اونم امروز که همینجورشم غمم گینه ُ دارم تلاش میکنم اینجا رو هم غمگین نکنم🦦 .
اما من تا اونجایی که شده خواستم که شادیامو تقسیم کنم پس الان بذارید غمامو تک خوری نکنم .
حقیقتاً یه قسمتی از من درد میکنه که واسش اسمی ندارم توضیحی هم ندارم ؛
فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه .
شایدم دلتنگی نیست .
نمیدونم هرچی هست مربوط میشه به این دل .
منی که همیشه از خودم راضی بودم این سری از خودم اصلاً راضی نیستم ؛ و این بده .
احساس میکنم دارم به خودم آسیب میزنم .
و امیدوارم اینجور نباشه .
اگه تصمیم هام باعث آسیب به خودمُ خانواده ام شه . چی؟
اه چه حسِ مبهمی .
دلم میخواد برم اون منِ قدیمیو پیداش کنم ، ببرمش بچرخونمشُ باهاش همه دیوونه بازی هامو امتحان کنم .
رو چمنا بغلتیم ؛ دوچرخه سوار شیم ؛ بستنی بخوریم ؛ با یه هندزفری آهنگ گوش بدیم ؛ نقاشی کنیم ؛ کیک درست کنیم و و و .
دلم براش تنگ شده اون با کوچیک ترین چیزا میخندید ُخوشحال میشد .
اوبونتو|ubuntu
شاید دلتنگم واسه خاطره هایی که هیچ موقع تجربشون نکردم . .
مثلاً اینکه ما چقدر با هم خاطرههای قشنگ نداریم!
چقدر با هم چای نخوردیم، فیلم ندیدیم و نخندیدیم.
تئاتر و سینما نرفتیم.
میدونی چیه؟ ما خیلی كارهای نكرده داریم.
آیدا شاه قاسمی4_5890794920616140287.mp3
زمان:
حجم:
10M
تو که ماه بلند آسمونی.
منم ستاره میشم کنارت میشینم!
خوب خدمتتون طولُ عرض کنم که دیشب با یکی از این دوست قشنگام نشستم حرف زدم ُ فک میکنم از هزار تا تراپی برام مفیدتر بود.
یهو به خودم اومدم دیدم هیچ آثاری از اون حسا و افکار مبهم باقی نمونده .
بالاخره که با اینکه دیشب دیر خوابیدم ، صبح با انرژی پا شدم یه کم به خودم رسیدم ُ موهامو گوجه ای بالا بستم ( برایِ یه دختر هر اقدام جدی ای اول با محکم بستن موهاش شروع میشه🕶) ؛ یه چای دم کردم ، اهداف خوشگلمُ نشستم یه بار دیگه خوندمُ الان احساس میکنم آمادم برایِ ساعتها درس خوندن .