اوبونتو|ubuntu
میخوام از مشهد حرف بزنم. بیاید حلقه بزنید دورم🦦🧡..
خب واسه شروع بیاید اول یه ادیت خودم ساز با ایده گرفتن از پست رندومی که تو اینستاگرام دیدم، ببینیم
تا بعد من ببینم میخوام از کجا شروع کنم🦦
اول اینو بگم که تجربه جالب و جدیدی بود.
بعد از تقریبا هشت سال، رفته بودم پیش امام رضا و اینقدر ذوق ذوقی بودم که خدا میدونه🥲🦋.
این سفر رو با دانشگاه رفته بودم و یه اردوی تربیتی مهارتی بود و این یعنی کلاس هم داشتیم اونجا🕶🤌🏼...
خب از شب قبل شروع کنم؟
بچهها، شب قبلِ سفر واقعا وضعیت بدی داشتک هم به خاطر امتحانی که فردا صبحش داشتم و چیزی نخونده بودم و هم به خاطر چمدونی که هنوز بسته نشده بود و کارهای قبل سفر که اونا هم انجام نشده بود.
بعد اصلا نمیتونستم متمرکز بشم و در نتیجه نه تونسته بودم درست درس بخونم و نه کارها رو راست و ریست(؟) بکنم..
و انتخابم تو اون وضع کثیفناکم خواب بود. خواب😔.
و جالبه بدونید که همیشه و همهجا انتخاب من خوابه😂❤️🔥.
خوابیدم و صبح زود پا شدم کارهای غیر بهداشتی و بهداشتی رو انجام دادم اونم با سرعت میگ میگ در ثانیه💅
(چرا ایموجی میگ میگ نداریم؟ من اعتراض دارم.😔)
و بعد هم آماده شدم رفتم دانشگاه.
امتحان رو دادم و همونجا استاد تصحیح کرد و خوب شدم و بعد امتحان نشستیم با بچهها یکی از پروژههای کارتوگرافی رو کامل کردیم و بعد هم خوشحال و خندون از بچهها خداحافظی کردم همدیگه رو کلی بوس و بغل کردیم و برگشتم خونه.
باز وقتی برگشتم خونه با سرعت چیز یعنی میگ میگ در ثانیه(🤣)، رفتم حموم و اومدم بیرون.
چمدون بستم و زنگ زدم به تک تک فامیل و دوست و آشنا واسه خداحافظی، به هرکدوم هم قول میدادم که رسیدم حرم، رو به رو گنبد طلا زنگ میزنم تا هرچی دلتون میخواد به امام رضا بگین و دیگه همین دیگه
-بیا پیام بعدی😉
اوبونتو|ubuntu
باز وقتی برگشتم خونه با سرعت چیز یعنی میگ میگ در ثانیه(🤣)، رفتم حموم و اومدم بیرون. چمدون بستم و زنگ
آهان به باباحاجیم که زنگ زدم خیلی خوب بود، مردی عشق منه😂💘.
گفتم باباحاجی اگه کاری، خریدی چیزی داشتین اونجا حتما بهم بگین
و برگشت گفت « اونجا که میری فقط واسهم نقل بگیر. نه کوچیک باشه و نه بزرگ و تازه باشه و بلا بلا بلا»
و بچهها قیافهم دیدن داشت🦦😂..