eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
113 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 یدفعه از خواب پریدم و نشستم رو تخت. با دیدن کامران که نگران نشسته بود بالا سرم گریم بیشتر شد. دستامو گذاشتم رو صورتم و گریم به هق هق تبدیل شد. آروم دستامو از رو صورتم برداشت و یه لیوان آب گرفت سمتم. عمیق به چشمام زل زد --نترس خواب دیدی. آباژور رو روشن گذاشت و رو تخت دراز کشید. بالشم از اشک خیس شده بود و اشکام هنوز نم نم میبارید و تا صبح خوابم نبرد. با دیدن ساعت فهمیدم که اذان شده. از جام بلند شدم و رفتم وضو گرفتم. چادرمو برداشتم و رفتم تو هال روبه قبله ایستادم. دو رکعت نماز صبحم تموم شده بود و داشتم تسبیحات میگفتم. اومد رو مبل نشست. --مگه بدون مهر میشه نماز خوند؟ پوزخند زد --تازه قبله این طرفی نیست خانم گیج. با تعجب برگشتم سمتش. رفت تو اتاق و با یه سجاده برگشت. گرفت سمتم. دستشو به یه جهت دیگه اشاره کرد. --قبله این طرفیه. سجاده رو باز کردم و دوباره نماز خوندم. رفتاراش توی ذهنم مقایسه میشد. اون لحظه که از خواب بیدار شدم نگران بود و الان مسخرم میکرد. درگیری های ذهنیم جواب نداد و جانمازو مرتب جمع کردم و رفتم تو اتاق. نشسته بود لب تخت و عمیق به دیوار زل زده بود. سجاده رو گرفتم سمتش. --ممنون. --بردار واسه خودت. نفس عمیقی کشید و از اتاق رفت بیرون. لباسمو با یه پیراهن سفید و گل گلی و شلوار مشکی عوض کردم. نشستم لب تخت و شروع کردم موهامو برس کشیدن. گره خورده بودن و بخاطر همین سرم درد گرفته بود. داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که کامران اومد تو اتاق. خجالت کشیدم و دستم رفت سمت موهام که ببندمشون. --صبر کن. نشست پشت سرم و جدی گفت --برستو بده. مردد برسمو دادم دستش. به آرومی موهامو شونه زد و از بالا تا پایین بافت. با یه دستش موهامو نگه داشت و با دست دیگش از کشوی دراور یه کش موی قرمز برداشت و موهامو بست. تپش قلبم بالا رفته بود و گونه هام گل انداخت. بلند شد و بدون توجه به من لباسشو عوض کرد و از خونه رفت بیرون. رفتم تند تند به صورتم آب یخ پاشیدم. داشتم صبححونه آماده میکردم که کامران برگشت. نون سنگک توی دستشو گذاشت رو میز و رفت تو اتاق. لباسشو با شلوار و تیشرت سرمه ای عوض کرده بود و نشست سر میز. چایی ریختم و گذاشتم رو میز. صبحونمون رو در سکوت خوردیم و میزو جمع کردم. داشتم ظرفارو میشتم که صدام زد --رها مهمون دارم. از اینکه مثه اونشب بخوام جلو دوستاش مثه برده ها رفتار کنم غرورم خورد میشد. --میخوام واسه یه مدت مامانمو بیارم اینجا. فقط دلم میخواد جلو مامانم کم محلی یا زبون درازی کنی! اونوقته که تیکه بزرگت گوشته. الانم لباس بپوش بریم خرید. رسم زندگی من اطاعت بود و مطیع حرفای بقیه بودن واسم عادت شده بود. لباسمو با یه مانتوی ساده و شلوار راسته عوض کردم. روسری مشکی سفیدمو ساده بستم و چادرمو سر کردم. سوار ماشین شدیم و با سرعت حرکت کرد......... علاوه بر مواد غذایی کلی پاستیل و لواشک و شکلات کاکائویی گذاشت تو سبد. --تو چیزی نمیخوای؟ نگاهم رو بسته ی مارشمالو های رنگی رنگی خیره بود. رفت سمت قفسه و چندتا بسته مارشمالو برداشت و گذاشت تو سبد. خریدامون تموم شد و سوار ماشین شدیم. خودش رفت میوه و سبزیجاتو خرید و برگشت تو ماشین.... وسط راه ماشینو پارک کرد. --بیا پایین. کنجکاو رفتم دنبالش تا اینکه رسید به مغازه ی چادر فروشی. به چادرای گلدار سفید اشاره کرد. --انتخاب کن. --واسه چی؟ با اخمش دهنم بسته شد. یه چادر سفید با گلای صورتی و سفید انتخاب کردم. چادر رو خرید و برگشتیم تو ماشین. نایلون چادر رو گذاشت تو دستم. --بگیر مال توعه.... برگشتیم خونه و اولین کاری که کردم جارو برقی رو برداشتم و همه جارو جارو زدم. بعدش گرد گیری کردم. چیزایی که خریده بودیم و جمع کردم و مرغ و گوشتارو شستم و فریز کردم. یه تیکه ی بزرگ مرغ گذاشتم تو قابلمه تا بپزه. شروع کردم سالاد درست کردن... داشتم مرغارو ریش میکردم که کامران اومد تو آشپزخونه. --میبینم زرنگ شدی. فرصت فکر کردن به حرفشو نداشتم. بی توجه به کارم ادامه دادم. دوتا لیوان چایی ریخت گذاشت رو میز. --بشین میخوام باهات حرف بزنم. دستامو شستم و نشستم رو صندلی. --شاید یه سری رفتارام تا وقتی که مامانم هست باهات تغییر کنه. تأکیدی گفت ولی فقط بخاطر اینه که مامان نفهمه دلیل آوردنت به اینجا چیه. دلم واسه خودم میسوخت. با سر حرفشو تأیید کردم و از سر میز بلند شدم به کارم ادامه دادم.... میزو چیدم و رفتم دم اتاق. --ناهار آمادست. لپ تاپشو بست و از اتاق اومد بیرون. اولین قاشق غذاشو خورد. --خیلی خوشمزه شده عزیزم. با تعجب بهش نگاه کردم. سرشو آورد بالا --اونجوری چشماتو گرد نکن گفتم تمرین شه جلو مامانم تابلو نشی. سرمو انداختم پایین و بیصدا غذامو خوردم. بعد از ناهار شروع کرد ظرفارو جمع کردن. --تو برو استراحت کن....
رو تخت دراز کشیدم و از خستگی خیلی زود خوابم برد. ساعت ۴ از خواب بلند شدم و رفتم تو هال. کامران سرش تو لپ تاپ بود. رفتم تو آشپزخونه صدام زد. --نمیخواد غذا درست کنی از بیرون میگیرم. حرفی نزدم و رفتم تو اتاق. اومد دنبالم. --میخوام لباسامون ست باشه وقتی مامانم میاد. با تعجب بهش نگاه کردم و بی توجه بهم رفت سمت کمد. یه پیراهن قرمز واسه خودش برداشت و یه شومیز قرمزم واسه من. --از نظر من خیلی خوبه. --باشه. رفتم حمام و حسابی بدنمو شستم. اومدم بیرون یه دست لباس معمولی پوشیدم و رفتم تو هال. میوه هارو شستم و خشک کردم چیدم تو ظرف. شکلاتارو ریختم تو یه ظرف دیگه و بشقابای پذیرایی و کارد و چنگال و... رو آماده کردم گذاشتم رو عسلی. وضو گرفتم و نشستم مقابل آینه. دلم میخواست جلو مامانش خیلی خوشگل باشم. از میز دراور تموم لوازم آرایشی هایی که همش نو بود رو برداشتم و دست به کار شدم. مثل همیشه خط چشممو نزدیک به ده بار کشیدم تا بالاخره خوب شد. یه رژ قرمز ست با لباسم زدم. موهامو باز گذاشتم و یه گیره ی قرمز زدم تو سرم. شومیز قرمزم رو با ساپورت مشکی پوشیدم. صبر کردم تا اذان شد نمازمو خوندم و منتظر نشستم تو هال. با صدای کلید ایستادم و کنجکاو به در هال خیره شدم. اول کامران اومد تو و پشت سرش با دیدن سیمین از تعجب چشمام گرد شد و بغض گلومو گرفت. سیمینم دست کمی از من نداشت و با بغض گفت --رها عزیزم! نفهمیدم کی دویدم و خودمو تو بغلش رها کردم. گریه هام تمومی نداشت و دلم میخواست فقط پیشش گریه کنم. کامران دستمو گرفت و از سیمین جدام کرد. سیمینو هدایت کرد سمت مبلا و رفتم سمت آشپزخونه. میحواستم چایی بریزم که یدفعه استکان از دستم ول شد. کامران اومد تو آشپزخونه. دور از چشم مامانش مچ دستمو تابوند و آروم زیر گوشم گفت --این بچه بازیاتو تموم کن!... خورده شیشه هارو جمع کردم و چایی ریختم. از سیمین پذیرایی کردم و نشستم کنارش. با بغض گفت --رها چقدر دلم برات تنگ شده بود. معلوم هست تو کجایی دختر؟ تلخند زدم و سرمو انداختم پایین. یه سیب برداشتم واسه کامران پوست گرفتم. به قدری از این کارم لجم گرفته بود که چندبار نزدیک بود دستمو ببرم. گرفتم سمتش و با لبخند بشقابو گرفت. به چهره ی سیمین دقیق شدم. خیلی شکسته تر از قبل شده بود. دلم میخواست سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود بپرسم ولی از کامران میترسیدم. نتونستم تحمل کنم و گفتم --سیمین جون یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟ لبخند زد --نه عزیزم بپرس. قلبم به شدت میکوبید و هیجان داشتم. با دیدن اخم کامران سکوت کردم و یه سوال مسخره پرسیدم. موقع شام کامران اومد کمکم میزو باهم دیگه چیدیم و بعد از شام میزو کمکم جمع کرد.... نشسته بودیم دور هم و سیمین داشت از دوران جوونیش حرف میزد. اونقدری ذهنم درگیر سوالم بود که نفهمیدم چی گفت و فقط سر تکون میدادم و لبخند میزدم. سیمین خیلی زود خوابش گرفت و کامران راهنماییش کرد به اتاقش. نزدیم به نیم ساعت بعد کامران اومد ولی چشماش قرمز شده بود و معلوم بود گریه کرده. از دور بهش خیره شدم. لباس قرمز خیلی بهش میاومد و جذاب ترش کرده بود ولی واسم جذابیتی نداشت. --بیا اتاق کارت دارم. رفتم تو اتاق و اخم کرد با تشر گفت --چی میخواستی بپرسی؟ سرمو انداختم پایین و چونمو فشار داد. --رها حرف بزن. --سیمین همیشه میگفت من بچه نداشتم و بچه دار نمیشه ولی تو... با این حرفم چشماش رنگ غم گرفت و چونمو ول کرد نشست لب تخت. تلخند زد --آره! چون من حاصل یه عشقم. ولی گاهی گاهی عشق جنس آدمارو عوض نمیکنه! مثلاً یه مرد هوسباز مثل جمشید. بدون اینکه به حاصل عشقشون فکر کنن ازهم جدا شدن. با بغض ادامه داد --اون جمشید نامرد حتی یه درصدم انسانیت سرش نمیشد! رفت با یه نفر دیگه و مامانم از سر نداریش رهام کرد. از ترس اینکه پشت سرش حرف نباشه با اون تیمور نامردِ پست فطرت ازدواج کرد. اشکام میبارید و در سکوت به حرفاش گوش میدادم. بلند شد و به طرفم هجوم آورد یقمو گرفت تو دستش --چیشد جواب سوالتو فهمیدی یا بازم بگم؟ کامران ناراحت بود و غرور اجازه ی گریه بهش نمیداد. عمیق به چشمام زل زد و یقه ی لباسمو ول کرد نشست لب تخت. با فهمیدن موضوعی که نمیدونستم حقیقت داره یا نه بیشتر از خودم دلم واسه کامران میسوخت. با ترس نشستم کنارش و صداش زدم --کـ..کـامران برگشت و تو یه لحظه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم بعلم کرد. بغضش شکست و شروع کرد گریه کردن. اینبار خود واقعیش بود. یه دستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگم کمرشو نوازش میکردم.... 🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت41 از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود. کارای شخصیمو انجام دادم و رفتم تو هال. میز صبححونه رو آماده کردم و رفتم سمت اتاق سیمین. در زدم و رفتم تو. با لبخند بهم نگاه کرد. --سلام صبح بخیر. --سلام عزیزم صبح توام بخیر. بیا بشین پیشم چقدر دلم برات تنگ شده! شروع کرد موهامو نوازش کرد. با بغض گفت --رها منو ببخش! بابت روزایی که تیمور اذیتت میکرد و نمیتونستم کاری بکنم! اشکاشو با لبخند پاک کردم --مهم نیس سیمین جون! مهم الانه که اون روزا گذشته. به نقطه ی نامعلومی خیره شد --بمیرم بچم کامران چقدر سختی کشیده! چجوری دلم اومد بچه ی دوماهمو مسافر خیابون کنم؟ تلخند زد --دلم خوش بود به ساسان! آخه بچم خیلی شبیه کامران بود! با شنیدن اسمش قلبم لرزید و ناخودآگاه بغض کردم. دستامو گرفت --رها مادر من شناختی روی کامران ندارم! مادرش هستم ولی نبودم تا بفهمم اخلاقش چجوریه! از زندگی باهاش راضی هستی؟ خواستم بگم نه! دلم میخواست تموم حرفایی که تو دلم مونده بود رو بزنم ولی لبخند زدم --بله خوبه خداروشکر. صورتمو لمس کرد --الهی فدات شم چقدر خانوم شدی تو! خجالت زده خندیدم. --بریم صبححونه بخوریم؟ --بریم. سیمین نشست سر میز و رفتم کامرانو صدا بزنم. پشت در اتاق فهمیدم داره با تلفن حرف میزنه... دوباره رفتم دم در اتاق و در زدم ولی جواب نداد. رفتم تو اتاق حمام بود. با دیدن صفحه ی روشن موبایلش کنجکاو شدم و با دیدن اسم سحر اخم کردم. --عزیزم چرا جواب نمیدی امشبو ردیف کنم میای یانه؟ بغض بیخ گلومو گرفته بود و دلم میخواست کامرانو با اون دختر خفه کنم. از اتاق رفتم بیرون و سعی کردم لبخند بزنم. --ببخشید سیمین جون تنها موندی. لبخند زد --طوری نیس عزیزم. پس کامران؟ --حمام بود میاد الان. به دقیقه نکشید کامران اومد و با لبخند صورت مامانشو بوسید و با لبخند بهم سلام کرد. سعی کردم لبخند بزنم و جوابشو بدم. بعد از صبححونه ظرفارو جمع کردم وسیمین رو کرد سمت کامران --کامران جان مادر بیشتر از این بهتون زحمت نمیدم. منو ببر خونم امروز باید برم پیش بچه ها. کامران معترض گفت --عـــه مامان کجا بری؟ بعد از اینهمه سال پیدات کردم حالا میخوای بری؟ لبخند زد --الان که دیگه پیدات کردم خیالم راحته! --امشبم بمون. --نه عزیزم میخوام برم پرورشگاه بچه ها منتظرمن. کامران خندید --بچه های بقیه از بچه ی خودت مهم ترنا! مامان خانم! سیمین معترض گفت --عــه! کامران چرا چرت و پرت میگی؟ هر سه زدیم زیر خنده. ملتمس گفتم --سیمین جون خب یه شب دیگه بمون! --عزیزم گفتم که بچها منتظرن! خندید --دیگه نوبتیم باشه نوبت شماست بیاید خونه ی من. کامران رفت سیمینو ببره و منم نشسته بودم به پیام فکر میکردم. نمیدونم چرا ولی حس حسادتم گل کرده بود. از خیانت متنفر بودم و نفهمیدم کی اشکم دراومد. دستامو گذاشتم رو صورتم و شروع کردم هق هق گریه کردن. صدای کامران میاومد --رها کجایی؟ اومد تو اتاق و نشست کنارم. صورتمو برگردوند و پوزخند زد --چته تو بازم که داری گریه میکنی؟ حالم ازش به هم میخورد و دلم نمیخواست بهم دست بزنه. از کنارش بلند شدم و دستمو گرفت --کجا؟ کری دارم باهات حرف میزنم! نکنه دلت واسه کتک خوردن تنگ شده؟ هوم؟ غمگین بهش نگاه کردم و سرمو انداختم پایین. پوفی کشید و بلند شد لباساشو عوض کرد. واسه ناهار کباب تابه ای درست کردم و رفتم کتابمو برداشتم شروع کردم به خوندن. با صدای ناله ی کامران دویدم تو اتاق. مچ پاشو گرفته وچهرش درهم شده بود. نشستم کنارش --چی شد؟ --پام خورد به در. با دیدن کبودی پاش یاد روزی افتادم که سیمین رو پای تیمور زرد چوبه و تخم مرغ زد. رفتم تو آشپزخونه و زرده ی تخم مرغو با زرد چوبه قاطی کردم و با یه دستمال رفتم تو اتاق. --دستتو بردار. دستشو از رو مچ پاش برداشت و کنجکاو به تخم مرغ خیره شد. یکم تخم مرغارو روی مچ پاش گذاشتم و با دستمال روشو بستم. مشئمز به پاش اشاره کرد --الان این چه کوفتی بود؟ --زرد چوبه و زرده تخم مرغ. --واسه چی اونوقت؟ --اگه پات از ضربه خوردن درد گرفته باشه خوب میشه. --چه جالب. اونوقت اگه نشه چی؟ --اون موقع دیگه باید بری دکتر. شیطون خندید --نه دیگه همینجوری الکیم نشد که. گیج نگاهش کردم. --اگه پای من خوب نشه باید هرکاری که من میگم انجام بدی. --باشه. خندید و سرشو تکون داد. --خوبه. --بیا ناهار. ناهارشو خورد و رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد اومد بیرون. --شب دیر میام غذاتو بخور. به خودم جرأت دادم پرسیدم --چرا دیر میای؟ برگشت سمتم. --نفهمیدم! --گفتم چرا دیر میای؟ پوزخند زد --تو فکر کردی من به یه دختر پایین شهر که معلومم نیست اصلاً پدر مادرش کین جواب پس میدم؟ --نه خیلی خودت... سمتم هجوم آورد و یقمو گرفت --من چی؟ گستاخ گفتم --نه خیلی خودت پدر و مادر درست و حسابی داری....
با حس گرمی خون رو لبام دستم رفت سمت صورتم،فریاد زد. --دلم میخواد فقط یکـــبار دیگه! فقـــط یکـــبار دیگه راجع به من حرف بزنی یا بخوای توهین کنی! یه سیلی زد تو صورتم --اونوقته که یه کاری میکنم تا عمر داری حسرت بخوری! برگشت بره به خودم جرأت دادم و با بغض گفتم --تو به چه جرأتی بهم توهین میکنی؟ مگه من چه گناهی دارم هـــان؟ دارم تاوان گناهی رو پس میدم که اصلاً نمیدونم چیه! چـــرا؟ گریم بیشتر شد --برای چــــی؟ برگشت سمتم و دستشو برد بالا بزنه تو صورتم. فریاد زدم --آرهــــه بــــزن! چرا نمیکشی راحتم کنی؟ چــــــرا کامران؟ دستشو مشت کرد و سرشو انداخت پایین. رفت بیرون در رو محکم کوبید به هم. نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردن. هرچی گریه میکردم بغضم بیشتر میشد. همونجا رو زمین خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم شب شده بود. بلند شدم صورتمو شستم و وضو گرفتم. بعد از نماز تسبیح برداشتم و با هر ذکر یه قطره اشک از چشمام جاری میشد. تحقیر شدن بی دلیل دلمو شکسته بود. --خدایا! از بچگی کارم گریه بود. کتکایی که تیمور بهم میزد بس نبود الان..! خدایا من دیگه خسته شدم! خسته از پدر و مادری که ندارم و نداشتنشون سرکوفت شده واسم. خستم از قلبی که هربار عاشق شد شکست! خسته از تنهایی! خدایا من خیلی تنهام کمکم کن! با احساس ضعف جانمازمو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه یه بسته مارشمالو برداشتم و همشو خوردم. همینجور که به عقربه های ساعت خیره بودم به کامران فکر میکردم. فکر اینکه پیش سحر باشه عصابمو خورد میکرد و از عصاب خوردیم لجم میگرفت..... رو تخت دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد. از اینکه کامران رفته سر قرار تقریباً مطمئن شده بودم. بیصدا اشک میریختم و به دوماهی که با کامران گذشته بود فکر میکردم. با تموم بد اخلاقیاش نبودشو دوس نداشتم. تنهایی واسم خیلی سخت بود. عقربه های ساعت نشون میداد اذان صبح تموم شده. وضو گرفتم و نماز صبحمو خوندم. سر نماز دوباره گریم گرفت ولی اینبار واسه کامران. حتی از فکر کردن به اینکه بهم خیانت کرده حالم به هم میخورد. به سجده رفتم و اجازه دادم صدای گریم بلند بشه. همینجور که گریه میکردم با خدا حرف میزدم. با حس دستای یه نفر روی بازوهام سر از سجده برداشتم و گرمی آغوششو حس کردم. دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم. پیش خودم فکر کردم شاید مست کرده و دست خودش نیست داره چیکار میکنه. بی توجه بهش خواستم از جام بلند شم که محکم تر نگهم داشت و آروم گفت --رها نرو! تلخند زدم --اگه واسه تخلیه ی مستیت اومدی من منبعش نیستم برو با همونی که.. یدفعه برم گردوند و عمیق به چشمام زل زد --رها! لحن حرف زدنش گرم بود و مثه قبل از سردیش قلبم یخ نمیزد. نگاهش کردم و برق چشماش قلبمو تب دار کرد. آرومتر از قبل گفت --منو ببخش رها! رومو ازش برگردوندم. --به من نگاه کن! آروم صورتمو برگردوند سمت خودش --رها من... بغضشو قورت داد --رها من آدمش نیستم! میخواستم انتقام بگیرم ولی.. ولی با دیدنت تموم نقشه هام به آب رفت. تلخند زد --نمیدونم چجوری دلم اومد باهات اون کارارو بکنم! صورتمو با دستاش قاب گرفت و طولانی مکث کرد --رها من... من عاشقت شدم! تپش قلبم بالا رفته و بدنم داغ شده بود. با بغض گفتم --من عشقی که از سر مستیه نمیخوام. رفت و با یه ظرف آب سرد برگشت. وسط اتاق آبارو ریخت رو سرش و غمگین گفت --راحت شدی؟ نمیدونستم بهش اعتماد کنم یا نه. بغض کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم اومد سمتم و گرم و طولانی پیشونیمو بوسید. 🍁حلما🍁
خدایا منو نجات بده از دست این جماعت😐 *خداروشکر مدرسه مو عوض کردم😂
من سر این قسمت پایتخت از استرس سکته میکنم.. 🦦
ازترز🤡 (استرس)