیار دم در وایسادیم بعد 3 ماه می خواستم ببینمشون منی که هر روز اینجا پلاس بودم. درو یهویی با کردیم و با سر و صدا داخل رفتیم. همه سریع اومدن توی سالن با دیدن مون مبهوت موندن. امیر سوت بلندی زد و گفت: - ملکهههه جون اومده همه تعظیم کنیم. خندیدم و جلو اومد بغلم کرد و گونه امو بوسید و گفت: - دلم برات تنگ شده بود شیطون بلا. با ذوق گفتم: - منم همین طور. مامان زد زیر گریه که وارفته نگاهش کردم. محکم بغلم کرد و نمی زاشت از بغل ش بیام بیرون و مدام قربون صدقه ام می رفت. تک بچه که باشی همینه! لاغر شده بود یکم و معلومه زیادی غصه می خوره برعکس من که تپل تر شده بودم اونم همش به خاطر بودن با سامیار بود. تک تک بغل همه رفتم و فیلم سینمایی هندی بود برای خودش بس که گریه کردن. سامیار هم با همه دست دادن و دوتامون جفت هم نشستیم یه طوری بودیم احساس غریبگی می کردیم نگاه دوتامون. بقیه با لبخند نگاهمون می کردن. امیر چشمکی بهم زد که معنی شو نفهمیدم. تا شب کلی مهمون قرار بود بیاد و خوشحال بودم فاطی و زهرا هم می خوان بیان. سامیار می خواست با پسرا بره بیرون والیبال بازی کنن که گفتم: - منم میام منم میام. سامیار گفت: - برو عوض کن بیا. همه تعجب کردن فکر می کردن باز الان بهم گیر می ده و می گه نیا. تاج و تور و لباس مو عوض کردم و یه هودی و شلوار دم پا پوشیدم.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 ابی که کلافه شد یه جا خالی دادم و پامو جلوش خم کردم که سکندری خورد به جلو و با این پام کوبیدم توی پشت زانو ش که پخش زمین شد. هوووووو همه بالا رفت. مامان اومد و نگاهی به ما کرد و دستمو گرفت و گفت: - بچه تو امشب تولدته نگاه کن چه شکلی شده این همه ارایش کرده بودی بیا ببینم شما هم برین تو وقت ناهاره. تلفن سامیار زنگ خورد و نگاه همه کشیده شد سمت ش انگاد مهم بود که زود جواب دادم و فقط اها و بعله از حرف هاش فهمیدم. سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت: - زن عمو یه ده دقیقه دیگه میارمش برات. و سریع دستمو گرفت وارد سالن شدیم و مستقیم رفت اتاق ش و از توی ساک ش یه چیزایی دراورد اما به خوبی با چشم معلوم نبود! ترسیده نگاهش کردم با یه چیزی شبیهه موچین یکی شو مثل برچسب از جلد ش جا کرد و زیر گلوم چسبوند رنگ پوست ام بود و اصلا مشخص نبود. فشار بهش اورد که روشن شد . بعدی رو بالای پلک م زد و اصلا مشخص نبود. یکی روی ناخون ام زد دقیقا همرنگ ش و خم شد یکی زد روی انگشت پام. اخری رو هم بین موهام روی پوست سرم زد و گفت: - اینا ردیاب ان به هیچ وجه کسی نباید بفهمه تو روی پوستت ردیاب داری خوب؟ سری تکون دادم و گفت: - حالا هر جا بری من می فهمم حتا اگه خدای نکرده اتفاقی هم بیفته من متوجه می شم سریع کجایی پس نگران نباش. لب زدم: - اتفاقی افتاده؟ نه ارومی گفت اما مطمعنم یه چیزی شده بود. با کمک مامان حمام رفتم و از اول اماده ام کرد. سالن شلوغ شده بود و همه خوشحال بودن جز سامیار یکی از لباس پوشیدن بقیه راحت نبود و سرش و اصلا بالا نمیاورد گردن ش خورد شد ها. یکی ام انگار استرس و دلهره داشت. دلش نمی خواست یه ثانیه هم بمونه از یه طرف هم منو و نمی تونست ول کنه و از جفتم تکون نمی خورد با رفتار هاش همه فهمیده بودن یه چیزی شده اما بروز نمی داد. به سامیار نگاه کردم که غرق فکر بود دلم نمی یومد انقدر اذیت بشه مخصوصا که هی دست می کشید به گردن ش با اینکه درد گرفته بود اما باز هم سرش رو بالا نمیاورد. دستشو گرفتم و پاشدم. همه مشغول خوردن کیک بودن و قبلش مامان می خواست برقصم اما دیدن حال سامیار کلا کلافه ام کرده بود و کیک و بریده بودم و دورهمی تازه شروع شده بود اما نمی تونستم حال سامیار و تحمل کنم. سمت طبقه بالا رفتیم و گفتم: - ساک تو بردار بریم. نگاهی بهم کرد و گفت: - نه تولدتته تمام شد می ریم. ساک شو برداشتم و سمت اتاقم رفتم از بالکن پایین اومدیم و سوار ماشین شدم که سوار شد و بی وقفه از ویلا زدیم بیرون نفس شو فوت کرد شدید و حرکت کرد. خسته کفش ها رو در اوردم و پاهامو روی صندلی جمع کردم و گفتم: - توروخدا بیا این تاج و در بیار سرم کند. زد کنار و زود تاج و در اورد و با سرعت حرکت کرد. سرعت ش بالا بود و حسابی نگران شده بودم. ترسیده گفتم: - چی شده اخه. سامیار گفت: - هیسس ساکت باش. از داد ش به خودم لرزیدم و بغض کردم اخه مگه من چیکار کرده بودم؟ انگار فوران کرد که گفت: - همش تقصیر توعه سه ماهه زندگیم الاف تو شده به خاطر تو و تصمیم های بچه گانه تو اگر با اون کیارش در نیوفتاده بودی اگر توی اون عمارت نحس پا نزاشته بودی الان راحت بودم دوستم و گروگان نگرفته بودن خدا لعنتت کنه فقط مصبیتی! بهت زده نگاهم به حرف و کلمه هایی بود که عین پتک روی سرم کوبیده می شد. منم مثل خودش با بغض داد زدم: - اون موقعه که جای مواد ها رو گفتم خوب کبک ت خروس می خوند حالا خرت از پل گذشته من شدم مقصر؟ با چشای اشکی نگاه مو ازش گرفتم و به جاده تاریک دوختم. اشکام روی صورتم سر خورد و حسابی دلم شکسته بود ازش. نامرد. فقط صدای فین فین من و نفس های عصبی سامیار توی ماشین می پیچید. جلوی عمارت پارک کرد و کلید و انداخت روی پام و گفت: - وقت ندارم مراقب تو باشم باید برم دنبال دوستم برو داخل بقیه مراقبت ان. پوزخندی زدم و گفتم: - من التماست نکردم مراقب ام باشی فردا هم از اینجا می رم تو دست اون کیارش بیفتم بهتر از تو و حرفای توعه! مرسی که تولد مو زهرم کردی. پیاده شدم و نموندم چیزی بشنوم و رفتم داخل. و ماشین ش با سرعت دور شد. با چشای گریون سمت ویلا رفتم و درو باز کردم که با دیدن افراد داخل ویلا دهن م از ترس و تعجب وا موند. کیارش که روی مبل نشسته بود و بادیگارد هاش. با دیدن م پاشد که عقب عقب رفتم حالا می فهمم چی شده!
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩
کیارش سامیار و دور زده بود و وانمود کرده بوو رفیق هاش و گروگان گرفته تا سامیار و بادیگارد ها رو دست به سر کنه و منو گیر بیاره. با دو دویدم سمت ته عمارت تنها جایی که می تونستم برم همون جا جایی نبود. با فاصله ازم می دویدن و می دونستم خون م امشب حلاله! با نفس نفس رسیدم به خونه ها و تازه فهمیدم کجا اومدم. با نفس نفس نگاه کردم که دیدم همون خانواده مرده روح شون وایساده دم در هر اتاق. ترسیده نگاهشون کردم اما ترسناک تر الان کیارش بود. بغض کرده گفتم: - من می دونم شما روح اید بهم گفتن توروخدا بهم امون بدید می خوان بکشنم. هم از این ور وحشت داشتم از اون ور. ولی دلم خوش بود اینا خطری ندارن و اونا بیفتم دست شون تکیه تکیه ام می کنن! اون زن از کنار اتاق کنار رفت و دست شو کشید سمت اتاق. صبر و جایزه ندیدم و دویدم سمت شون دروغ چرا قلبم داشت می یومد تو دهن ام. و وارد اتاق شدم پشت در قایم شدم. همه اشون بهم نگاه کردن و نزدیک هم شدن رفتن جلو تر . کیارش و دار و دسته اش رسید و با دیدن اینا خشک شدن. دقیقا مثل اون روز من و سامیار. کیارش با خنده گفت: - حتما لباس جن پوشیدن بزنید شون . و خودش اولین تیر رو زد که از مرده رد شد خورد تو دیوار. حالا ترس توی چهره تک تک شون افتاده بود. مرده از زمین جا شد و بالا تر رفت. اب دهنمو قورت دادم و همه اونا پا گذاشتن به فرار. بیرون اومدم و با ترس بهشون نگاه کردم و گفتم: - تورو
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
همانا روز غدیر،در آسمان مشهور تر از زمین است:)🤍 #غدیر
شاعری شغل شریفی‌ست به شرطی که قلم ، فقط از مدح علی ، شاهِ نجف گوید و بس...
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
_
آمدم دنیا برای دیدن روی ِعلی ورنه من با مردم دنیا چ کاری داشتم... 🤌🏻🫀🤍
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
_
آنكه را حُبّ على نيست به دل ، از ما نيست...
الهی وَطَیِّب بِقَضائِکَ نَفسی خدایا مرا به قضایت دل خوش کن. وقتایی از ته دلم یه چیزی رو میخوام و خدا نمیخواد بتونم بگم راضی‌ام به رضای تو🌱🫀
به سوی زبان😂💜