eitaa logo
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
111 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
4.3هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و هیئتی..😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید زندگی کنی شهید میشیَ✨✨😭😭💔
عاقبت بخیر شدن به روایت تصویر❤️😭
چه سعادتی از این بالا تر که شب تولدت وشب تاسوعا پیش حضرت عباسی🖤✨🥺
اگر کشتند چرا خاکت نکردند🖤
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 که گفتم: - خودت برگه رو گرفتی مگه جواب و ندیدی؟ دستی به موهاش کشید و گفت: - نه ندیدم گفتم هیجان ش بیشتره. خندیدم و سر تکون دادم. برگه رو باز کردم و با دیدن جواب چشام گرد شد. ناباور به امیر نگاه کردم. لبخند از لب ش پاک شد و ترسیده گفت: - چی شده؟ناقصه؟ سری به عنوان منفی تکون دادم که مامان نشست رو مبل و گفت: - سکته کردم چی شده مامان جانم. بهت زده گفتم: - من من.. کامیار داد زد: - بگو دیگه جونمون به لبمون رسید. ناباور گفتم: - 3 قلو باردارم. کامیار ناباور گفت: - چی!یه بار دیگه بگو. نگاهمو بهش دوختم و شکه گفتم: - سه قلو باردارم!من من سه تا بچه دارم. کامیار خودشو بهم رسوند و برگه رو از دستم گرفت شروع کرد به خوندن ناباور گفت: - درسته یه قلو بارداری 2 تاش پسره یکیش هم دختره. فشارم افتاد و داشتم می یوفتادم که امیر گرفتمم و روی صندلی نشستم. زدم زیر گریه که زن عمو بغلم کرد و گفت: - چی شد باز الان جای اینکه خوشحال باشی باز داری گریه می کنی! با گریه گفتم: - وای من دارم مامان3 تا بچه می شم زن عمو باورت می شه؟ اشکای از شوق شو پاک کرد و گفت: - قربونت برم من عزیز دل من مبارکت باشه مبارک باشه. اقا بزرگ سمتم اومد و سرمو بوسید و گفت: - مبارک باشه دخترم. دست شو بوسیدم و ممنونی گفتم. همه دور سارینا بودن و باهاش حرف می زدن تا بلکه یکم از احساس تنها بودن ش کم بشه! اما می دیدم که لبخند های فیک می زد تا بقیه رو ناراحت نکنه. هم سامیار داشت اب می شد از غم هم سارینا. به سامیار نگاه کردم سرش پایین بود و با غم به زمین نگاه می کرد. چقدر حسرت می خورد توی این وعضیت که نمی تونست کنار سارینا باشه دوتایی از ته دل خوشحالی کنن. بهش پیام دادم: - بیا بریم اتاقم. خوند و سر بلند کرد بهم نگاه کرد. بلند شد و سمتم اومد کاملیا با نگاهش بدرقه اش کرد و بالا رفتیم. نگاهی انداختم خداروشکر نیومد کاملیا. در اتاق سارینا رو باز کردم و گفتم: - فکر کنم یکم اتاق ش و عطرش بتونه حال تو بهتر کنه. مدیون نگاهم کرد ورفت داخل. همون اطراف موندم تا باز کاملیا سر نرسه. بعد نیم ساعت سامیار اومد بیرون و پایین رفتیم.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 در خونه امو باز کردم . همون خونه ای که قبلا خونه سامیار اینا بودوو وقتی رفت من فقط به عشق خودش اینجا رو خریدم و اتاق شو دست نخورده نگه داشتم با تمام وسایل ش. داخل رفتم و خواستم درو ببندم که بسته نشد نگاه کردم پای یه نفر میون در بود. ترسیده عقب رفتم که در باز شد و قامت سامیار رو دیدم. چقدر اشفته و داغون بود. درو بست و بهم نگاه کرد. مستقیم زل زده بود توی چشم هام. فقط غم بود که توی نگاه دوتایی مون جا خوش کرده بود. لب زد: - می خوام باهات حرف بزنم. دلم خیلی براش تنگ شده بود خیلی . داخل رفتیم و روی کاناپه نشستم گوشی شو باز کرد و یه فیلم پلی کرد داد دستم توی همون ویلا بود که عملیات بودیم و تصویر روی سامیار بود و صدای کامیار اومد: - خوب سارینا بیین امروز روز دومی هست که اومدیم اینجا و تو فکر می کنی سامیار بهت خیانت کرده اما بشو از زبون خودش این فیلم و می گیرم که وقتی مشکل حل شد و سامیار اومد حقیقت و گفت فکر نکنی الکی می گه سامیار شروع کن. تازه فهمیده بودم عشق من تحت فشاره! فهمیدم کاملیا از اون عفریته ای که فکر شو می کردم صد پله بالا تره. فیلم که تمام شد گوشه و پایین اوردم و به سامیار نگاه کردم. لبخند غمگینی زد و گفت: - من خیانت کار نیستم فقط دارم از جون تو که عزیز ترین فرد زندگیمی مراقبت می کنم کاری به خودم ندارم اما اگر طبق خواسته کاملیا عمل نمی کردم صد در صد اولین نفر تو رو لو می داد و من دق می کردم مجبور شدم برنجونمت تا حداقل داشته باشمت چه بسا از دور.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 لب زدم: - تمام شد؟ سری تکون داد و امیدوارم نگاهم کرد که گفتم: - از خونه من برو بیرون کاملیا منتظرته حتما. می دونستم راست می گه اما حق من نبود حقیقته و نگه و اینجور عذابم بده! اگر از اول جریان و به من می گفت انقدر عذاب نمی کشیدم انقدر گریه نمی کردم که حالا عینکی بشم! ناراحت نگاهم کرد و گفت: - باور نمی کنی حرفامو؟ یکی از بچه ها لگدی زد که اخی گفتم و روی شکمم خم شدم. هول شد و سریع جلوم زانو زد و گفت: - چی شد خاک تو سرم چی شدی سارینام؟ دردش کمتر شد و گفتم: - به توچه5 ماهه کجا بودی که حالا اومدی برو بیرون من نمی خوام تو رو ببینم . دوباره لگدی زد که ایی گفتم. و سامیار وحشت زده گفت: - الان زنگ می زنم امبولانس. نالیدم: - نه بچه ها دارن لگد می زنن . یکم از ترس ش ریخت و مظلوم گفت: - می شه یکم پیشت بمونم؟دلم خیلی برات تنگ شده . پوزخندی با درد زدم و گفتم: - عشقت نگرانت می شه برو. لب زد: - اون دختره ی عوضی الان توی زندانه!بلاخره جای اون احسان رو لو داد و به دام انداختیمش. نفس راحتی کشیدم. ولی کوتاه نیومدم و گفتم: - اوکی شما هم برو من دنبال کارای طلاق امم بچه ها که به دنیا بیان می تونم طلاق بگیرم. سامیار سر به زیر انداخت و گفت: - من به خاطر تو به خاطر شغل ام به خاطر مردم مجبور شدم این کارو انجام بدم می دونم که خودت خوب می دونی همش به خاطر خودت بوده نگفتم بهت چون اگه رفتار های تو طبیعی نبود اون دختره مارمولک هم باور نمی کرد و هیچ کاری پیش نمی رفت. بلند شدم و گفتم: - درد هایی که من کشیدم گریه هایی که من کردم با حرف های تو دوا نمی شه برو بیرون تا زنگ نزدم امیر بیاد. عصبی شده بودم و باز بچه ها لگد زدن. ایی گفتم و با جیغ گفتم: - بروووو بیرون. سریع بلند شد و گفت: - می رم می رم تو فقط عصبی نشو حالت بد می شه می رم. سمت در رفت و نگاه اخر شو بهم انداخت و زد بیرون. نشستم و به مبل تکیه دادم. اشکام سر خوردن روی گونه هام. خدایا شکرت که بهم خیانت نکرده اما من چطور اون صحنه ها که کنار کاملیا بود و فراموش کنم؟ چطور من این 5ماه عذاب کشیدن رو فراموش کنم. به یه ربع نکشیده در باز شد و امیر و کامیار اومدن داخل. حتما سامیار خبر داده بود. امیر سریع سمتم اومد و گفت: - چی شده درد داری؟چرا گریه می کنی بریم بیمارستان؟ نه ای زمزمه کردم که کامیار گفت: - سامیار حقیقیت و بهت گفت؟ سری تکون دادم و امیر گفت: - حقیقت؟کدوم حقیقت؟ کامیار براش تعریف کرد و امیر شکه گفت: - واقعا؟راست می گی؟ کامیار سری تکون و امیر بهم نگاه کرد و گفت: - بخشیدیش؟ نه ای زمزمه کردم که کامیار گفت: - چرا؟اون داره عذاب می کشه سارینا!هم تو هم اون به قدر کافی کشیدین وقتشه یکم خوب زندگی کنید.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 رو به کامیار لب زدم: - حق من نبود بازیچه اش بشم باید به من می گفت نه قلب منو با بازی ش بشکونه!نه هر شب بساط من اه و گریه باشه! چهار ماه دیگه گذشت . می شه گفت نه من زندگی داشتم نه سامیار و نه بقیه با دیدن ما زندگی داشتن. همه بسیج شده بودن من سامیار رو ببخشم اما نمی تونستم! باید به خاطر کاری که باهام کرده بود دروغی که بهم گفته بود توان پس می داد. توی اداره خونه ی خودم خونه ی اقاجون هر جا که می رفتم بود. پیام می داد زنگ می زد جواب نمی دادم نامه می نداخت توی حیاط. اگر می شد حتی به زور منو می برد خونه اش اما چون می ترسید حالم بد بشه اونم الان که پا به ماه بودم سعی می کرد فقط با التماس و نامه کار رو پیش ببره. امشب می رفتم توی 9 ماه کامل و این حجم از چاقی و سه تا بچه امونم رو بریده بود. و مشکل اصلی اینجا بود که به دنیا اومدن من 3 تا بچه رو چطور بزرگ کنم؟ اونم منی که بچه های اول ام ن و اصلا تاحالا بچه کوچیک دست نگرفتم. صدای در اومد. از مبل گرفتم و بلند شدم نگاه کردم دیدم باز سامیاره. اشفته تر از همیشه. خودمم حال خوبی نداشتم اما نمی تونستم ببخشم ش هم. نفس مو با اه رها کردم و می دونستم تا نیاد تو حرف نزنه نمی ره و دلمم براش سوخت بمونه توی سرما. دکمه باز کردن درو زدم و برگشتم نشستم روی مبل. باز درد داشتم با اینکه تمام امروز نشسته بودم اما درد داشتم و تیر های خفیفی می کشید بدن ام. گاهی انقدر درد داشتم با گریه به بچه ها التماس می کردم اروم باشن. ولی مگه اون کوچولو های توی شکمم متوجه می شدن؟ در باز شد و سامیار اومد داخل. نگاه گذارایی بهش انداختم دلم براش تنگ شده بود. ای کاش بهم دروغ نمی گفتی سامیار ای کاش.. از بس دنبال من بود انگار زن و شوهر بودیم و قهر! هر جا می رفتم این بشر بود! گاهی فکر می کردم ردیاب بهم وصل کرده و هر جا برم میاد اما بعد فهمیدم شبا توی ماشین در خونه حتی می خوابه و اصلا نمی ره مگر اینکه بخواد دوشی بگیره. نشست روبروم و زل زد بهم. منم تلوزیون رو روشن کردم و سعی کردم بهش توجه نکنم. اما درد هایی که گاه و بی گاه سراغ ام می یومد طاقت فرسا بود و اخمامو توی هم می برد. دکتر گفته بود یه هفته ی دیگه وقت دارم. بعد از نیم ساعت سامیار لب زد: - لباسات کجاست؟فکر کنم امشب راحت می شی خانومم. فکر کنم حق با اون بود چون اروم که نمی شدم هیچ هی بیشتر می شد. به اتاق اشاره می کردم چون واقعا نای بلند شدن نداشتم. سریع رفت و برگشت. کمک کرد بلند بشم و واقعا نیاز داشتم به این کمک و چیزی نگفتم. سوار ماشین ش شدیم و سریع نشست و حرکت کرد. مدام بهم نگاه می کرد که اخر سر عصبی گفتم: - جلوتو نگاه کن به کشتن ندی بچه هامو. سری تکون داد و گفت: - نگران نباش خانومم . از لفظ خانومم ش دلم غنچ رفت. اما به روی خودم نیاوردم و اخم کردم.
👻👻😬👻😬😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 سامیار زنگ زد به بقیه و خبر شون کرد. وقتی رسیدیم به بیمارستان دردم شدید تر شد و خداروشکر که سامیار امشب اومده بود تا برسونتم و گرنه چیکار می کردم من! پرستار برام ویلچر اورد و دکتر که اماده رفتن بود با دیدن م فوری گفت اتاق عمل و اماده کنن. با اسم اتاق عمل هم لرز می گرفتم. پرستار داشت لباس میاورد برام و سامیار جلوی پام زانو زد و دستمو توی دست ش گرفت و گفت: - نگران نباش زندگیم سالم می ری و سالم با سه تا کوچولو میای بیرون و تو قوی تر از اونی هستی که فکر شو می کنی. سری با درد تکون دادم و وارد اتاق عمل شدم. نگران به رفتن ش نگاه کردم و یه ربع بعد که به اندازه یه قرن گذشت بقیه رسیدن . زن عمو حسابی نگران بود و گریه می کرد و دعا می خوند. امیر راه می رفت و من از استرس نمی دونستم چیکار کنم. لبه های صندلی رو توی دستم می فشردم و کامیار داشت باهام حرف می زد که به خودم مسلط باشم و اتفاق بدی نمی یوفته. یه ساعت گذشت که سرمو بین دستام گرفتم و فشار دادم بلکه از استرس و سردرد ام کم بشه که صدای در اومد از جا پریدم و پرستار ها سه تا تخت اوردن بیرون و گفتن: - پدر این بچه ها کیه؟اقای سامیار رادمهر کدومتون هستید؟ سریع سمت تخت ها رفتم و گفتم: - خانومم خانومم چی شد؟ پرستار گفت: - ایشون خوبن نگران نباشید. نفس راحتی کشیدم و سجده شکر رفتم خدایا نوکرتم. به بچه ها نگاه کردم که خوابیده بودن و حسابی تپل مپل بودن. پرستار برد شون و کامیار و مامان همراه شون رفتن مراقب بچه ها باشن. بعد از ده دقیقه سارینا رو بیهوش اوردن بیرون بالای سرش رفتم و خم شدم پیشونی شو با عشق بوسیدم. ای کاش پا قدم این بچه ها خیر باشه و منو ببخشه! چشم باز کردم اتاق پر بود از ادم. خسته به همه نگاهی انداختم و سامیار خم شد دست گل رو گذاشت توی بغلم با هدیه و گفت: - خسته نه باشی خانوم خوبی عزیزم؟ سری تکون دادم و گفتم: - بچه هام کو؟ سامیار به کنار تخت اشاره کرد سرمو برگردوندم که دیدم سه تا تخت کوچولو به ردیفه. با کمک مامان نشستم و بقیه برای اینکه راحت باشم رفتن بیرون و فقط مامان و زن عمو و سامیار موندن. سامیار اولی رو اورد گرفت جلوم. با خنده نگاهش کردم. تپل بود و چهره بامزه ای داشت. دستی به صورت ش کشیدم و گفتم: - اقا امیرمهدی. سامیار ابرویی بالا انداخت و گفت: - این دخترمونه نه پسرمون! متعجب بهش نگاه کردم چقدر دخترم شبیهه پسرا بود البته خوب بچه ها اول ش همین طورن. لب زدم: - چون حضرت زینب و خیلی دوست دارم اسم شو می زارم زینب بانو. سامیار لبخندی به روم پاشید و گذاشتش توی تخت ش و بعدی رو اورد که با ذوق گفتم: - اقا امیر مهدی. و خم شدم بوسیدمش. سومی رو هم اورد که بهش نگاه کردم یعنی تو بگو. از نگاه ام خوند و گفت: - به نظرم امیر محمد قشنگه! سری تکون دادم و گفتم: - زینب امیرمهدی امیرمحمد خیلی بهم میان. سری تکون داد و گفت: - همین طوره!