eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
110 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈❗️ بعد از پستهای سیاسی و خسته کننده البته دلگرم کننده ؛ کمی باهم بخندیم😜😂 😜 ماشاالله التش قلدتمن عامروکا و اوسراوئل😂😂😂😂😂 😜 چه خوب که اینا میخوان با ما بجنگند و مارو آزاد کنن🤪🤪🤪🤪🤪 ✌️💪🇮🇷
غمگین ترین عکس وجود ندار..💔😭:)
لاحول ولا قوة إلابالله العلي العظيم😭💔
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یه خـُداقوتی هم بگیم ؛ به رضا پهلوی ، که حـَتی نمیتونه سـَر یه بطری رو ، باز کنه😔🤌🏼🦦
424_62827852087809.mp3
زمان: حجم: 5.8M
- ماه پیشونی نشونیتو ندارم : ))) بی قرارم ، بی قرارم ..
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چجوری میشه که یه بغل اینقدر قشنگ و پر از عشق باشه؟🥹🫂🫀 .
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_خواستم بگم با ناراحتی نخواب:❤️‍🩹ِ.
باز خوبه گوشه‌ی ناخن و پوست لب هستن ، وگرنه باید از استرس درو دیوارو گاز می‌گرفتیم .
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 متعجب شدم!انگار نیم رخ کیارش بود . نکنه خیالاتی شدم؟ کسی زد رو شونه ام برگشتم فاطمه بود. دوباره برگشتم نگاه کردم نبود کسی و زهرا تنها بود. هووف خدا. زهرا اومد سمتم و گفت: - بریم رژ بزنیم؟ لوازم اوردم. سری تکون دادم و گفتم: - بریم منم می خوام برم وسط. توی روشویی رفتیم و جلوی اینه موندیم . زهرا گوشیش زنگ و یه نگاه به فاطمه کرد و گفت: - یه دقیقه بیا. و بردش بیرون . وا یعنی من غریبه ام؟ شونه ای بالا انداختم که حس کردم صدای در اورد برگشتم یه زود رفت توی دستشویی. کیارش در دستشویی بود و کمین کرده بود باران را بدزد! اما مانده بود بین تمام این جمعیت چگونه او را بیرون ببرد؟ نقشه ای به ذهن ش خورد و تا امد در را باز کند صدای داد و همهمه همه جا را فرا گرفت. معمور ها ریختن اینجا! با صدای بقیه ترسیده سریع از روشویی دویدم بیرون هر کی به یه طرف فرار می کرد و می گفت پلیس اومده. نگاهی به اطراف کردم و نمی دونستم چه خاکی تو سرم بکنم! اخرش هم همه رو گرفتن به ردیف کردن تا ببینیم چیکارمون کنن. صف طولانی بود و خسته رو زمین نشستم که خانوم پلیس سمتم اومد و گفت: - هی دختر پاشو ببینم. برو بابایی گفتم. اومد سمتم و بازمو گرفت بلندم کنه که جیغ زدم: - بابا ولم کن می خوام بشینم به من چه منو گرفتی به خدا من از مدرسه اومدم هنوز نرقصیده بودم . دستم و گرفت ببره پیش رعیس شون. پوفی کشیدم و دنبال ش رفتم سر بلند کردم که گردن ام رگ به رگ شد. هیییییییع سامیار. با سر و صدای ما سر بلند کرد و با دیدن من چشاش گشاد شد. بدبخت شدم. از پشت میز بلند شد و اومد سمتم یکی از پسرا گفت: - هه پلیس ها هم چشم چرون شدن. چون سامیار زل زده بود بهم با تعجب و اومده بود سمتم. با نگاه خشن ی برگشت سمت پسره که من جاش شلوار مو خیس کردم و گفت: - پلیس ها هیچ وقت مثل شما بی ناموس چشم چرون نمی شن رقاص! اخمای پسره به شدت در هم رفت. و سامیار با خشم نگاهشو دوخت بهم و گفت: - اینجا چه غلطی می کنی؟ پشت پلیس زن تقریبا قایم شدم و جواب شو ندادم. داد کشید که کل سالن لرزید: - گفتم اینجا چه غلطییییی می کنی؟ جلو اومد و دستمو گرفت کشید اخ جون الان پارتی بازی می کنه ولم می کنه ولی زکی! رو به معمور گفت: - اینو ببر داخل ماشین خودم دستبند به دستش فرار نکنه!تا من بیام. معمور گفت: - ولی سرگرد نمی شه کسی رو برد تو ماشین تون .. سامیار با خشم گفت: - دختر عمومه سروان کاری که گفتم انجام بده. سروان چشم ی گفت و دستبند زد به دستم و رآه افتاد. جیغ زدم: - سامیاررررر کثافط حداقل پارتی بازی می کردی برام مگه تو سرگرد نیستی خاک توسرت بزار به اقاجون می گم پوستت و بکنه اییی دستم. همه معمور ها بهم نگاه می کردن و با دیدن محمد صداش زدم: - محمد. با تعجب نگاهم می کرد قدمی سمتم اومد که صدای داد سامیار نزاشت: - سمت ش بری سروان یک هفته می فرستمت بازداشتگاه.