میگن سه سالش بودتوی یه مجلس روضه حضرت عباس روز (تاسوعا)بود...
همه مشغول گریه بودن که یه خانم، سراسیمه خودش رو رسوند به مادر مصطفی و با صدای لرزون گفت:
"بیا مادر... یه موتور به پسرت زد... پسرت مُرد!"
مجلس بهم ریخت. مادرش با دلِ شکسته دوید بیرون...
رفت بالا سر بچهاش، دید زندهست! فقط بیهوش شده...
همونجا، وسط اون شلوغی، با اشک تو چشم، رو به آسمون گفت:
"یا اباالفضل... اگه مصطفی رو بهم برگردونی، نذرش میکنم برای خودت..."
مصطفی برگشت... ولی دیگه برای خودش نبود. شد نذر سقّا...
و سالها بعد گفت:
ایشالا، تاسوعا پیش عباسم..."
و رفت...
نذر مادر، روز تاسوعا رسید به علمدار...
🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷
بچه ها من خودم این دو تا کتابو خیلی دوسشون دارم وبه شما هم پیشنهاد می کنم حتما بخونیدشون....
امیر برومندenc_17355834314476852002397.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
تو جوشن نمیخوای ✨❤️🩹
#تاسوعا