eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
113 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
چه دل و جرعتی ، بابا باریکلااااااا چقد نترسی تو😂🤣 .
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه بیا پایین سرمون درد گرفت😂🤌🏻
طاعاتُ عباداتتون قبول درگاه حق 🌙
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این تشنگی کجا اون تشنگی کجا صل علی الحسین عطشان کربلا.... :💔️)
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این عالی بود😂 +وضعیت اولین خرما در معده بعد افطار🦦 🦥
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
این عالی بود😂 +وضعیت اولین خرما در معده بعد افطار🦦 🦥
اخوی من دارم مداحی میزارم تو طنز میزاری؟ 😂 اصن عاشققققق تفاهم پستام باهم😂
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت36 با سرعت خیلی زیادی رانندگی میکرد و از ترس چسبیده بودم به صندلی و جرأت حرف زدن نداشتم. سکوتش بیشتر منو میترسوند و نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاره.... خارج از شهر روبه روی در یه خونه توقف کرد و در رو با ریموت باز کرد. ماشینو تو حیاط پارک کرد و از ماشین پیاده شد. به ثانیه نکشید در رو با شدت باز کرد و کفتمو گرفت پرتم کرد رو زمین. غرید --بلند شو. از ترس نفسم تو سینم حبس شده بود. کشون کشون منو برد تو خونه و با باز شدن در دوباره پرتم کرد رو زمین. زانوم به شدت درد گرفت اما جرأت نداشتم حرفی بزنم. در رو قفل کرد و برگشت سمتم. جدی گفت --بهت گفته بودم پا رو دم من نزار! مگه نه؟ جواب ندادم. فریاد زد --مگـــه نــــه؟ بغضم شکست و تأییدوار سرمو تکون دادم. عصبی خندید --خوبه میدونستی! اومدم حرفی بزنم که انگشتشو آورد بالا --هیـــش! هیچی نگو! نشست مقابلم و همین که دستشو سمت دستم دراز کرد خودمو کشیدم عقب. محکم با پشت دست زد تو دهنم و مچ دستمو گرفت. اشکام بیصدا رو گونه هام جاری شد و با دیدن خون روی مچ دستم بلند شد. رفت تو آشپزخونه و با یه جعبه برگشت. با آرامش دستمو پانسمان کرد و جعبه رو برد گذاشت سرجاش. نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاره و از ترس قلبم درد گرفته بود. چهرم از درد جمع شد و شروع کردم با دستم سینمو ماساژ دادن. با یه سینی پر از شیشه های مشروب و جام برگشت و سینی رو گذاشت رو عسلی. با آرامش شروع کرد به خوردن. درد قلبم شدت گرفت و حس میکردم نمیتونم نفس بکشم. با چشمایی که هنوز مونده بود تا خمار بشه بهم نگاه کرد و بی توجه به خوردن ادامه داد. تو یه لحظه قلبم تیر کشید و افتادم رو زمین و چشمام بسته شد..... چشمامو باز کردم و با نور شدید لامپ ناخودآگاه چشمامو بستم. کم کم چشمام به نور عادت کرد و به اطراف نگاه کردم. با دیدن سِرم تو دستم فهمیدم بیمارستانم. مرور اتفاقات اشکمو درآورد و با شدت گرفتن اشکام قلبم درد گرفت. همون موقع در باز شد و کامران اومد تو. با دیدن من ریلکس رفت بیرون و پرستارارو صدا زد.... با ماساژ دادن قلبم یکم بهتر شد. دکتر با لبخند گفت --عزیزم یکم مواظب قلبت باشی بد نیستا. رو کرد سمت کامران --یادتون نره بهتون چی گفتم. کامران جدی سرشو تکون داد و دکتر همراه با پرستار ها رفت بیرون. همینجور که دست به سینه وسط اتاق راه میرفت گفت --فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشی کوچولو. از صداش حالم به هم میخورد. جسورانه گفتم --با من حرف نزن! عصبی اومد سمتمو و فکمو گرفت تو دستش --چی زر زدی؟ فکم خیلی درد گرفته بود. پوزخند زد --فکر کردی حالا که قلبت مشکل پیدا کرده هر زری بخوای میزنی و من مراعاتتو میکنم؟ نه خیــر از این خبرا نیس! فکمو بیشتر فشار داد --به هر روشی که بتونم ازت سواستفاده میکنم تا انتقاممو از اون پست فطرتا بگیرم! محکم فکمو ول کرد و از اتاق رفت بیرون. بغضم شکست و سیل اشکام رو گونه هام جاری شد. از ضعف حالت تهوع داشتم و معدمم خالی بود. پرستار اومد تو اتاق و واسم غذا آورد. با وجود درد فکم همه ی غذامو خوردم و دراز کشیدم رو تخت. دکتر همراه با کامران اومدن تو اتاق. به نایلون داروهایی که دست کامران بود خیره شدم و دکتر گفت --عزیزم از نظر من میتونی بری خونه! فقط باید خیلی مراقب خودت باشی! یادت نره هیجان،ترس،استرس،تحرک چه کم چه زیاد اصلاً واست خوب نیست.... پرستار کمکم کرد لباسامو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون. همینجور که نشسته بود رو صندلی و سرشو میون دستاش گرفته بود از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم. از ترس یه قدم رفتم عقب. عصبانی شد و مچ دستمو محکم گرفت تو دستش. خیلی تند راه میرفت و بهتره بگم دنبالش میدویدم.....