1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این تشنگی کجا
اون تشنگی کجا
صل علی الحسین
عطشان کربلا.... :💔️)
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این عالی بود😂
+وضعیت اولین خرما در معده بعد افطار🦦 🦥
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
این عالی بود😂 +وضعیت اولین خرما در معده بعد افطار🦦 🦥
اخوی من دارم مداحی میزارم تو طنز میزاری؟ 😂
اصن عاشققققق تفاهم پستام باهم😂
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت36
با سرعت خیلی زیادی رانندگی میکرد و از ترس چسبیده بودم به صندلی و جرأت حرف زدن نداشتم.
سکوتش بیشتر منو میترسوند و نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاره....
خارج از شهر روبه روی در یه خونه توقف کرد و در رو با ریموت باز کرد.
ماشینو تو حیاط پارک کرد و از ماشین پیاده شد.
به ثانیه نکشید در رو با شدت باز کرد و کفتمو گرفت پرتم کرد رو زمین.
غرید
--بلند شو.
از ترس نفسم تو سینم حبس شده بود.
کشون کشون منو برد تو خونه و با باز شدن در دوباره پرتم کرد رو زمین.
زانوم به شدت درد گرفت اما جرأت نداشتم حرفی بزنم.
در رو قفل کرد و برگشت سمتم.
جدی گفت
--بهت گفته بودم پا رو دم من نزار!
مگه نه؟
جواب ندادم.
فریاد زد
--مگـــه نــــه؟
بغضم شکست و تأییدوار سرمو تکون دادم.
عصبی خندید
--خوبه میدونستی!
اومدم حرفی بزنم که انگشتشو آورد بالا
--هیـــش! هیچی نگو!
نشست مقابلم و همین که دستشو سمت دستم دراز کرد خودمو کشیدم عقب.
محکم با پشت دست زد تو دهنم و مچ دستمو گرفت.
اشکام بیصدا رو گونه هام جاری شد و با دیدن خون روی مچ دستم بلند شد.
رفت تو آشپزخونه و با یه جعبه برگشت.
با آرامش دستمو پانسمان کرد و جعبه رو برد
گذاشت سرجاش.
نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاره و از ترس قلبم درد گرفته بود.
چهرم از درد جمع شد و شروع کردم با دستم
سینمو ماساژ دادن.
با یه سینی پر از شیشه های مشروب و جام برگشت و سینی رو گذاشت رو عسلی.
با آرامش شروع کرد به خوردن.
درد قلبم شدت گرفت و حس میکردم نمیتونم نفس بکشم.
با چشمایی که هنوز مونده بود تا خمار بشه بهم نگاه کرد و بی توجه به خوردن ادامه داد.
تو یه لحظه قلبم تیر کشید و افتادم رو زمین و چشمام بسته شد.....
چشمامو باز کردم و با نور شدید لامپ ناخودآگاه چشمامو بستم.
کم کم چشمام به نور عادت کرد و به اطراف نگاه کردم.
با دیدن سِرم تو دستم فهمیدم بیمارستانم.
مرور اتفاقات اشکمو درآورد و با شدت گرفتن اشکام قلبم درد گرفت.
همون موقع در باز شد و کامران اومد تو.
با دیدن من ریلکس رفت بیرون و پرستارارو صدا زد....
با ماساژ دادن قلبم یکم بهتر شد.
دکتر با لبخند گفت
--عزیزم یکم مواظب قلبت باشی بد نیستا.
رو کرد سمت کامران
--یادتون نره بهتون چی گفتم.
کامران جدی سرشو تکون داد و دکتر همراه با پرستار ها رفت بیرون.
همینجور که دست به سینه وسط اتاق راه میرفت گفت
--فکر نمیکردم انقدر ضعیف باشی کوچولو.
از صداش حالم به هم میخورد.
جسورانه گفتم
--با من حرف نزن!
عصبی اومد سمتمو و فکمو گرفت تو دستش
--چی زر زدی؟
فکم خیلی درد گرفته بود.
پوزخند زد
--فکر کردی حالا که قلبت مشکل پیدا کرده هر زری بخوای میزنی و من مراعاتتو میکنم؟
نه خیــر از این خبرا نیس!
فکمو بیشتر فشار داد
--به هر روشی که بتونم ازت سواستفاده میکنم تا انتقاممو از اون پست فطرتا بگیرم!
محکم فکمو ول کرد و از اتاق رفت بیرون.
بغضم شکست و سیل اشکام رو گونه هام جاری شد.
از ضعف حالت تهوع داشتم و معدمم خالی بود.
پرستار اومد تو اتاق و واسم غذا آورد.
با وجود درد فکم همه ی غذامو خوردم و دراز کشیدم رو تخت.
دکتر همراه با کامران اومدن تو اتاق.
به نایلون داروهایی که دست کامران بود خیره شدم و دکتر گفت
--عزیزم از نظر من میتونی بری خونه!
فقط باید خیلی مراقب خودت باشی!
یادت نره هیجان،ترس،استرس،تحرک چه کم چه زیاد اصلاً واست خوب نیست....
پرستار کمکم کرد لباسامو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون.
همینجور که نشسته بود رو صندلی و سرشو
میون دستاش گرفته بود از رو صندلی بلند شد و اومد سمتم.
از ترس یه قدم رفتم عقب.
عصبانی شد و مچ دستمو محکم گرفت تو دستش.
خیلی تند راه میرفت و بهتره بگم دنبالش میدویدم.....
در ماشینو باز کرد و هولم داد رو صندلی.
نشست پشت رول و با سرعت حرکت کرد.
پشت چراغ قرمز بودیم که یه پسر بچه به شیشه ی ماشین ضربه زد.یادم به روزایی که وقتی پشت پنجره ی ماشین می ایستادم و بهم بی توجهی میکردن غرورم میشکست و صدای شکستن غرورمو بعد از چندسال میشنیدم.
با تعجب به کامران خیره شده بودم و اصلاً باورم نمیشد این همون کامران باشه.
با لبخند مهربونی داشت پول تموم گلایی که از پسر بچه خریده بود رو حساب میکرد و پسر بچه با خوشحالی تشکر کرد و از ماشین دور شد.
حواسم نبود بهش خیره شدم.
با دسته گل زد تو صورتم
--چه مرگته تو؟
سرمو انداختم پایین و از پنجره به خیابون خیره شدم.
حس میکردم دیگه چیزی به اسم غرور واسم معنا و مفهمومی نداره.
غرور من در اوج کودکیم و سر چهار راه تو سرمای نفس گیر زمستون یخ بسته بود.
رسیدیم خونه و قبل از اینکه بخواد با تشر از ماشین پیادم کنه خودم از ماشین پیاده شدم.
رفتیم تو خونه.
نمیدونستم باید کجا برم و چه کاری انجام بدم.
وسط هال ایستاده بودم که رفت سمت یه اتاق.
--به جای اینکه بر و بر دیوارارو نگاه کنی بیا برو این تو.
با دیدن اتاق از تعجب چشمام گرد شد.
کاغذ دیواری های صورتی و سفید همراه با تخت یه نفره ی بزرگ و صورتی خیلی به چشم می اومد.
کمد و دراور ست سفید یه گوشه بود و یه در سفید که حدس زدم حمام باشه سمت چپ بود.
نشستم رو تخت و کنجکاو به وسایل نگاه کردم.
پوزخند زد
--چیه؟ خودتم میدونی از سرت زیاده!
متأسف سرشو تکون داد و رفت بیرون.
با گلدون پر از گلایی که از پسر بچه خریده بود برگشت و گلدون رو گذاشت گوشه ی دراور.
پوزخند زد
--واسه اینکه هیچ وقت یادت نره کی بودی لازمه تا جلو چشمت باشن.
بدون توجه به کنایش به گلای داوودی صورتی و سفید خیره شدم و لبخند کمرنگی روی لبام اومد.
پوزخند زد
--فکر نمیکردم اینقدر عاشق گذشتت باشی.
سرمو انداختم پایین و حرفی نزدم.
--بلند شو.
مبهوت به چشماش نگاه کردم
--مگه کری؟
بلند شدم و دنبالش رفتم.
رفت تو آشپزخونه و به نایلونای روس سرویس اشاره کرد.
--شب مهمون دارم.
بیشتر از سه نوع غذا باید درست کنی.
خبیصانه نگاهم کرد
--زرشک پلو با خورشت مرغ!
باقالی پلو با ماهی! و از همه مهمتر خورشت فسنجون.
چشمام گرد شد و پوزخند زد
--فکر میکردم دختر سرهنگ کدبانو تر از این حرفاس!
دست به سینه ایستاد
--به هر حال من نمیدونم.
وااای به حالت اگه غذات بد شه!
ادامه داد
--و اما دسر! ژله بستی!
یکم فکر کرد
--همین فقط ژله بستنی درست کن.
چون زیاد اهل دسر نیستن.
گفت و از آشپزخونه رفت بیرون.
با بغض به مرغ و ماهی هایی که هنوز تمیز نشده بود نگاه کردم.
از میون غذاهایی که گفته بود فقط ماهی و خورشت فسنجون رو بلد بودم.
تو دلم از خدا خواستم کمکم کنه و دست به کار شدم.
همینجور که ماهی و مرغارو تمیز میکردم تو دلم هزاربار واسه زیبا فاتحه خوندم.
چون اگه اون نبود هیچ کدون از اون کارارو یاد نمیگرفتم.
ماهی هارو شستم و با نمک و ادویه جات طعم دار کردم و گذاشتم بمونه.
واسه درست کردن فسنجون به اندازه ای استرس داشتم که دستام میلرزید.
پانسمان دستمو واسه اینکه راحت تر بتونم کار کنم باز کرده بودم و یه لحظه حواسم پرت شد دستم خورد به ماهی تابه.
رو زخمم تاول زده بود و به حدی میسوخت که نمیدونستم باید چیکار کنم.
روشو با به دستمال بستم و به هر جون کندنی بود بقیه ی کارامو انجام دادم.
ماهی و فسنجون همراه با دو نوع برنج آماده بود و تازه یادم افتاد باید ژله بستی درست کنم.
پودر ژله رو برداشتم و کنجکاو بهش نگاه کردم.
تا اون روز ژله نخورده بودم و نمیدونستم چجوری باید درستش کنم.
به طرز تهیش نگاه کردم و طبق اون عمل کردم.
نگاهم به جام های ظریف خیره شد و ژله هارو ریختم تو جام ها و گذاشتم تو یخچال.
ساعت ۷عصر بود و شروع کردم به شستن ظرف ها.
بعد از نیم ساعت کارم تموم شد و ظرفای غذارو آماده کردم.
در ورودی باز شد و کامران اومد تو.
اول با تعجب و بعد خشک و جدی بهم نگاه کرد.
یه جعبه گذاشت رو میز.
--بچین تو ظرف.
مچ دستم خیلی میسوخت و نمیتونستم راحت باهاش کار کنم.
خیلی آروم یه شیرینی با دوتا دستم برداشتم بذارم تو ظرف که از دستم ول شد و شکلش به هم خورد.
اومد سمتم و هولم داد.
--عرضه ی یه شیرینی چیدنم نداری که!
پهلوم خورد به سنگ اپن و درد بدی پیچید تو کمرم.
کارش تموم شد و به من اشاره کرد.
--برو تو اتاقت یه لباس درست درمون بپوش.
داشتم میرفتم صدام زد
--یادت نره تو خدمتکار این خونه ای!
جلو مهمونام مثه یه خدمتکار رفتار میکنی!
حــواستو خوب جمع کن!
بغضم شکست و یه قطره اشک از چشمم جاری شد....
در کمد رو باز کردم و یه تونیک خردلی با شلوار و شال مشکی پوشیدم.
جلو آینه داشتم موهامو از شالم میزاشتم بیرون که یادم افتاد ساسان از این کارم عصبانی میشد،موهامو مرتب گذاشتم تو شالم و ساده سرم کردم...
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت37
از اتاق رفتم بیرون.
کامران لباساشو با یه تیشرت جذب مشکی و شلوار جین مشکی عوض کرده بود.
داشتم میرفتم تو آشپزخونه که با صدای آیفون ایستادم و کنجکاو به در خیره شده.
کامران در رو باز کرد و ایستاد مقابل در.
اول دوتا پسر و بعد سه تا دختر اومدن تو.
کامران با خنده به همشون دست داد و رفتارش از این رو به اون رو شده بود.
رفتم تو آشپزخونه و خودمو مشغول نشون دادم.
یکی از پسرا با شیطنت گفت
--چه عجب کــامران! نمیدونستم توام دختر میاری خونت..
ادامه حرفشو چشمک زد و همشون خندیدن.
کامران جدی خندید
--خدمتکارمه.
یکی از دخترا که فهمیدم اسمش عسل بود با ناز گفت
--وااای کامران چه دختر نانازیه!
هیچ حسی نسبت به حرفاشون نداشتم.
چاییارو تو سینی چیدم و با وجود درد مچ دستم سینی رو بردم گذاشتم رو عسلی میز.
همون پسره گفت
--خدمتکارت ناشنواس؟
کامران جوابشو نداد و رفتم ظرف شیرینی رو گذاشتم رو میز.
خواستم ظرف میوه رو ببرم که کامران خودش اومد تو آشپزخونه.
--برو تو اتاقت فعلاً.
حرفی نزدم و رفتم تو اتاقم.
آستینمو بالا زدم و مچ دستمو یکم فوت کردم.
از درد چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام.
نمیدونم چقدر گذشت با صدای کامران که اسمموصدا میزد شالمو مرتب کردم واز اتاق رفتم بیرون.
ظرفای روی عسلی رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه.
دختری که آروم تر از بقیه بود گفت
--کامران میشه گیتار بزنی؟
همه حرفشو تأیید کردن و کامران رفت تو اتاقش و با گیتارش برگشت.
شروع کرد به خوندن
صداش برعکس بقیه وقتا پر احساس بود.
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام کذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بیقرارم
همینجور که ظرفارو میشستم به گیتار زدنش نگاه میکردم و حواسم نبود دارم گریه میکنم.
دلتنگیم واسه ساسان و دل شکستگی هام باعث شد تا گریم به هق هق تبدیل بشه.
صدای گیتار قطع شد و دختری که اسمش عسل بود با بغض گفت
--رها حالت خوبه؟
نمیدونم چقدر صدای گریم بلند بود که همه به جز کامران با بغض نگاهم میکردن.
کامران عصبانی گیتارشو برداشت و رفت تو اتاقش.
هر سه تا دخترا اومدن تو آشپزخونه و عسل گفت
--مطمئنی حالت خوبه؟
بقیشون ناراحت بهم نگاه میکردن.
سرمو به نشونه ی تأیید تکون دادم و لبخند زدم
--من خوبم.
دوباره رفتن سرجاشون نشستن اما جو شادشون دیگه مثه قبل نبود.
کامران اومد تو آشپزخونه.
از ترس یه قدم رفتم عقب.
متوجه ترسم شد و پوزخند زد.
رفت از تو کابینت شیشه های مشروبو برداشت گذاشت تو سینی و رفت سراغ جاما.
--تو... توشون ژله ریختم.
بدون توجه به حرفم رفت سمت به تعداد پِیک برداشت و رفت تو هال.
همشون به خوردن یه پِیک شراب بسنده کردن و دیگه کسی نخورد....
داشتم میز شامو میچیدم که عسل اومد تو آشپزخونه.
به ظاهر دختر پولداری بود.
لبخند زد
--میخوای کمکت کنم؟
لبخند کمرنگی زدم.
--نه ممنون.
همه مشغول حرف زدن بودن و هیچکس حواسش به عسل نبود.
با صدای آرومی گفت
--رها خودتو اینجا تلف نکن دختر.
تلخند زد
--این راهی که توش پا گذاشتی تهش هیچی نیست!
به خودش اشاره کرد
--منو ببین!
اولش یه دختر بی تجربه بودم مثه تو!
ولی کار کردم! پولدار شدم وبه آرزوهایی که فکر میکردم خوشبختم میکنه رسیدم.
شاید باورت نشه ولی...
ولی من خوشبخت نیستم!
یکی از پسرا با صدای بلند خندید و گفت
--بچها عسل رفته رو ممبر.
عسل خندید و ادامه حرفشو خورد.
حرفاش ذهنمو درگیر کرده بود و حس تهی بودن بهم دست داده بود.
سر میز شام میخواستم دیس برنجو بردارم که آستین دستم رفت بالا و عسل زخم دستمو دید.
هین بلندی کشید
--رها دستت چرا اینجوریه؟
آستینمو کشیدم پایین و به کارم ادامه دادم........
تو اتاقم نشسته بودم و خیلی گرسنم بود.
فکر نمیکردم غذا اضافه باشه چون به تعداد۴نفر غذا درست کرده بودم.
کم کم داشت چشمام گرم میشد که در باز شد و کامران اومد تو.
بشقاب دستشو کوبید به آینه و عصبانی اومد سمتم.
فریاد زد
--این چه کوفتیه پختی؟
از ترس رفتم عقب و چسبیدم به دیوار.
تو صورتم فریاد زد
--تو غلط میکنی جلو بقیه ننه من غریبم بازی دربیاری!
چونمو فشار داد و غرید
--فکر نکن با این کارات دل بقیه واست میسوزه!
با پشت دست کوبید تو دهنم و فریاد زد
--چرا بهشون نگفتی دستتو با تیغ زدی؟
محکم تر کوبید تو دهنم
--چـــرا؟
با گریه جیغ زدم..
صورتم خیس اشک بود.
در باز شد و کامران همینجور که نفس نفس میزد اومد تو اتاق.
از ترس بدنم میلرزید و گریم شدت گرفت.
با تعجب بهم زل زد
--چه مرگته تو؟
خواست بیاد نزدیک که جیغ زدم
--ب..ب..بخدا من تا الان فسنجون نپخته بودم!
به جون خودم دستم از ماهی تابه سوخت!
از اتاق رفت بیرون و به یه لیوان آب برگشت.
نشست رو تختمو لیوان آبو گرفت سمتم.
لیوان آبو گرفتم و تا تهشو خوردم.
نگاهش رنگ ترحم گرفت و کلافه از اتاق رفت بیرون...