🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت39
با صدای آیفون آرایشگر رفت در رو باز کرد و با لبخند برگشت سمتم.
--بفرمایید آقاتون تشریف آوردن.
ایستادم و با قدم های لرزون رفتم سمت در.
سرشو آورد بالا و با دیدنم لبخند مصنوعی زد و دسته گل طبیعی سفید و گلبهی رو گرفت سمتم.
با دستای لرزون دسته گل رو گرفتم.
از دختر جوون تشکر کردم و کنار همدیگه رفتیم سمت محضر.
یه شلوار کتون مشکی با یه پیراهن همراه با سان بند پوشیده بود.
با دیدن مدل موهاش فهمیدم رفته آرایشگاه.
با برگشتن صورتش هین کوتاهی کشیدم.
خندید
--کلاً فضولی تو خونتونه.
سرمو انداختم پایین و سکوت کردم.
--سوپرایز شدی؟
سوالی نگاهش کردم.
--آرایشگاهو میگم.
دستاشو کرد تو جیب شلوارش و به نقطه ی نامعلومی خیره شد.
--آخه با اون قیافه ی درب و داغونت که نمیشد عکس بگیریم.
خیلی بهم برخورد و خواستم جوابشو بدم اما ترسیدم بزنتم.
سکوت کردم و رفتیم تو محضر.
با دیدن شناسنامه ای که عکس من توش بود با تعجب به کامران نگاه کردم و بهم اخم کرد.
بعد از امضای دفتر و سند ازدواج و...
نشستیم سر سفره و دوتا خانم پارچه ی حریر رو گرفتن رو سرمون و یه خانم دیگه شروع کرد قند ساییدن.
نگاهم رو قرآن خیره موند.
بغض عجیبی داشتم و حس میکردم قرآن آرومم میکنه.
بدون اینکه به کامران نگاه کنم قرآنو برداشتم و همین که اولین کلمه رو خوندم اشک از چشمام جاری شد.
خیلی سعی کردم کامران نفهمه ولی با فشردن دستم بهم فهموند گریه نکنم.
اشکامو پاک کردم و به قرآن خوندنم ادامه دادم.
نمیدونم چقدر گذشت
که خطبه تموم و عاقد منتظر بله گفتن من بود.
سعی کردم صدام نلرزه
--بـ..بـ.. با اجازه ی مکث کردم
نه پدر و مادر داشتم و نه بزرگتر یادم به خدا افتاد و با بغض گفتم
--با اجازه ی خدا بله.
چندتا خانمی که اونجا بودن کل کشیدن.
سرمو انداخته بودم پایین و اشکام صورتمو خیس کرده بود.
عاقد از کامرانم سوال کرد و اون با صدای جدیش بله رو گفت.
دستمو گرفت و زیر گوشم غرید
--پاک کن اشکاتو تا جلو همه نزدم فکتو بیارم پایین.
اشکامو با انگشتم پاک کردم.
دسته گلمو برداشتم و دست در دست کامران از محضر رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
پوزخند زد و مسخره گفت
--گریه کن عزیزم! گریه کن که تازه اولشه.
روبه روی آتلیه ماشینو پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم.
آتلیه هم از قبل رزور شده بود.
چون همین که رفتیم به گرمی ازمون استقبال کردن و پیشنهاد شروع کارشونو دادن.
یه دختر جوون تا دم در یه اتاق همراهیمون کرد
--خب تا شما آماده شید من برم و بیام.
از تصور اینکه بخوام شالمو جلو کامران دربیارم خجالت میکشیدم.
مشئمز نگاهم کرد و به شالم اشاره کرد
--کری نشنیدی گفت آماده شید؟
خیره نگاهش کردم و اومد سمتم.
شالمو از رو سرم برداشت و مرتب گذاشت رو صندلی.
نگاهش واسه لحظه ای به موهام خیره موند و لبخند محوی زد....
کامران با ژستای عکاسی خیلی راحت کنار میومد ولی واسه من خیلی سخت بود.
از یه طرف خجالت میکشیدم و از طرفی حالم از کامران به هم میخورد.
بالاخره به آرزوم رسیدم و کار عکاس تموم شد.
قرار شد چند روز دیگه عکسامون رو تحویل بده،هوا تاریک شده بود و به سمت خونه حرکت کرد.....
ماشینو برد تو حیاط و از ماشین پیاده شدیم.
پشت سرم ایستاد و در رو باز کرد.
با دیدن خونه با تعجب به تغییر وسایل و دکوراسیون خونه خیره شدم ولی هیچ کدوم برام جذابیتی نداشت.
خواستم برم سمت اتاقم که دستمو گرفت
--کجا؟
دستشو به سمت اتاق خودش نشونه گرفت
--دیگه تنهایی تموم شد!!
تخت دونفره ی سفید گلبهی وسط اتاق بود و روش با گلبرگای قرمز تزئین شده بود.
چندتا شمع سفید گوشه و کنار اتاق گذاشته شده بود.
تصوراتم با ساسان خراب شده بود و حالا کامران همه ی رؤیاهامو خراب کرده بود.
بغضی که داشت خفم میکرد شکسته شد و دستمو گذاشتم رو دهنم تا صدامو نشنوه.
گوشه ای کنار دیوار سر خوردم و سرمو گذاشتم رو زانو هام.
نشست روبه روم و چونمو با دستش آورد بالا.
با خشم تو صورتم نگاه کرد
--چه مرگته؟
دستشو برد بالا
--میخوای بزنمت تا راحت تر بتونی گریه کنی؟
فریاد زد
--آرهــــه؟
چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم.
--به من نگا کن.
بی توجه بهش محکم تر چشمامو بستم که با سوزش ناگهانی صورتم چشمام ناخودآگاه باز شد.
--مگه نمیگم به من نگا کن عوضـــی؟
دستمو گذاشتم رو صورتم و با چشمای خیس بهش زل زدم.
اخم کرد
--چه مرگته هان؟
چونمو فشار داد
--چرا انقدر وِرّ و وِرّ گریه میکنی؟
پوزخند زد
--فکر کردی گریه هات دلمو میسوزونه؟
نوچ! تازه انگیزمو واسه اذیت کردنت بیشتر میکنه.
رفت تو اتاق و لباساشو با تیشرت و شلوار جذب قرمز عوض کرد.
نشست رو مبل
--پاشو غذا درست کن!
همینجور دلخور بهش خیره شده بودم.
گفت
--مگه کری؟
ایستادم و خواستم برم تو اتاق لباسمو عوض کنم.
--صبر کن!
پشت بهش ایستادم.
--کجا داری میری؟
--میخوام لباسمو عوض کنم.
--لازم نکرده!
حق نداری دست به لباست بزنی.
با تعجب برگشتم سمتش
--چشماتم واسه من اونجوری نکن چون ممکنه از دستشون بدی.
رفتم تو آشپزخونه و متفکر به گاز خیره شدم.
ذهنم انقدر درگیر بود که نمیتونستم تصمیم بگیرم.
اومد تو آشپزخونه آب بخوره
--چته چرا عین جغد زل زدی به گاز؟
--نمیدونم چـ..چـ..چی باید بپزم.
پوزخند زد
--اصلاً مگه تو عمرت چندنوع غذا خوردی که بخوای بهشون فکر کنی؟
بغض بیخ گلومو گرفت و همین که خواستم از آشپزخونه برم بیرون دستمو گرفت
--کجا؟ مگه نگفتم باید غذا بپزی.
مسخره گفت
--خب حالا میتونم کمکت کنم.
فسنجون.
فسنجون درست کن.
با زنگ موبایلش رفت تو هال.
یدفعه صداش بلند شد
--غلط کردی مرتیکه ی لا ابالی!
عصبی خندید
--من هیچ خری به اسم جمشید نمیشناسم.
مادر منم یه بدبخت بود وگرنه هیچ وقت قبول نمیکرد زن تو شه.
یکم آروم تر شد
--پول من علفه ی خرس نیست بخوام باهاش یه بی مصرف مثه تو رو از اونجا در بیارم.
دوباره صداش بالا رفت
--تو غلط میکنــی!
دستت به مادر من برسه خودم میکشم!
از عصبانیت صورتش قرمز شده بود.
همین که موبایلش قطع شد کوبیدش به دیوار و دوتا دستاشو کرد تو موهاش.
نگاه برزخیش رو من خیره شد.
فریاد زد
--چته؟ چرا داری منو نگا میکنی؟
دستپاچه گفتم
--هـ..هـ.. هیچی بخدا!
اومد تو آشپزخونه
--پس خوشحالی که من ناراحتم؟
هوم؟
دستامو منفی وار تکون دادم.
--نـ..نـ.. نه بخدا!
یقمو گرفت و تو صورتم فریاد زد
--حالیت میکنم!
شروع کرد پی در پی به صورتم سیلی زدن.
نمیدونم چقدر به صورتم سیلی زد که خسته شد و شروع کرد نفس نفس زدن.
رفت سمت کابینت و شیشه ی مشروبشو برداشت و با بطری خورد.
معلوم بود حالش دست خودش نیست.
تقریباً نصفشو خورد و یه شیشه ی دیگه برداشت و رفت سمت مبلا.
نشست رو مبل و به خوردن ادامه داد.
همینجور که اشکام میریخت به صورتم آب زدم.
حس میکردم قندم افتاده.
یه قند برداشتم و خوردم.
دست و دلم به کار نمیرفت ولی مجبور بودم.
به بهونه ی پیا خورد کردن شروع کردم بیصدا گریه کنم.
نگاهم چرخید سمت کامران.
پشت به من رو مبل نشسته بود و شونه هاش میلرزید.
اهمیتی ندادم ولی کنجکاویم گل کرد.
آروم آروم رفتم سمت مبل.
قلبم به شدت میکوبید و لرزش دستامو به وضوح حس میکردم.
از نیم رخ دیدم داشت گریه میکرد و صورتش خیس اشک بود.
متوجه اومدن من نشده بود و تو حال و هوای خودش بود.
با دیدن گریش ناخودآگاه گریم بیشتر شد.
نمیدونستم کارم چه عواقبی داره ولی با فاصله نشستم کنارش.
همین که خواستم صداش بزنم برگشت سمتم و به چشمام خیره شد.
چشماش ناراحت بود و خبری از غرور و جدیت نبود.
با صدای آرومی گفت
--اجازه میدی سرمو بزارم رو شونت؟
باورم نمیشد کامران این درخواست رو ازم داشته باشه.
تأییدوار سرمو تکون دادم.
سرشو گذاشت رو شونم و دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد.
گریش به هق هق تبدیل شد و حس میکردم قلبم داره آتیش میگیره.
باورم نمیشد این کامران همون کامران مغرور باشه.
با صدای خش داری گفت
--رها من نمیخوام به مادرم آسیبی برسه!
جمشید خیلی خطرناکه!
اگه بلایی سر مامانم بیاد من خودمو نمیبخشم!
هق هق میکرد و حرف میزد.
تو اون لحظه هزار بار آرزو میکردم کاش اونجا نبودم.
گریه یه آدم اونم گریه ی یه مرد بیشتر از اونی که فکرشو بکنم قلبمو به درد آورده بود.
سرشو از رو شونم برداشت و به صورتم خیره شد.
--توام فکر میکنی دارم تاوان کارامو پس میدم؟
--کدوم کارا؟
--رها من خیلی اذیتت میکنم؟
مگه نه؟
کامران مست بود و داشت اون حرفارو میزد.
نمیدونستم جواب دادن به حرفش چه عواقبی داره بخاطر همین سکوت کردم.
تلخند زد
--میدونم خیلی اذیتت میکنم.
موهاش تو صورتش ریخته بود و اشکاش هنوز میبارید.
اون لحظه فقط دلم میخواست کامران گریه نکنه.
با دستام موهاشو کنار زدم و صورتشو قاب گرفتم.
با صدایی پر بغض و ترس گفتم
--گریه نکن کـ..ک. کامران!
هیچ بلایی قرار نیست سر مادرت بیاد!
اشکاشو با انگشتم پاک کردم
--خواهش میکنم! گـ..گـ..گریه نکن!
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت40
با درد خفیفی که تو گردنم پیچیده بود چشمامو باز کردم و متعجب به دور و برم نگاه کردم.
سرم رو بازوی کامران بود و دوتایی رو کاناپه خوابمون برده بود.
به صورتش تو خواب زل زدم.
انقدر معصوم بود که کم کم داشت یادم میرفت باهام چیکار کرده.
غرق در فکر بودم و حواسم نبود بیدار شده.
با دیدن چشمای بازش هین بلندی کشیدم و خواستم بلند شم دستمو گرفت و مانعم شد.
اخم کرد
--تو اینجا چیکار میکنی؟
این سوالی بود که خودمم از خودم پرسیده بودم.
--نمیدونم.
ریز نگاهم کرد
--به چه جرأتی انقدر راحت خوابیدی؟
چشمام از تعجب گرد شد.
یادم به دیشب افتاد و مردد گفتم
--یادت نیست دیشب چی شد؟
پوزخند زد
--اینکه غذا نپختی و اومدی چسبیدی ور دل من؟
بغض بیخ گلمو گرفت و خواستم بلند شم که کتفمو گرفت.
--من تا نفهمم دیشب
نگاهش روی شیشه ی مشروب خیره موند و کلافه دستشو کرد تو موهاش.
خجالت زده پاشد رفت تو اتاق.
رفتم تو اتاق قبلیم ولی همه ی وسایل جمع شده و قفسه های پر از کتاب چیده شده بود.
وسط اتاق هم یه میز و صندلی مطالعه گذاشته شده بود.
کنجکاو یه کتاب برداشتم و نشستم سر میز.
غرق در مطالعه بودم که در اتاق باز شد و کامران اومد تو.
لباسشو عوض کرده و موهاش خیس بود.
با اخم گفت
--کی به تو اجازه داده بیای اینجا؟
بیا برو این لباستو عوض کن صورتتم بشور حالم داره بهم میخوره ازت.
بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاق مشترکمون و اول در اتاق رو قفل کردم و لباسمو درآوردم.
با دیدن اثر ضرب سیلی ها روی صورتم بغضم شکست و رفتم حمام.
به سختی موهامو باز کردم و آرایشمو شستم.
حوله ی جدید صورتی رنگم رو پوشیدم و مقابل آینه ایستادم.
اثر ضرب سیلی ها قرمز شده بود و به کبودی میزد.
اول از همه قفل در رو باز کردم.
نمیدونستم چه لباسی باید بپوشم.
در کشوی دراور رو باز کردم و یه پیراهن حریر طوسی با شلوار ستش برداشتم و پوشیدم.
داشتم موهامو خشک میکردم که در باز شد و کامران اومد تو.
موهام باز رو شونه هام ریخته بود.
نگاهش طولانی رو موهام خیره موند.
اخم کرد
--بیا صبححونه بخور.
گفت و رفت بیرون.
موهامو جمع کردم و با کلیپس بالا بستم.
باقی موندشو گذاشتم تو لباسم و شال مشکی انداختم رو سرم و رفتم بیرون.
آشپزخونه مرتب بود و میز صبححانه با سلیقه چیده شده بود.
غرق در فکر بود و متوجه نشستنم رو صندلی نشد.
بعد از چند ثانیه گفت
--چرا مثه جغد خیره شدی به من؟
سکوت کردم و لیوان چاییمو از تو سینی برداشتم
با چشماش به شالم اشاره کرد
--این چیه پوشیدی؟
کلافه بود و دلیلش رو نمیدونستم.
نفسشو صدادار بیرود داد و شروع کرد چاییشو هم زدن.
عمیق به چشمام زل زد
--چرا صبح پیش من بودی؟
--خب...راســ.. راسـتش
--کامل حرف بزن حوصله ی مِن مِن ندارم.
--مشروب خوردی.
بعد..
بغض کردم.
--بخدا کارم از روی قصد نبود!
بعد از اینکه مشروب خوردی..
دلم نمیخواست گریه کردنشو به یادش بیارم.
با مشت کوبید رو میز
--بنال دیگه بعد از اینکه زهرمار خوردم چی؟
--حالت بد شد منم اومدم پیشت تا ببینم چته.
--واسه چی اومدی پیشم؟
--چون حالت خیلی بد بود.
-- مطمئنی فقط حالم بد بود؟
گیج گفتم
--هان. آره.
سکوت کرد و چاییشو تلخ خورد و از سر میز بلند شد.
لباساشو عوض کرد و رفت بیرون در رو قفل کرد.
نمیدونستم کلافگی کامران از چیه و کنجکاو شده بودم.
صبححونمو خوردم و ظرفارو جمع کردم.
یادم افتاد دیشب قرار بود فسنجون درست کنم.
دست به کار شدم و نزدیکای ظهر کارم تموم شد.
میزو چیدم و رفتم لباسمو برداشتم انداختم تو ماشین لباسشویی.
در با کلید باز شد و کامران اومد تو.
دست و صورتشو شست و نشست سرمیز و بدون توجه به من غذا ریخت تو بشقابش
--چرا نمیای غذاتو بخوری؟
نشستم سر میز و یکم برنج واسه خودم کشیدم.
غذاشو کامل خورد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت
--شب واسه خودت غذا درست کن.
چون من واسه شام نمیام.
اینو گفت و از سر میز بلند شد.
کت و سوییچ ماشینشو برداشت و رفت بیرود در رو قفل کرد.
غذامو خوردم و میزو جمع کردم.
دلم از تنهاییم گرفته بود.
دلم میخواست دلتنگ ساسان بشم ولی جرأت اینکارو نداشتم.
فکر میکردم خیانته و خدا از اینکارم بدش میاد.
دراز کشیدم رو کاناپه و اشکام شروع به باریدن کردن زندگیم رو هوا بود و معلوم نبود چه بلایی قراره سرم بیاد.
نزدیک غروب از خواب بیدار شدم.
دلم خیلی گرفته و تنها بودن واسم خیلی سخت بود.
وضو گرفتم و چادر مشکیمو برداشتم و هرچی دنبال مهر گشتم نبود.
بدون مهر ایستادم رو به قبله.
آرامشی که نماز بهم میداد هیچ کجا حس نکرده بودم.
بعد از نماز بغضم شکست و شروع کردم با خدا درد و دل کردن.
--خدایا خودت میدونی که من هیچکسو ندارم.
نمیدونم نتیجه ی ازدواج با کامران چیه و قراره چه بلایی سرم بیاره!
خدایا خودت کمکم کن....
چادرمو مرتب توی کمد گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه.
از غذایی که از ظهر مونده بود خوردم و ظرفارو شستم.
فکرم رفت سمت کتابی که صبح داشتم میخوندم.
رفتم تو اتاق و نشستم سرمیز.
با ذوق شروع کردم کتاب خوندن.....
کش و قوسی به بدنم دادم و به ساعت نگاه کردم.
باورم نمیشد ساعت ۱۱شب بود.
یدفعه صدای خیلی ترسناکی اومد و پشت بندش برق اتاق قطع شد.
صدای باد خیلی وحشتناک بود و تاریکی اتاق ترسمو بیشتر میکرد.
خواستم از اتاق برم بیرون ولی در قفل شده بود.
از ترس نفسم بالا نمیاومد و برگشتم سرجام.
بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن.
تو دلم آرزو میکردم کاش کامران زودتر بیاد.
درد خفیفی توی قفسه ی سینم پیچیده بود و به سختی نفس میکشیدم.
با صدای کامران که داشت صدام میزد از جام بلند شدم.
ولی از ترس نمیتونستم حرف بزنم.
بلند تر صدام زد ولی جواب ندادم.
اومد دم در اتاق و محکم در زد
چند لحظه بعد در با کلید باز شد و چراغو روشن کرد.
عصبانی فریاد زد
--لالی جوابمو بدی؟
خواستم جوابشو بدم ولی قلبم تیر کشید
چهرم درهم شد.
دستمو گرفتم به میز.
پوزخند زد
--خودتو واسه من به موش مردگی نزن!
ناخودآگاه دستم از رو میز سر خورد و افتادم رو زمین.
اومد سمتم
--چته چرا همچین میکنی؟
با بغض به چشمام زل زدم و با صدای ضعیفی گفتم
--قـ...قلبم!
--باشه هیچی نگو دراز بکش.
دراز کشیدم و شروع کرد قفسه ی سینمو ماساژ دادن.
از این کارش تعجب کرده بودم و نمیدونستم بزارم پای انسان دوستیش یا ترحم.
ماساژ باعث شد قلبم بهتر شه.
نشستم و سرمو انداختم پایین.
--ممنون بهتر شدم.
سرمو با دستش آورد بالا و با اخم به چشمام زل زد
--چرا گریه کردی؟
ترسیدم دلیلشو بگم مسخرم کنه.
سرمو انداختم پایین و سکوت کردم.
چونمو فشرد و غرید
--وقتی ازت سوال میپرسم جوابمو بده!
با بغض گفتم
--آ..آخه برقا قطع شد.
بعد میخواستم از اتاق برم بیرون در قفل شده بود تنها بودم خیلی ترسیدم.
من از تنهایی خیلی میترسم.
متأسف سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون....
داشت قهوه درست میکرد.
خیره نگاهم کرد
--قهوه میخوری؟
--بله.
دوتا فنجون قهوه ریخت وگذاشت رو میز.
--بیا بخور.
رفتم نشستم سر میز و فنجون قهومو برداشتم.
به بخاری که ازش خارج میشد خیره شدم.
--کتاب دوس داری؟
--بله.
تلخند زد
--هرکدومشو بیشتر از دو بار خوندم.
ته قهوشو خورد و بدون اینکه منتظر جواب از جانب من باشه از سرمیز بلند شد.
تغییر رفتارش به وضوح دیده میشد و نمیدونستم دلیلش چیه.
فنجونارو شستم و مردد پشت در اتاق ایستادم از لای در توی اتاقو نگاه کردم خداروشکر رفته بود حمام.
دراز کشیدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو سرم.
با صدای بسته شدن شیر آب تپش قلبم بالا رفت.
نمیدونستم عکس العملش وقتی میبینه تو اتاقم چیه.
از حمام اومد و خیلی سریع لباس پوشید.
لامپو خاموش کرد و بهتره بگم ولو شد رو تخت.....
با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم و گیج به اطرافم نگاه کردم.
آروم صداش زدم
--کامران!
بلند تر صداش زدم جواب نداد.
دستمو گذاشتم رو شونش و تکونش دادم
همین که چشماشو باز کرد خودمو زدم به خواب.
بعد از اینکه تماسش تموم شد
خندید
--دخترای خنگ فکر میکنن همه مثه خودش خنگن!
گفت و خوابید.
تو دلم اداشو درآوردم و کلی بد و بیراه نثارش کردم.
از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود.
سفیدی پوست صورتش غیر طبیعی بود.
شروع کردم اسمشو صدا زدن ولی جپابمو صداش زدم ولی جوابمو نداد.
با ترس دستمو بردم سمت دستش ولی دمای بدنش خیلی سرد بود.
ناامید سرمو گذاشتم رو سینش ولی تپش قلبشو حس نمیکردم.
با گریه جیغ میزدم و اسمشو صدا میزدم.
درست بود ازش بدم میاومد ولی راضی به مرگش نبودم.
با جیغ اسمشو صدا میزدم و به خدا التماس میکردم نمرده باشه...
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت40
یدفعه از خواب پریدم و نشستم رو تخت.
با دیدن کامران که نگران نشسته بود بالا سرم گریم بیشتر شد.
دستامو گذاشتم رو صورتم و گریم به هق هق تبدیل شد.
آروم دستامو از رو صورتم برداشت و یه لیوان آب گرفت سمتم.
عمیق به چشمام زل زد
--نترس خواب دیدی.
آباژور رو روشن گذاشت و رو تخت دراز کشید.
بالشم از اشک خیس شده بود و اشکام هنوز
نم نم میبارید و تا صبح خوابم نبرد.
با دیدن ساعت فهمیدم که اذان شده.
از جام بلند شدم و رفتم وضو گرفتم.
چادرمو برداشتم و رفتم تو هال روبه قبله ایستادم.
دو رکعت نماز صبحم تموم شده بود و داشتم تسبیحات میگفتم.
اومد رو مبل نشست.
--مگه بدون مهر میشه نماز خوند؟
پوزخند زد
--تازه قبله این طرفی نیست خانم گیج.
با تعجب برگشتم سمتش.
رفت تو اتاق و با یه سجاده برگشت.
گرفت سمتم.
دستشو به یه جهت دیگه اشاره کرد.
--قبله این طرفیه.
سجاده رو باز کردم و دوباره نماز خوندم.
رفتاراش توی ذهنم مقایسه میشد.
اون لحظه که از خواب بیدار شدم نگران بود و الان مسخرم میکرد.
درگیری های ذهنیم جواب نداد و جانمازو مرتب جمع کردم و رفتم تو اتاق.
نشسته بود لب تخت و عمیق به دیوار زل زده بود.
سجاده رو گرفتم سمتش.
--ممنون.
--بردار واسه خودت.
نفس عمیقی کشید و از اتاق رفت بیرون.
لباسمو با یه پیراهن سفید و گل گلی و شلوار مشکی عوض کردم.
نشستم لب تخت و شروع کردم موهامو برس کشیدن.
گره خورده بودن و بخاطر همین سرم درد گرفته بود.
داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که کامران اومد تو اتاق.
خجالت کشیدم و دستم رفت سمت موهام که ببندمشون.
--صبر کن.
نشست پشت سرم و جدی گفت
--برستو بده.
مردد برسمو دادم دستش.
به آرومی موهامو شونه زد و از بالا تا پایین بافت.
با یه دستش موهامو نگه داشت و با دست دیگش از کشوی دراور یه کش موی قرمز برداشت و موهامو بست.
تپش قلبم بالا رفته بود و گونه هام گل انداخت.
بلند شد و بدون توجه به من لباسشو عوض کرد و از خونه رفت بیرون.
رفتم تند تند به صورتم آب یخ پاشیدم.
داشتم صبححونه آماده میکردم که کامران برگشت.
نون سنگک توی دستشو گذاشت رو میز و رفت تو اتاق.
لباسشو با شلوار و تیشرت سرمه ای عوض کرده بود و نشست سر میز.
چایی ریختم و گذاشتم رو میز.
صبحونمون رو در سکوت خوردیم و میزو جمع کردم.
داشتم ظرفارو میشتم که صدام زد
--رها مهمون دارم.
از اینکه مثه اونشب بخوام جلو دوستاش مثه برده ها رفتار کنم غرورم خورد میشد.
--میخوام واسه یه مدت مامانمو بیارم اینجا.
فقط دلم میخواد جلو مامانم کم محلی یا زبون درازی کنی!
اونوقته که تیکه بزرگت گوشته.
الانم لباس بپوش بریم خرید.
رسم زندگی من اطاعت بود و مطیع حرفای بقیه بودن واسم عادت شده بود.
لباسمو با یه مانتوی ساده و شلوار راسته عوض کردم.
روسری مشکی سفیدمو ساده بستم و چادرمو سر کردم.
سوار ماشین شدیم و با سرعت حرکت کرد.........
علاوه بر مواد غذایی کلی پاستیل و لواشک و شکلات کاکائویی گذاشت تو سبد.
--تو چیزی نمیخوای؟
نگاهم رو بسته ی مارشمالو های رنگی رنگی خیره بود.
رفت سمت قفسه و چندتا بسته مارشمالو برداشت و گذاشت تو سبد.
خریدامون تموم شد و سوار ماشین شدیم.
خودش رفت میوه و سبزیجاتو خرید و برگشت تو ماشین....
وسط راه ماشینو پارک کرد.
--بیا پایین.
کنجکاو رفتم دنبالش تا اینکه رسید به مغازه ی چادر فروشی.
به چادرای گلدار سفید اشاره کرد.
--انتخاب کن.
--واسه چی؟
با اخمش دهنم بسته شد.
یه چادر سفید با گلای صورتی و سفید انتخاب کردم.
چادر رو خرید و برگشتیم تو ماشین.
نایلون چادر رو گذاشت تو دستم.
--بگیر مال توعه....
برگشتیم خونه و اولین کاری که کردم جارو برقی رو برداشتم و همه جارو جارو زدم.
بعدش گرد گیری کردم.
چیزایی که خریده بودیم و جمع کردم و مرغ و گوشتارو شستم و فریز کردم.
یه تیکه ی بزرگ مرغ گذاشتم تو قابلمه تا بپزه.
شروع کردم سالاد درست کردن...
داشتم مرغارو ریش میکردم که کامران اومد تو آشپزخونه.
--میبینم زرنگ شدی.
فرصت فکر کردن به حرفشو نداشتم.
بی توجه به کارم ادامه دادم.
دوتا لیوان چایی ریخت گذاشت رو میز.
--بشین میخوام باهات حرف بزنم.
دستامو شستم و نشستم رو صندلی.
--شاید یه سری رفتارام تا وقتی که مامانم هست باهات تغییر کنه.
تأکیدی گفت
ولی فقط بخاطر اینه که مامان نفهمه دلیل آوردنت به اینجا چیه.
دلم واسه خودم میسوخت.
با سر حرفشو تأیید کردم و از سر میز بلند شدم به کارم ادامه دادم....
میزو چیدم و رفتم دم اتاق.
--ناهار آمادست.
لپ تاپشو بست و از اتاق اومد بیرون.
اولین قاشق غذاشو خورد.
--خیلی خوشمزه شده عزیزم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
سرشو آورد بالا
--اونجوری چشماتو گرد نکن گفتم تمرین شه جلو مامانم تابلو نشی.
سرمو انداختم پایین و بیصدا غذامو خوردم.
بعد از ناهار شروع کرد ظرفارو جمع کردن.
--تو برو استراحت کن....
رو تخت دراز کشیدم و از خستگی خیلی زود خوابم برد.
ساعت ۴ از خواب بلند شدم و رفتم تو هال.
کامران سرش تو لپ تاپ بود.
رفتم تو آشپزخونه صدام زد.
--نمیخواد غذا درست کنی از بیرون میگیرم.
حرفی نزدم و رفتم تو اتاق.
اومد دنبالم.
--میخوام لباسامون ست باشه وقتی مامانم میاد.
با تعجب بهش نگاه کردم و بی توجه بهم رفت سمت کمد.
یه پیراهن قرمز واسه خودش برداشت و یه شومیز قرمزم واسه من.
--از نظر من خیلی خوبه.
--باشه.
رفتم حمام و حسابی بدنمو شستم.
اومدم بیرون یه دست لباس معمولی پوشیدم و رفتم تو هال.
میوه هارو شستم و خشک کردم چیدم تو ظرف.
شکلاتارو ریختم تو یه ظرف دیگه و بشقابای پذیرایی و کارد و چنگال و... رو آماده کردم گذاشتم رو عسلی.
وضو گرفتم و نشستم مقابل آینه.
دلم میخواست جلو مامانش خیلی خوشگل باشم.
از میز دراور تموم لوازم آرایشی هایی که همش نو بود رو برداشتم و دست به کار شدم.
مثل همیشه خط چشممو نزدیک به ده بار کشیدم تا بالاخره خوب شد.
یه رژ قرمز ست با لباسم زدم.
موهامو باز گذاشتم و یه گیره ی قرمز زدم تو سرم.
شومیز قرمزم رو با ساپورت مشکی پوشیدم.
صبر کردم تا اذان شد نمازمو خوندم و منتظر نشستم تو هال.
با صدای کلید ایستادم و کنجکاو به در هال خیره شدم.
اول کامران اومد تو و پشت سرش
با دیدن سیمین از تعجب چشمام گرد شد و بغض گلومو گرفت.
سیمینم دست کمی از من نداشت و با بغض گفت
--رها عزیزم!
نفهمیدم کی دویدم و خودمو تو بغلش رها کردم.
گریه هام تمومی نداشت و دلم میخواست فقط پیشش گریه کنم.
کامران دستمو گرفت و از سیمین جدام کرد.
سیمینو هدایت کرد سمت مبلا و رفتم سمت آشپزخونه.
میحواستم چایی بریزم که یدفعه استکان از دستم ول شد.
کامران اومد تو آشپزخونه.
دور از چشم مامانش مچ دستمو تابوند و آروم زیر گوشم گفت
--این بچه بازیاتو تموم کن!...
خورده شیشه هارو جمع کردم و چایی ریختم.
از سیمین پذیرایی کردم و نشستم کنارش.
با بغض گفت
--رها چقدر دلم برات تنگ شده بود.
معلوم هست تو کجایی دختر؟
تلخند زدم و سرمو انداختم پایین.
یه سیب برداشتم واسه کامران پوست گرفتم.
به قدری از این کارم لجم گرفته بود که چندبار نزدیک بود دستمو ببرم.
گرفتم سمتش و با لبخند بشقابو گرفت.
به چهره ی سیمین دقیق شدم.
خیلی شکسته تر از قبل شده بود.
دلم میخواست سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود بپرسم ولی از کامران میترسیدم.
نتونستم تحمل کنم و گفتم
--سیمین جون یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
لبخند زد
--نه عزیزم بپرس.
قلبم به شدت میکوبید و هیجان داشتم.
با دیدن اخم کامران سکوت کردم و یه سوال مسخره پرسیدم.
موقع شام کامران اومد کمکم میزو باهم دیگه چیدیم و بعد از شام میزو کمکم جمع کرد....
نشسته بودیم دور هم و سیمین داشت از دوران جوونیش حرف میزد.
اونقدری ذهنم درگیر سوالم بود که نفهمیدم چی گفت و فقط سر تکون میدادم و لبخند میزدم.
سیمین خیلی زود خوابش گرفت و کامران راهنماییش کرد به اتاقش.
نزدیم به نیم ساعت بعد کامران اومد ولی چشماش قرمز شده بود و معلوم بود گریه کرده.
از دور بهش خیره شدم.
لباس قرمز خیلی بهش میاومد و جذاب ترش کرده بود ولی واسم جذابیتی نداشت.
--بیا اتاق کارت دارم.
رفتم تو اتاق و اخم کرد با تشر گفت
--چی میخواستی بپرسی؟
سرمو انداختم پایین و چونمو فشار داد.
--رها حرف بزن.
--سیمین همیشه میگفت من بچه نداشتم و بچه دار نمیشه ولی تو...
با این حرفم چشماش رنگ غم گرفت و چونمو ول کرد نشست لب تخت.
تلخند زد
--آره! چون من حاصل یه عشقم.
ولی گاهی گاهی عشق جنس آدمارو عوض نمیکنه!
مثلاً یه مرد هوسباز مثل جمشید.
بدون اینکه به حاصل عشقشون فکر کنن ازهم جدا شدن.
با بغض ادامه داد
--اون جمشید نامرد حتی یه درصدم انسانیت سرش نمیشد!
رفت با یه نفر دیگه و مامانم از سر نداریش رهام کرد.
از ترس اینکه پشت سرش حرف نباشه با اون تیمور نامردِ پست فطرت ازدواج کرد.
اشکام میبارید و در سکوت به حرفاش گوش میدادم.
بلند شد و به طرفم هجوم آورد
یقمو گرفت تو دستش
--چیشد جواب سوالتو فهمیدی یا بازم بگم؟
کامران ناراحت بود و غرور اجازه ی گریه بهش نمیداد.
عمیق به چشمام زل زد و یقه ی لباسمو ول کرد نشست لب تخت.
با فهمیدن موضوعی که نمیدونستم حقیقت داره یا نه بیشتر از خودم دلم واسه کامران میسوخت.
با ترس نشستم کنارش و صداش زدم
--کـ..کـامران
برگشت و تو یه لحظه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم بعلم کرد.
بغضش شکست و شروع کرد گریه کردن.
اینبار خود واقعیش بود.
یه دستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگم کمرشو نوازش میکردم....
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت41
از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود.
کارای شخصیمو انجام دادم و رفتم تو هال.
میز صبححونه رو آماده کردم و رفتم سمت اتاق سیمین.
در زدم و رفتم تو.
با لبخند بهم نگاه کرد.
--سلام صبح بخیر.
--سلام عزیزم صبح توام بخیر.
بیا بشین پیشم چقدر دلم برات تنگ شده!
شروع کرد موهامو نوازش کرد.
با بغض گفت
--رها منو ببخش!
بابت روزایی که تیمور اذیتت میکرد و نمیتونستم کاری بکنم!
اشکاشو با لبخند پاک کردم
--مهم نیس سیمین جون! مهم الانه که اون روزا گذشته.
به نقطه ی نامعلومی خیره شد
--بمیرم بچم کامران چقدر سختی کشیده!
چجوری دلم اومد بچه ی دوماهمو مسافر خیابون کنم؟
تلخند زد
--دلم خوش بود به ساسان! آخه بچم خیلی شبیه کامران بود!
با شنیدن اسمش قلبم لرزید و ناخودآگاه بغض کردم.
دستامو گرفت
--رها مادر من شناختی روی کامران ندارم! مادرش هستم ولی نبودم تا بفهمم اخلاقش چجوریه!
از زندگی باهاش راضی هستی؟
خواستم بگم نه! دلم میخواست تموم حرفایی که تو دلم مونده بود رو بزنم ولی لبخند زدم
--بله خوبه خداروشکر.
صورتمو لمس کرد
--الهی فدات شم چقدر خانوم شدی تو!
خجالت زده خندیدم.
--بریم صبححونه بخوریم؟
--بریم.
سیمین نشست سر میز و رفتم کامرانو صدا بزنم.
پشت در اتاق فهمیدم داره با تلفن حرف میزنه...
دوباره رفتم دم در اتاق و در زدم ولی جواب نداد.
رفتم تو اتاق حمام بود.
با دیدن صفحه ی روشن موبایلش کنجکاو شدم و با دیدن اسم سحر اخم کردم.
--عزیزم چرا جواب نمیدی امشبو ردیف کنم میای یانه؟
بغض بیخ گلومو گرفته بود و دلم میخواست کامرانو با اون دختر خفه کنم.
از اتاق رفتم بیرون و سعی کردم لبخند بزنم.
--ببخشید سیمین جون تنها موندی.
لبخند زد
--طوری نیس عزیزم. پس کامران؟
--حمام بود میاد الان.
به دقیقه نکشید کامران اومد و با لبخند صورت مامانشو بوسید و با لبخند بهم سلام کرد.
سعی کردم لبخند بزنم و جوابشو بدم.
بعد از صبححونه ظرفارو جمع کردم وسیمین رو کرد سمت کامران
--کامران جان مادر بیشتر از این بهتون زحمت نمیدم.
منو ببر خونم امروز باید برم پیش بچه ها.
کامران معترض گفت
--عـــه مامان کجا بری؟ بعد از اینهمه سال پیدات کردم حالا میخوای بری؟
لبخند زد
--الان که دیگه پیدات کردم خیالم راحته!
--امشبم بمون.
--نه عزیزم میخوام برم پرورشگاه بچه ها منتظرمن.
کامران خندید
--بچه های بقیه از بچه ی خودت مهم ترنا! مامان خانم!
سیمین معترض گفت
--عــه! کامران چرا چرت و پرت میگی؟
هر سه زدیم زیر خنده.
ملتمس گفتم
--سیمین جون خب یه شب دیگه بمون!
--عزیزم گفتم که بچها منتظرن!
خندید
--دیگه نوبتیم باشه نوبت شماست بیاید
خونه ی من.
کامران رفت سیمینو ببره و منم نشسته بودم به پیام فکر میکردم.
نمیدونم چرا ولی حس حسادتم گل کرده بود.
از خیانت متنفر بودم و نفهمیدم کی اشکم دراومد.
دستامو گذاشتم رو صورتم و شروع کردم
هق هق گریه کردن.
صدای کامران میاومد
--رها کجایی؟
اومد تو اتاق و نشست کنارم.
صورتمو برگردوند و پوزخند زد
--چته تو بازم که داری گریه میکنی؟
حالم ازش به هم میخورد و دلم نمیخواست بهم دست بزنه.
از کنارش بلند شدم و دستمو گرفت
--کجا؟ کری دارم باهات حرف میزنم!
نکنه دلت واسه کتک خوردن تنگ شده؟ هوم؟
غمگین بهش نگاه کردم و سرمو انداختم پایین.
پوفی کشید و بلند شد لباساشو عوض کرد.
واسه ناهار کباب تابه ای درست کردم و رفتم کتابمو برداشتم شروع کردم به خوندن.
با صدای ناله ی کامران دویدم تو اتاق.
مچ پاشو گرفته وچهرش درهم شده بود.
نشستم کنارش
--چی شد؟
--پام خورد به در.
با دیدن کبودی پاش یاد روزی افتادم که سیمین رو پای تیمور زرد چوبه و تخم مرغ زد.
رفتم تو آشپزخونه و زرده ی تخم مرغو با زرد چوبه قاطی کردم و با یه دستمال رفتم تو اتاق.
--دستتو بردار.
دستشو از رو مچ پاش برداشت و کنجکاو به تخم مرغ خیره شد.
یکم تخم مرغارو روی مچ پاش گذاشتم و با دستمال روشو بستم.
مشئمز به پاش اشاره کرد
--الان این چه کوفتی بود؟
--زرد چوبه و زرده تخم مرغ.
--واسه چی اونوقت؟
--اگه پات از ضربه خوردن درد گرفته باشه خوب میشه.
--چه جالب.
اونوقت اگه نشه چی؟
--اون موقع دیگه باید بری دکتر.
شیطون خندید
--نه دیگه همینجوری الکیم نشد که.
گیج نگاهش کردم.
--اگه پای من خوب نشه باید هرکاری که من میگم انجام بدی.
--باشه.
خندید و سرشو تکون داد.
--خوبه.
--بیا ناهار.
ناهارشو خورد و رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد اومد بیرون.
--شب دیر میام غذاتو بخور.
به خودم جرأت دادم پرسیدم
--چرا دیر میای؟
برگشت سمتم.
--نفهمیدم!
--گفتم چرا دیر میای؟
پوزخند زد
--تو فکر کردی من به یه دختر پایین شهر که معلومم نیست اصلاً پدر مادرش کین جواب پس میدم؟
--نه خیلی خودت...
سمتم هجوم آورد و یقمو گرفت
--من چی؟
گستاخ گفتم
--نه خیلی خودت پدر و مادر درست و حسابی داری....
با حس گرمی خون رو لبام دستم رفت سمت صورتم،فریاد زد.
--دلم میخواد فقط یکـــبار دیگه!
فقـــط یکـــبار دیگه راجع به من حرف بزنی یا بخوای توهین کنی!
یه سیلی زد تو صورتم
--اونوقته که یه کاری میکنم تا عمر داری حسرت بخوری!
برگشت بره به خودم جرأت دادم و با بغض گفتم
--تو به چه جرأتی بهم توهین میکنی؟
مگه من چه گناهی دارم هـــان؟
دارم تاوان گناهی رو پس میدم که اصلاً نمیدونم چیه!
چـــرا؟
گریم بیشتر شد
--برای چــــی؟
برگشت سمتم و دستشو برد بالا بزنه تو صورتم.
فریاد زدم
--آرهــــه بــــزن!
چرا نمیکشی راحتم کنی؟
چــــــرا کامران؟
دستشو مشت کرد و سرشو انداخت پایین. رفت بیرون در رو محکم کوبید به هم.
نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردن.
هرچی گریه میکردم بغضم بیشتر میشد.
همونجا رو زمین خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم شب شده بود.
بلند شدم صورتمو شستم و وضو گرفتم.
بعد از نماز تسبیح برداشتم و با هر ذکر یه قطره اشک از چشمام جاری میشد.
تحقیر شدن بی دلیل دلمو شکسته بود.
--خدایا!
از بچگی کارم گریه بود.
کتکایی که تیمور بهم میزد بس نبود الان..!
خدایا من دیگه خسته شدم!
خسته از پدر و مادری که ندارم و نداشتنشون سرکوفت شده واسم.
خستم از قلبی که هربار عاشق شد شکست!
خسته از تنهایی!
خدایا من خیلی تنهام کمکم کن!
با احساس ضعف جانمازمو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه یه بسته مارشمالو برداشتم و همشو خوردم.
همینجور که به عقربه های ساعت خیره بودم به کامران فکر میکردم.
فکر اینکه پیش سحر باشه عصابمو خورد میکرد و از عصاب خوردیم لجم میگرفت.....
رو تخت دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد.
از اینکه کامران رفته سر قرار تقریباً مطمئن شده بودم.
بیصدا اشک میریختم و به دوماهی که با کامران گذشته بود فکر میکردم.
با تموم بد اخلاقیاش نبودشو دوس نداشتم.
تنهایی واسم خیلی سخت بود.
عقربه های ساعت نشون میداد اذان صبح تموم شده.
وضو گرفتم و نماز صبحمو خوندم.
سر نماز دوباره گریم گرفت ولی اینبار واسه کامران.
حتی از فکر کردن به اینکه بهم خیانت کرده حالم به هم میخورد.
به سجده رفتم و اجازه دادم صدای گریم بلند بشه.
همینجور که گریه میکردم با خدا حرف میزدم.
با حس دستای یه نفر روی بازوهام سر از سجده برداشتم و گرمی آغوششو حس کردم.
دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم.
پیش خودم فکر کردم شاید مست کرده و دست خودش نیست داره چیکار میکنه.
بی توجه بهش خواستم از جام بلند شم که محکم تر نگهم داشت و آروم گفت
--رها نرو!
تلخند زدم
--اگه واسه تخلیه ی مستیت اومدی من منبعش نیستم برو با همونی که..
یدفعه برم گردوند و عمیق به چشمام زل زد
--رها!
لحن حرف زدنش گرم بود و مثه قبل از سردیش قلبم یخ نمیزد.
نگاهش کردم و برق چشماش قلبمو تب دار کرد.
آرومتر از قبل گفت
--منو ببخش رها!
رومو ازش برگردوندم.
--به من نگاه کن!
آروم صورتمو برگردوند سمت خودش
--رها من...
بغضشو قورت داد
--رها من آدمش نیستم!
میخواستم انتقام بگیرم ولی..
ولی با دیدنت تموم نقشه هام به آب رفت.
تلخند زد
--نمیدونم چجوری دلم اومد باهات اون کارارو بکنم!
صورتمو با دستاش قاب گرفت و طولانی مکث کرد
--رها من... من عاشقت شدم!
تپش قلبم بالا رفته و بدنم داغ شده بود.
با بغض گفتم
--من عشقی که از سر مستیه نمیخوام.
رفت و با یه ظرف آب سرد برگشت.
وسط اتاق آبارو ریخت رو سرش و غمگین گفت
--راحت شدی؟
نمیدونستم بهش اعتماد کنم یا نه.
بغض کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم
اومد سمتم و گرم و طولانی پیشونیمو بوسید.
🍁حلما🍁