2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
https://eitaa.com/tryiinbcv
«عاشقان شهادت» 🖤
شدت علاقه داداشمبه حاج قاسم:>>>>🤌🫀
https://eitaa.com/tryiinbcv
«عاشقان شهادت» 🖤
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
_
-هَشتَمگرونُهَمه!!
+یعنیچی؟
-یعنیمیگیمیاامامرضا،
بهحقجوادت:)❤️
974.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مددزغیرتوننگاستیاعلیمدد...🤍
#عیدغدیر | #امامعلی | #نجف
https://eitaa.com/tryiinbcv
«عاشقان شهادت»🖤
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
عَـلاج الرُّوح؟! حَتمـاً نجَـفِ .
مَلجأ القَلبْ؟! حَتمـاً نَجَـف.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت56
#سارینا
با دیدن معمور راهنمای رانندگی بی جون سمت ش رفتم با دیدنم سریع به سمتم اومدن و نشستم روی زمین.
دیگه رمقی برام نمونده بود.
سریع دستامو گرفتن و زنگ زدن اورژانس.
چشامو بستم و به سختی نفس می کشیدم.
درد داشت دیونه ام می کرد و برای منی که تا حالا خش روم نیوفتاده بود دیونه کننده بود.
احساس می کردم مرگ جلوی چشام داره می ره و میاد.
سوار امبولانس شدیم و دیگه چیزی نفهمیدم.
چشم که باز کردم توی بیمارستان بودم با لباس بیمارستانی نو!
پلکی زدم و به پلیس و پزشک چشم دوختم.
پزشک گفت:
- دخترم صدامو می شنوی؟
لب زدم:
- اره .
خداروشکری گفت و رو به پلیس گفت:
- فکر کنم بتونید باهاش حرف بزنید.
سروان جلو اومد و گفت:
- دختر خانوم یادته تو خیابون بودی اوردیمت؟
اره ای زمزمه کردم و گفت:
- کسی رو داری زنگ بزنیم؟
بی اختیار شماره سامیار رو دادم و گفتم:
- سامیاره سرگرد سامیار رادمهر.
چشاش گرد شد و سر تکون داد.
شاید فکر می کرد از این دخترای بی کس و کار خیابونی ام!
اما پشیمون شدم که شماره سامیار رو دادم! اون گفت من باری ام روی دوشش ولی اگر مامان اینطور منو می دید قطعا سکته می کرد پس امیر بهترین بود.
لب زدم:
- نه زنگ نزنید زنگ بزنید به این شماره امیر رادمهر.
دادم شماره رو زنگ زد.
به 20 دقیقه نکشیده در به شدت باز شد و اول سامیار بعد امیر اومدن داخل.
سامیار با سرعت سمت تخت ام اومد و دستمو گرفت و گفت:
- سارینا خوبی؟ چت شد؟کجا بودی همه جا رو دنبالت گشتم کل عمارت کیارش و زیر و رو کردم خواب و خوراک نزاشتی برم داشتی دق ام می دادی دختر.
و بغلم کرد.
ناله ای کردم از درد که سریع ولم کرد و گفت:
- چی شد چی شد غلط کردم چت شد.
پتو رو کنار زد و با دیدن بازوم چشاشو با درد بست.
امیر بغض کرده بود خم شد و بوسه ای به پیشونیم زد.
با بغض رو به سامیار گفتم:
- واسه چی اومدی خوشت میاد هی بار باشم روی دوشت؟
بهم خیره شد و چیزی نگفت.
با پوزخند گفتم:
- می دونی که اگه ولم نمی کردی بری الان این اوضاع م نبود دو تا تیر نخورده بودم با چنگ زخم مو نگرفته بودن با لگد به پهلوم نزده بودن از سقف اویزون ام نمی کردن! شاید اگه خودم خودمو نجات نمی دادم باید توی اون عمارت جنازه امو تحویل خانواده ام می دادی!
و با غم ادامه دادم:
- ولی اره تو چرا منو تحمل کنی و هی خودتو اسیر من کنی! الانم بهتره بری وقت تو به خاطر من هدر ندی ادای کسایی هم که نگرانن منن و در نیاری هر کی نگران من باشه خوب می دونم تو نیستی فقط ترسیدی چیزی م بشه حرف بقیه رو چی بدی حالا هم بهتره بری جناب سرگرد خودم تنهایی گلیمم و از اب بیرون کشیدم و می کشم!
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت57
#سارینا
امیر با خشم به سامیار نگاه کرد دور زد یقعه اشو گرفت و گفت:
- پس تو مقصر بودی که سارینا افتاد دستشون اره؟ منت می زاری سرش مراقبشی؟ اگه اون نبود که اون شب روح تون هم به مواد ها نمی رسید بعد که خرت از پل گذشت پرونده ات با موفقیت انجام شد ترفیع مقام گرفتی گفتی بیخیال سارینا بره به جهنم؟ اگه اون نبود توی دوتا پرونده کمکت کنه که هیچی نبودی جناب سرگرد! برو بیرون مثل همون موقعه که ولش کردی که الان این حال و روزش باشه الانم بهتره بری و ادای نگران ها رو در نیاری چون اصلا بهت نمیاد.
و هلش داد عقب.
سامیار نگاهی بهمون انداخت و رفت بیرون.
بغض ام ترکید!
دوست داشتم الان بگه نه عصبی بودم اون حرف زدم یا بگه من به فکرت بودم دنبالت بودم ولی ساکت بود یعنی حرف های ما درست بود!اون حتا نگران من نشده بود و من توی بدترین و خوب ترین شرایط به فکر شم و دلم اونو می خواد.
نمی دونم چم شده بود اما حساس شده بودم روی تک تک حرکات سامیار.
امیر بغلم کرد و گفت:
- اروم باش حالت خوب نیست اروم باش دختر.
وقتی اروم شد کنار رفت و پتو رو روم مرتب کرد و بهم نگاه کرد.
نشست روی صندلی و گفت:
- سامیار همش دنبالت بود فهمید رکب خورده دیونه شد همش توی اداره بود یا جایی که از تو نشون ی پیدا کنه فک نکنم سر جم 24 ساعت خوابیده باشه تمام این دوهفته!چشاشو که دیدی همون روز که تو فرار کردی عملیات داشتن نجاتت بدن ندیدت دیونه شد فکر کرد بلایی سرت اوردن هر چی گلدون و وسایل بود شیکوند به زور نگهش داشتن فکر می کرد بلایی سرت اورده اون مردک هر چقدر از بادیگارد ها بازجویی می کرد همه می گفتن فرار کردی!ولی خوب سامیار می گفت امکان نداره.
بهت زده گفتم:
- واقعا نگرانم شده بود؟
امیر سر تکون داد و گفت:
- نمی دونستم مصبب گیر افتادنت خودشه و گرنه خرخره اشو می جویدم هر چند که رکب خورد.
سری تکون دادم .
به زور اسرار های سامیار ترخیص ام کردن.
نمی دونستم چرا می خواد من مرخص بشم!
خودش تمام کار ها رو انجام داد و حالا اومده بود تا کمکم کنه برم توی ماشین.
واقعا فازش چیه؟
یه بار پسم می زنه یه بار نه.
امیر دیگه چیزی بهش نگفت یعنی خودم گفتم نگه!
سمتم اومد و دستشو پشت کمرم گذاشت و کمک کرد بشینم.
نفس مو فوت کردم و با کمک ش از تخت پایین اومدم.
دستشو دور شونه هام گذاشت و تقریبا کامل بهش تکیه دادم.
راه افتاد و سرمم رو امیر گرفته بود.
عقب ماشین سامیار دراز کشیدم و خودش سرم رو از امیر گرفت سویچ و دادبهش و گفت:
- بشین پشت فرمون.
و نشست پایین پام و سرم رو گرفت درو بست.
نگاهی بهم انداخت و منم بر و بر زل زده بودم بهش.
لب زد:
- خوبی؟ درد نداری؟
فقط سر تکون دادم که خودمم معنی شو نمی دونم!
حس خیلی خوبی بهم دست می داد که حالا به فکرمه و مراقبمه.
امیر مانع رو ندید و ماشین پرید که ایی م پیچید.
سامیار سریع با دست نگهم داشت و داد کشید:
- چیکاررررر می کنی یواش برو.
امیر سر تکون داد فقط.
کلا همه تو کار سر تکون دادن ایم!
بلاخره رسیدیم و سرمم رو امیر گرفت و سامیار کمک کرد پیاده بشم.
امیر نگران بهم نگاه کرد و گفت:
- سامیار سرخ شده درد داره زود ببرش تو.
واقعا پهلوم درد می کرد.
در خونه اقا بزرگ و باز کردیم و داخل رفتیم.
خیلی عادی نشسته بودن و حرف می زدن.
یعنی نگران من نبودن؟
مامان با دیدن م چشاش گرد شد.
اب دهنمو قورت دادم جلو رفتیم و سامیار روی مبل خابوندم و امیر گفت:
- حواست باشه پهلوی تیر خورده اش اون سمته فشار نیاد.
سامیار گفت:
- نه تو مراقب بازوش باش باز خون ریزی نکنه.
و امیر چون سردم بود یه پتو گذاشت روم.
هیچکس چیزی نمی گفت و همه ساکت بودن و بهت زده بجز عمو.
به سامیار نگاه کردم که فهمید و دستی پشت گردن ش کشید و گفت:
- خبر ندارن.
مامان از حال رفت اومدم نیم خیز بشم که سامیار سریع دست گذاشت روی شونه هام و نگهم داشت و گفت:
- چیکار می کنی مگه می خوای بخیه ها رو پاره کنی اروم بگیر.
نگران گفتم:
- وای مامانم بیهوشه.
انقدر همه شکه بودن که امیر به خودش اومد و به صورت مامان اب زد تا به هوش اومد.
زد زیر گریه و بابا روی زمین جفت ام نشست.
دستمو گرفت و گفت:
- دورت بگردم سالمی؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- اره فقط دوتا تیر خوردم که درشون اوردن سالمم.
مامان بلند شد و سمت سامیار رفت 1 2 3 و یه کشیده ی محکم زد توی صورت سامیار.
لب گزیدم و همه شکه نگآهشون کردن.
سامیار سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.
مامان با عصبانیت گفت:
- اینجور از دخترم مراقبت کردی اره؟
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت58
#سارینا
سامیار لب زد:
- شرمنده زن عمو رکب خوردیم.
مامان بیشتر گریه کرد و اومد سمتم.
تک تک نقاط بدن امو بوسید و گریه می کرد.
لب زدم:
- بابا من چیزیم نیست مامان دخترت شیره از دست خلافکار ها فرار کردم.
اقا بزرگ پاشد و با خشم سامیار و صدا کرد و رفت بالا.
اوه اوه حسابی توپ اقا بزرگ پر بود.
الان می زنه چش و چال بچه امو کور می گنه.
تییف فکر کن من به سامیار که دومتر قدشه می گم بچه ام!
انقدر بوس و تفی م کرده بودن حالم بد شده بود.
هر کی بوسم می کرد می نالیدم عجب غلطی کردم تیر خوردما.
بابا من از بوس بدم میاد.
مامان این سومین بشقاب بود که داشت بهم غذا می داد و واسه اینکه اذیت نشم برای جا به جابی امشب و خونه اقا بزرگ موندیم.
البته همیشه همین جا بودیم حالا امروز هم روش.
والا خونه خودمونه قابل مونو نداره.
سامیار داشت با لب تاب ش کار می کرد و حالا دو طرف صورت ش سرخ بود یکی که مامان زد یکی اقا بزرگ!
ولی عجیبه که هیچی نگفت یا با من باز بداخلاقی نکرد بگه همش تقصیر توعه!
هیچ رقمه تو کت ام نمی رفت ساکت یه جا دراز بکشم احسای می کردم با مبل یکی شدم.
بابا من نمی تونستم نیم ساعت یه جا بشینم سر کلاس صد بار به بهونه های مختلف بلند می شدم!
حالا سه هفته است افتادم روی تخت اون دو هفته خونه اون کیارش یه هفته بیهوش توی بیمارستان اینم از الان.
دستمو به مبل گرفتم بلند شم و چش مامان و دور دیده بودم.
که سامیار سریع پاشد و خوابوندم و گفت:
- چیکار می کنی دیونه شدی؟
با دست سالمم دستشو اومدم کنار بزنم اما زوم بهش نمی رسید و با حرص گفتم:
- بابا ولم کن می خوام برم دستشویی.
جوری نگاهم کرد انگار گفت خر خودتی .
ولی خر خودشه ها .
اروم بلندم کرد که خداوکیلی سخت بود همچین پهلوم تیر می کشید.
دوست داشتم یکم راه برم ولی عین هو میرغضب بردم سمت دستشویی.
پوفی کشیدم و وایسادم و گفتم:
- مامانمو صدا می کنی؟اروم کنار گوشش برو بگو.
سری تکون داد و گفت:
- می تونی وایسی؟
سر تکون دادم و به دیوار تکیه دادم.
سریع رفت سمت اشپزخونه منم پنگون وار مثل این بچه ها هست می خوان راه برم تاتی وار سالن و دور زدم بعد هم از در پشتی زدم بیرون و رسیدم قسمت پشت ویلا که والیبال بازی می کردیم.
درو بستم و به پسرا نگاه کردم.
امیر چشاش گشاد شد و چون حواسش به من بود توپ محکم خورد تو سرش.
خنده همه بالا رفت.
با خشم یه لگد محکم به توپ زد و اومد سمتم و گفت:
- مگه تو عقل نداری دختر برگرد تو یالا.
روی صندلی راحتی دراز کشیدم و گفتم:
- می خوام نگاه کنم.
که در باز شد و سامیار اومد و گفت:
- امیر سارینا رو ندیدی؟ به بهونه دستشویی پاشد نیتس..
با دیدنم که با لبخند ژکوند نگاهش می کردم وارفته نگاهم کرد.
سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت:
- پاشو ببینم همینت کمه بخیه هات پاره بشه! پاشو ماشو