eitaa logo
{🇮🇷 عاشقان شهادت 🇮🇷}
113 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
18 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 هفت تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره... ۱ صلوات برای ظهور امام زمان و دعای شهادت برای ادمینا 🌱 چنل ناشناسمون : https://eitaa.com/nashenas_asheghan
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت41 از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود. کارای شخصیمو انجام دادم و رفتم تو هال. میز صبححونه رو آماده کردم و رفتم سمت اتاق سیمین. در زدم و رفتم تو. با لبخند بهم نگاه کرد. --سلام صبح بخیر. --سلام عزیزم صبح توام بخیر. بیا بشین پیشم چقدر دلم برات تنگ شده! شروع کرد موهامو نوازش کرد. با بغض گفت --رها منو ببخش! بابت روزایی که تیمور اذیتت میکرد و نمیتونستم کاری بکنم! اشکاشو با لبخند پاک کردم --مهم نیس سیمین جون! مهم الانه که اون روزا گذشته. به نقطه ی نامعلومی خیره شد --بمیرم بچم کامران چقدر سختی کشیده! چجوری دلم اومد بچه ی دوماهمو مسافر خیابون کنم؟ تلخند زد --دلم خوش بود به ساسان! آخه بچم خیلی شبیه کامران بود! با شنیدن اسمش قلبم لرزید و ناخودآگاه بغض کردم. دستامو گرفت --رها مادر من شناختی روی کامران ندارم! مادرش هستم ولی نبودم تا بفهمم اخلاقش چجوریه! از زندگی باهاش راضی هستی؟ خواستم بگم نه! دلم میخواست تموم حرفایی که تو دلم مونده بود رو بزنم ولی لبخند زدم --بله خوبه خداروشکر. صورتمو لمس کرد --الهی فدات شم چقدر خانوم شدی تو! خجالت زده خندیدم. --بریم صبححونه بخوریم؟ --بریم. سیمین نشست سر میز و رفتم کامرانو صدا بزنم. پشت در اتاق فهمیدم داره با تلفن حرف میزنه... دوباره رفتم دم در اتاق و در زدم ولی جواب نداد. رفتم تو اتاق حمام بود. با دیدن صفحه ی روشن موبایلش کنجکاو شدم و با دیدن اسم سحر اخم کردم. --عزیزم چرا جواب نمیدی امشبو ردیف کنم میای یانه؟ بغض بیخ گلومو گرفته بود و دلم میخواست کامرانو با اون دختر خفه کنم. از اتاق رفتم بیرون و سعی کردم لبخند بزنم. --ببخشید سیمین جون تنها موندی. لبخند زد --طوری نیس عزیزم. پس کامران؟ --حمام بود میاد الان. به دقیقه نکشید کامران اومد و با لبخند صورت مامانشو بوسید و با لبخند بهم سلام کرد. سعی کردم لبخند بزنم و جوابشو بدم. بعد از صبححونه ظرفارو جمع کردم وسیمین رو کرد سمت کامران --کامران جان مادر بیشتر از این بهتون زحمت نمیدم. منو ببر خونم امروز باید برم پیش بچه ها. کامران معترض گفت --عـــه مامان کجا بری؟ بعد از اینهمه سال پیدات کردم حالا میخوای بری؟ لبخند زد --الان که دیگه پیدات کردم خیالم راحته! --امشبم بمون. --نه عزیزم میخوام برم پرورشگاه بچه ها منتظرمن. کامران خندید --بچه های بقیه از بچه ی خودت مهم ترنا! مامان خانم! سیمین معترض گفت --عــه! کامران چرا چرت و پرت میگی؟ هر سه زدیم زیر خنده. ملتمس گفتم --سیمین جون خب یه شب دیگه بمون! --عزیزم گفتم که بچها منتظرن! خندید --دیگه نوبتیم باشه نوبت شماست بیاید خونه ی من. کامران رفت سیمینو ببره و منم نشسته بودم به پیام فکر میکردم. نمیدونم چرا ولی حس حسادتم گل کرده بود. از خیانت متنفر بودم و نفهمیدم کی اشکم دراومد. دستامو گذاشتم رو صورتم و شروع کردم هق هق گریه کردن. صدای کامران میاومد --رها کجایی؟ اومد تو اتاق و نشست کنارم. صورتمو برگردوند و پوزخند زد --چته تو بازم که داری گریه میکنی؟ حالم ازش به هم میخورد و دلم نمیخواست بهم دست بزنه. از کنارش بلند شدم و دستمو گرفت --کجا؟ کری دارم باهات حرف میزنم! نکنه دلت واسه کتک خوردن تنگ شده؟ هوم؟ غمگین بهش نگاه کردم و سرمو انداختم پایین. پوفی کشید و بلند شد لباساشو عوض کرد. واسه ناهار کباب تابه ای درست کردم و رفتم کتابمو برداشتم شروع کردم به خوندن. با صدای ناله ی کامران دویدم تو اتاق. مچ پاشو گرفته وچهرش درهم شده بود. نشستم کنارش --چی شد؟ --پام خورد به در. با دیدن کبودی پاش یاد روزی افتادم که سیمین رو پای تیمور زرد چوبه و تخم مرغ زد. رفتم تو آشپزخونه و زرده ی تخم مرغو با زرد چوبه قاطی کردم و با یه دستمال رفتم تو اتاق. --دستتو بردار. دستشو از رو مچ پاش برداشت و کنجکاو به تخم مرغ خیره شد. یکم تخم مرغارو روی مچ پاش گذاشتم و با دستمال روشو بستم. مشئمز به پاش اشاره کرد --الان این چه کوفتی بود؟ --زرد چوبه و زرده تخم مرغ. --واسه چی اونوقت؟ --اگه پات از ضربه خوردن درد گرفته باشه خوب میشه. --چه جالب. اونوقت اگه نشه چی؟ --اون موقع دیگه باید بری دکتر. شیطون خندید --نه دیگه همینجوری الکیم نشد که. گیج نگاهش کردم. --اگه پای من خوب نشه باید هرکاری که من میگم انجام بدی. --باشه. خندید و سرشو تکون داد. --خوبه. --بیا ناهار. ناهارشو خورد و رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد اومد بیرون. --شب دیر میام غذاتو بخور. به خودم جرأت دادم پرسیدم --چرا دیر میای؟ برگشت سمتم. --نفهمیدم! --گفتم چرا دیر میای؟ پوزخند زد --تو فکر کردی من به یه دختر پایین شهر که معلومم نیست اصلاً پدر مادرش کین جواب پس میدم؟ --نه خیلی خودت... سمتم هجوم آورد و یقمو گرفت --من چی؟ گستاخ گفتم --نه خیلی خودت پدر و مادر درست و حسابی داری....
با حس گرمی خون رو لبام دستم رفت سمت صورتم،فریاد زد. --دلم میخواد فقط یکـــبار دیگه! فقـــط یکـــبار دیگه راجع به من حرف بزنی یا بخوای توهین کنی! یه سیلی زد تو صورتم --اونوقته که یه کاری میکنم تا عمر داری حسرت بخوری! برگشت بره به خودم جرأت دادم و با بغض گفتم --تو به چه جرأتی بهم توهین میکنی؟ مگه من چه گناهی دارم هـــان؟ دارم تاوان گناهی رو پس میدم که اصلاً نمیدونم چیه! چـــرا؟ گریم بیشتر شد --برای چــــی؟ برگشت سمتم و دستشو برد بالا بزنه تو صورتم. فریاد زدم --آرهــــه بــــزن! چرا نمیکشی راحتم کنی؟ چــــــرا کامران؟ دستشو مشت کرد و سرشو انداخت پایین. رفت بیرون در رو محکم کوبید به هم. نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردن. هرچی گریه میکردم بغضم بیشتر میشد. همونجا رو زمین خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم شب شده بود. بلند شدم صورتمو شستم و وضو گرفتم. بعد از نماز تسبیح برداشتم و با هر ذکر یه قطره اشک از چشمام جاری میشد. تحقیر شدن بی دلیل دلمو شکسته بود. --خدایا! از بچگی کارم گریه بود. کتکایی که تیمور بهم میزد بس نبود الان..! خدایا من دیگه خسته شدم! خسته از پدر و مادری که ندارم و نداشتنشون سرکوفت شده واسم. خستم از قلبی که هربار عاشق شد شکست! خسته از تنهایی! خدایا من خیلی تنهام کمکم کن! با احساس ضعف جانمازمو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه یه بسته مارشمالو برداشتم و همشو خوردم. همینجور که به عقربه های ساعت خیره بودم به کامران فکر میکردم. فکر اینکه پیش سحر باشه عصابمو خورد میکرد و از عصاب خوردیم لجم میگرفت..... رو تخت دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد. از اینکه کامران رفته سر قرار تقریباً مطمئن شده بودم. بیصدا اشک میریختم و به دوماهی که با کامران گذشته بود فکر میکردم. با تموم بد اخلاقیاش نبودشو دوس نداشتم. تنهایی واسم خیلی سخت بود. عقربه های ساعت نشون میداد اذان صبح تموم شده. وضو گرفتم و نماز صبحمو خوندم. سر نماز دوباره گریم گرفت ولی اینبار واسه کامران. حتی از فکر کردن به اینکه بهم خیانت کرده حالم به هم میخورد. به سجده رفتم و اجازه دادم صدای گریم بلند بشه. همینجور که گریه میکردم با خدا حرف میزدم. با حس دستای یه نفر روی بازوهام سر از سجده برداشتم و گرمی آغوششو حس کردم. دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم. پیش خودم فکر کردم شاید مست کرده و دست خودش نیست داره چیکار میکنه. بی توجه بهش خواستم از جام بلند شم که محکم تر نگهم داشت و آروم گفت --رها نرو! تلخند زدم --اگه واسه تخلیه ی مستیت اومدی من منبعش نیستم برو با همونی که.. یدفعه برم گردوند و عمیق به چشمام زل زد --رها! لحن حرف زدنش گرم بود و مثه قبل از سردیش قلبم یخ نمیزد. نگاهش کردم و برق چشماش قلبمو تب دار کرد. آرومتر از قبل گفت --منو ببخش رها! رومو ازش برگردوندم. --به من نگاه کن! آروم صورتمو برگردوند سمت خودش --رها من... بغضشو قورت داد --رها من آدمش نیستم! میخواستم انتقام بگیرم ولی.. ولی با دیدنت تموم نقشه هام به آب رفت. تلخند زد --نمیدونم چجوری دلم اومد باهات اون کارارو بکنم! صورتمو با دستاش قاب گرفت و طولانی مکث کرد --رها من... من عاشقت شدم! تپش قلبم بالا رفته و بدنم داغ شده بود. با بغض گفتم --من عشقی که از سر مستیه نمیخوام. رفت و با یه ظرف آب سرد برگشت. وسط اتاق آبارو ریخت رو سرش و غمگین گفت --راحت شدی؟ نمیدونستم بهش اعتماد کنم یا نه. بغض کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم اومد سمتم و گرم و طولانی پیشونیمو بوسید. 🍁حلما🍁
خدایا منو نجات بده از دست این جماعت😐 *خداروشکر مدرسه مو عوض کردم😂
من سر این قسمت پایتخت از استرس سکته میکنم.. 🦦
ازترز🤡 (استرس)
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اِفتِخار نـ📿ماز بخونید با اِفتِخار روزه بگیرید دنـ🌍یا به آدم های اصیلُ شُجاع نیاز داره...
بسم رب المهدی(:🩵